از افق سر را برون خورشيد تابان كرده امشب

ماه خود را زير ابر از شرم پنهان كرده امشب

كوى و برزن را معطر كرده از گل هاى رنگين

كوه و صحرا را دوباره حق گلستان كرده امشب

نطق خاموش مرا گويا مثال عندليبان

بهر توصيف صفات شاه مردان كرده امشب

هاتفى بر من بشارت داد و گفت از فرط شادى

لطف خود را شامل ما حىّ سبحان كرده امشب

خانه خود را قرق بنموده از اغيار و آن گه

مكّه را با پرتو خود نور باران كرده امشب

بهر استقبال و تجليل از شه ملك ولايت

ملك هستى را به سان باغ رضوان كرده امشب

سفره احسان خود آراست از بهر احسان

فاطمه بنت اسد را باز مهمان كرده امشب

دسته دسته حور و غلمان را خدا آماده خدمت

از دل و جان بهر مام شاه مردان كرده امشب

از وصال ساقى كوثر على ذرات عالم

ذات خود را حق نمايان وه چه آسان كرده امشب

خواست تا ثابت كند حق على را ذات مطلق

عين و لام و ياى خود را بهرش عنوان كرده امشب

آمد آن شاهى كه روشن از جمال كبريايى

از سمك چون ماه تابان تا به كيوان كرده امشب

فاطمه بنت اسد شد فارغ و جبرئيل گفتا

شاهكار خلقتش را حق نمايان كرده امشب

بس كه زيبا خلق كرده صورت محبوب خود را

عالمى را در شگفت و مات و حيران كرده امشب