صمت و خاموشى ضد آفات و مفاسد زبان

و بدان كه: ضد همه آفات زبان و مفاسد آن، صمت و خاموشى است.و كسى راخلاصى از آفات زبان جز به آن نيست.و آن از محاسن «شيم‏» (65) ، و صاحب آن در نزد همه كس عزيز و محترم است.و باعث جمعيت‏خاطر و افكار، و موجب دوام هيبت ووقار، و فراغت از براى ذكر و عبادت، و سلامتى در دنيا و آخرت است.

و از اين جهت‏سيد رسل - صلى الله عليه و آله - فرمود: «من صمت نجى‏» .يعنى: «هركه خاموشى را شعار خود ساخت نجات يافت‏» . (66) و فرمود: «هر كه ايمان آورد به خدا و رسول، بايد هر سخنى كه مى‏گويد خير باشد ياخاموش نشيند» . (67)

اعرابى به خدمت آن حضرت آمد عرض كرد: «مرا به علمى دلالت كن كه داخل‏بهشت‏شوم.فرمود: گرسنگان را سير كن.و تشنگان را سيراب نماى.پس اگر قدرت براينها نداشته باشى زبان خود را از غير سخن حق و خير محافظت كن كه به اين سبب برشيطان غالب مى‏گردى‏» . (68)

و فرمود: «چون مؤمن را خاموش و صاحب وقار بينيد به او تقرب جوئيد كه‏حكمت‏بر دل او القا مى‏شود» . (69)

و نيز فرمود: «مردم سه طايفه‏اند: «غانم‏» و «سالم‏» و «هالك‏» . «غانم‏» كسى است كه: ذكر خدا كند.و «سالم‏» آن است كه سكوت را شعار خود سازد.و «هالك‏» آن است كه: به سخنان باطل فرو رود» . (70)

تامل كنان در خطاب و صواب به از ژاژ خايان (71) حاضر جواب

روزى شخصى به خدمت آن سرور آمد عرض كرد: «يا رسول الله! مرا وصيتى كن.

فرمود: زبان خود را محافظت كن.باز عرض كرد: مرا وصيتى كن.باز فرمود: زبان خودرا محافظت كن.مرتبه سيم عرض كرد: مرا وصيتى كن.باز فرمود: زبان خود رانگاه دار» . (72)

از عيسى بن مريم مروى است كه: «عبادت ده جزء است، نه جزء آن خاموشى است، ويكى در فرار از مردم‏» . (73)

و فرمود كه: «پر سخن نگوئيد در غير ذكر خدا، به درستى كه: كسانى كه بسيار سخن مى‏گويند دلهاى ايشان را قساوت فروگرفته است و نمى‏دانند و از آن غافل‏اند» . (74)

لقمان پسر خود را گفت: «اى فرزند! اگر چنان پندارى كه سخن گفتن، نقره است،بدان كه: سكوت، طلاست‏» . (75)

و حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: «اين است و جز اين نيست كه‏شيعيان و دوستان ما زبان ايشان لال است‏» . (76)

و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: «از جمله حكمت‏آل داود اين بود كه: بر عاقل، لازم است كه شناسايى با اهل زمان خود داشته باشد.و روبه كار خود آورده باشد.و نگاهبان زبان خود باشد» . (77)

و در كتاب مصباح الشريعه از آن جناب منقول است كه فرمود: «خاموشى، كليد هرراحتى است از دنيا و آخرت.و باعث‏خوشنودى پروردگار، و سبكى حساب روز شماراست.و سبب محفوظ بودن از لغزش و خطا است.و زينت عالم است و پرده جاهل‏» . (78)

چو در بسته باشد چه داند كسى كه گوهر فروش است‏يا پيله‏ور

رياضت نفس به آن است و شيرينى عبادت از آن.به سبب آن قساوت دل برطرف‏مى‏گردد.و مروت و عفاف حاصل مى‏شود.پس در را بر روى زبان خود ببند.

«ربيع بن خثيم‏» (79) كاغذى در نزد خود مى‏گذاشت و هر چه مى‏گفت مى‏نوشت.و چون‏شب داخل مى‏شد حساب خود را مى‏رسيد و مى‏گفت: آه، آه «نجى الصامتون و بقينا» .

يعنى: «خاموشان نجات يافتند و ما باقى مانديم‏» . (80)

و بعضى از اصحاب حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - سنگريزه به دهان خودمى‏گذاردند، تا بى‏اختيار سخن نگويند.چون اراده تكلم به سخنى كه از براى خدا بودمى‏كردند آن را از دهان خود بيرون مى‏آوردند.و بسيارى از اصحاب آن جناب چون‏نفس مى‏كشيدند نفس كشيدن ايشان چون نفس كشيدن غريق بود.و سخن گفتن ايشان‏شبيه به سخن گفتن مريض بود.اين است و جز اين نيست كه: سبب هلاكت‏خلق، و نجات ايشان، تكلم و خاموشى است.پس خوشا به حال كسى كه عيب كلام را بشناسد وفوايد خاموشى را بداند.به درستى كه: خاموشى از اخلاق انبيا، و شعار اصفيا است. (81)

از آن حضرت مروى است كه: «خاموشى، درى است از درهاى حكمت.پس هر كه‏دهان خود را بست، در حكمت‏بر او گشوده مى‏شود» . (82)

اين دهان بستى دهانى باز شد گو خورنده لقمه‏هاى راز شد

و از آنچه مذكور شد معلوم شد كه: صمت و خاموشى با وجود سهولت و آسانى‏آن، نافع‏ترين چيزهاست از براى انسان.و از براى بعضى سخنان، اگر چه بعضى فوايدهست اما امتياز ميان خوب و بد سخن، نهايت صعوبت دارد.و علاوه بر اين، چون زبان‏را رها كردى اقتصار بر سخنان بى‏عيب مشكل است.پس بنابر اين، مهما امكن خاموشى‏را شعار خود ساختن و تابه حد ضرورت نرسد به سخن گفتن نپرداختن، اولى و اصوب است.

منقول است كه: «چهار پادشاه به ملاقات يكديگر رسيدند و در يك مجمع، جمع‏شدند و راى هند و خاقان چين و كسراى عجم و قيصر روم، و همه در مذمت‏سخن‏گفتن و مدح خاموشى متفق گشتند.

يكى از ايشان گفت: من هرگز از خاموشى پشيمان نشده‏ام، اما بسيار بر سخنى كه‏گفته‏ام پشيمانى خورده‏ام.

و ديگرى گفت: هرگاه من كلمه‏اى را گفتم، او مالك من مى‏شود، و ديگر مرااختيارى از آن نيست.و مادامى كه نگفته‏ام من مالك و صاحب اختيار آنم.

و سيمى گفت: عجب دارم از براى متكلم، زيرا: اگر كلامى بر خود او برگردد ضرربه او مى‏رساند، و اگر برنگردد نفعى به او نمى‏رساند.

چهارمى گفت: به رد آنچه نگفته‏ام قادرترم از رد آنچه گفته‏ام.

پى‏نوشتها:


1. نحل، (سوره 16)، آيه 105.

2. جامع السعادات، ج 2، ص 322.

3. بحار الانوار، ج 72، ص 262، ح 40.

4. كنز العمال، ج 3، ص 623، خ 8220

5. بحار الانوار، ج 72، ص 235، در بيان ح 2.و كنز العمال، ج 3، ص 621، خ 8215.

6. محجة البيضاء، ج 5، ص 241.و احياء العلوم، ج 3، ص 117.

7. محجة البيضاء، ج 5، ص 242.و احياء العلوم، ج 3، ص 118.

8. كافى، ج 2، ص 340، ح 11.

9. كافى، ج 2، ص 338، ح 3.

10. كافى، ج 2، ص 339، ح 4.

11. بحار الانوار، ج 72، ص 263، ذيل ح 46.

12. كافى، ج 2، ص 340، ح 9.

13. جمع «مجاز» است، به معناى كلمه‏اى كه در غير معنى حقيقى خود استعمال شود.و آن معنى از جهتى‏شباهت‏به معنى اصلى داشته باشد.

14. جمع «استعاره‏» است.يعنى استعمال كلمه‏اى در غير معنى حقيقى خودش بر سبيل عاريت، يا آوردن يكى‏از دو طرف تشبيه (مشبه يا مشبه به) در كلام و در ضمير نگاهداشتن طرف ديگر

15. بحار الانوار، ج 72، ص 258، در بيان ح 20.

16. وسائل الشيعه، ج 16، ص 150، ح 2.و بحار الانوار، ج 104، ص 207، ح 6.

17. جامع السعادات، ج 2، ص 331.

18. محجة البيضاء، ج 5، ص 240.و احياء العلوم، ج 3، ص 116 و 117.

19. پادشاه داناى به همه پنهانيها.

20. محجة البيضاء، ج 5، ص 240.و احياء العلوم، ج 3، ص 117.

21. كافى، ج 2، ص 364، ح 2

22. بحار الانوار، ج 75، ص 94، ح 9.

23. انعام، (سوره 6)، آيه 79.

24. بضم «كاف‏» و تشديد «باء» يعنى: بسيار بزرگ، و بكسر «كاف‏» ، به معنى بزرگان و جمع كبير است.و بضم‏كاف به معنى بزرگ.

25. فاتحة الكتاب، (سوره 1)، آيه 4.

26. «آزرم‏» يعنى: شرم و حياء

27. كتاب «حبيب السير فى اخبار افراد البشر» تاليف «غياث الدين محمد بن همام الدين متوفاى 942 يك دوره‏تاريخ فارسى است كه: شامل زندگى ائمه - عليهم السلام - و تاريخ بنى‏اميه و بنى عباس و پادشاهان و علما و سادات‏مى‏باشد.و در خاتمه، پاره‏اى از وقايع شگفت، و عجايب مخلوقات را نيز بيان نموده است.رك: الذريعه، ج 6، ص 244.

28. «سلطان حسين بايقرا» از مشهورترين پادشاهان تيمورى است، كه در بارش، در هرات مجمع اهل دانش‏و كمال بوده.و مدرسه و كتابخانه بزرگى در هرات تاسيس كرد كه تا آن زمان كسى نظير آن را نديده بود.و قريب‏ده هزار طالب علم يا دانشجو در آن مدرسه به تحصيل مى‏پرداختند.رك: تاريخ ايران زمين، ص 257.

29. سفير، فرستاده مخصوص.

30. «سلطان يعقوب ميرزا» پادشاه آذربايجان و عراق بود كه پس از كشتن برادرش به اين سمت نائل گشت.ودوازده سال سلطنت كرد.و در سال 896 در گذشت.

31. «ديوان جامى‏» تاليف شيخ نور الدين عبد الرحمان بن احمد متوفاى 898 است كه شامل: اشعارى است‏در مدح اهل بيت - عليهم السلام - و تعريف سلطان حسين بايقرا و نصايح و مواعظ.الذريعة، ج 9 قسمت 1، ص 188.

32. «الفتوحات المكيه‏» تاليف محى الدين محمد بن على بن محمد بن احمد معروف به ابن عربى متوفاى 683است.كه موضوع آن عرفان مى‏باشد.رك: معجم المؤلفين، ج 11، ص 40 و ريحانة الادب، ج 5، ص 256

33. كافى، ج 2، ص 341، ح 15.

34. توبه، (سوره 9)، آيه 119.

35. بحار الانوار، ج 75، ص 94، ذيل ح 9.

36. تثنيه «همام‏» به معناى پادشاه بلند همت.

37. كافى، ج 2، ص 105، ح 8.

38. كافى، ج 2، ص 105، ح 11.

39. بحار الانوار، ج 71، ص 8، ح 10.و كافى، ج 2، ص 105، ح 12.

40. محجة البيضاء، ج 8، ص 145.و احياء العلوم، ج 4، ص 334.

41. احياء العلوم، ج 4، ص 334.

42. احياء العلوم، ج 4، ص 334

43. سيم و زر قلابى كه با فلز روى آميخته باشد، (كنايه از اعمال نا خالص)

44. محجة البيضاء، ج 8، ص 146.و احياء العلوم، ج 4، ص 335.

45. تاخت (تاختن) .

46. خالص.

47. ظرف كوچكى كه در آن جواهر يا چيز ديگر گذارند.

48. آسمان.

49. دسته موى در كنار پيشانى.

50. مكارم الاخلاق، ص 465.

51. مكارم الاخلاق، ص 465

52. احياء العلوم، ج 4، ص 335.و محجة البيضاء، ج 8، ص 147

53. كنز العمال، ج 15، ص 806، خ 43205.

54. جامع السعادات، ج 2، ص 341.

55. كنز العمال، ج 3، ص 551، خ 7854.

56. احياء العلوم، ج 3، ص 94.و محجة البيضاء، ج 5، ص 193.

57. احياء العلوم، ج 3، ص 94.

58. محجة البيضاء، ج 5، ص 193.

59. كافى، ج 2، ص 115، ح 13.

60. كافى، ج 2، ص 115، ح 16

61. بحار الانوار، ج 71، ص 285، ح 39.

62. كافى، ج 2، ص 114 و 115، ح 12.

63. هوشيارى و دانايى.

64. كر و گنگ.

65. جمع «شيمة‏» به معناى خوى و عادت

66. محجة البيضاء، ج 5، ص 192.و احياء العلوم، ج 3، ص 93 و 96.

67. محجة البيضاء، ج 5، ص 194.و كنز العمال، ج 3، ص 353، خ 6900.

68. احياء العلوم، ج 3، ص 95.و محجة البيضاء، ج 5، ص 195.

69. بحار الانوار، ج 78، ص 312.

70. محجة البيضاء، ج 5، ص 195.و احياء العلوم، ج 3، ص 95.

71. بيهوده گويى، ياوه سرايى.

72. بحار الانوار، ج 71، ص 303، ح 78.

73. احياء العلوم، ج 3، ص 95.و محجة البيضاء، ج 5، ص 196

74. كافى، ج 2، ص 114، ح 11.

75. بحار الانوار، ج 71، ص 297، ح 70.و كافى، ج 2، ص 114، ح 6.

76. بحار الانوار، ج 71، ص 285.

77. بحار الانوار، ج 71، ص 307، ح 84.و كافى، ج 2، ص 116، ح 20.

78. بحار الانوار، ج 71، ص 284، ح 38.و مصباح الشريعة، ص 172.

79. «ربيع بن خثيم‏» را از اصحاب حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - شمرده و از زهاد ثمانية به حساب‏مى‏آورند.وى در سال 61 يا 63 ه ق.وفات نموده و قبرش در خراسان است.جهت اطلاع از شرح حال و وضع او به‏كتاب: معجم رجال الحديث، ج 7، ص 169.قاموس الرجال، ج 4، ص 105.تنقيح المقال، ج 1، ص 424.وروضات الجنات، ج 3، ص 332 مراجعه شود.

80. مصباح الشريعه، ص 175.و بحار الانوار، ج 71، ص 284، ذيل ح 38

81. بحار الانوار، ج 71، ص 284.

82. بحار الانوار، ج 71، ص 288، ح 51.