قسمتی از متن کامل كتاب معراج السعادة
فصل: شرافت گمنامى و بىاعتبارى
بدان كه: ضد حب جاه و شهرت - چنان كه اشاره به آن شد - محبت گمنامى وبىاعتبارى خود در نظر مردم است.و آن شعبهاى است از زهد.و از جمله صفات حسنهمؤمنين و خصال پسنديده مقربين است.
از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - مروى است كه فرمودند: «به درستى كه خدادوست دارد پرهيزكاران گمنام پوشيده و پنهان را، كه چون غايب شوند كسىجستجوى ايشان نكند.و هرگاه حاضر شوند كسى ايشان را نشناسد.دلهايشان چراغهاىهدايت، كه باعث نجات ديگران از ظلمت مىشود» . (30)
و فرمودند: «بسا صاحب دو جامه كهنه كه كسى اعتنايى به او نمىكند كه اگر خدا راقسم دهد قسم او را رد نمىكند.و چون گويد: خدايا مرا بهشت عطا كن به او عطامىفرمايد، و ليكن از دنيا هيچ چيز به او ندهد» . (31)
و نيز از آن سرور مروى است كه: «اهل بهشت كسانى هستند ژوليده مو وغبار آلوده، كه بجز دو جامه كهنه ندارند.و كسى اعتنا به ايشان نمىكند.اگر در در خانهامرا اذن دخول طلبند اذن نمىيابند.و چون از براى خود زنى خطبه كنند كسى قبولنكند و خطبه ايشان را اجابت ننمايد.و چون سخن گويند به سخن ايشان گوش ندارند.
خواهشهاى ايشان در سينههايشان مانده و حاجتهايشان برنيامده.اگر نور ايشان را درميان اهل قيامت قسمت كنى همه را فروگيرد» . (32)
تهىدست مردان پر حوصله بيابان نوردان بىقافله
كشيده قلم بر سر نام خويش نهاده قدم بر سر كام خويش
به سر وقتشان خلق كى ره برند كه چون «آب حيوان» (33) به ظلمت درند
و نيز فرمودند كه: «خداى - تعالى - مىفرمايد: پر نفعترين دوستان من، بنده مؤمنىاستخفيف المؤونه، كه از نماز خود لذت يابد. و عبادت پروردگار خود را نيكوبه جا آورد.و در پنهان و آشكار خدا را عبادت كند.و اسم او در ميان مردمان گم باشد. و انگشتنماى ايشان نباشد، و بر اين صبر كند.مرگ به او روى آورد در حالتى كهميراث او اندك باشد، و گريه كنندگان بر او كم باشند» . (34)
در بعضى اخبار وارد شده است كه: «پروردگار عالم در مقام منتبر بعضى از بندگانخود مىفرمايد كه: آيا انعام بر تو نكردم؟ آيا تو را از مردم پوشيده نداشتم؟ آيا نام تو رااز ميان مردم كم نكردم؟» . (35)
بلى: چه نعمتى از اين بالاتر كه كسى خداى خود را بشناسد و به قليلى از دنيا قناعتكند.نه كسى را شناسد و نه كسى او را.چون شب در آيد بعد از اداى واجب خود به امنو استراحتبخوابد.و چون روز داخل شود بعد از گزاردن حق پروردگار، بهخاطر جمع به شغل خود پردازد.
مگو جاهى از سلطنتبيش نيست كه ايمن تر از ملك درويش نيست
گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد كه سلطان شام
و از اين جهتبود كه اكابر دين، و سلف صالحين، كنج تنهايى را برگزيده و درآمد و شد خلق را بر روى خود بسته و روى همتبه طلب پادشاهى كشور قناعت آوردهبزرگى و شكوه ارباب منصب و جاه در نظرشان چون كاه، و تخت و تاج صاحبان سريردر نزد ايشان حكم گياهى داشت.و زبان حالشان به اين مقال گويا:
ملك دنيا تنپرستان را حلال ما غلام ملك عشق بى زوال
احمقان سرور شدستند و زبيم عاقلان سرها كشيده برگليم
حكايت فرزند گمنام هارون الرشيد
آوردهاند كه: هارون الرشيد را كه پادشاه روى زمين بود پسرى بود كه گوهر پاك ازصلب آن ناپاك چون مرواريد از درياى تلخ و شور ظاهر گشته و آستين بىنيازى برملك و مال افشانده و پشتپاى بر تخت و تاج زده و جامه كرباس كهنه پوشيدى و بهقرص نان جوى روزه خود را گشودى.روزى پدرش در مقامى نشسته بود وزرا و اكابرو اعيان در خدمت، كمر بندگى بسته، و هر يك در مقام خود نشسته بودند كه آن پسر باجامه كهنه و وضع خفيف از آن موضع گذر نمود.جمعى از حضار با هم گفتند: كه اينپسر، سر امير را در ميان پادشاهان به ننگ فرو برده، مىبايد امير او را از اين وضع ناپسند منع نمايد.
اين گفت و شنود به گوش هارون رسيد، پسر را طلبيد و از روى مهربانى زبان بهنصيحت او گشود.آن جوان گفت: اى پدر! عزت دنيا را ديدم و شيرينى دنيا را چشيدم،توقع من آن است كه: مرا به حال خود گذارى كه به كار خود پردازم و توشه راه آخرترا سازم.مرا با دنياى فانى چكار و از درخت دولت و پادشاهى مرا چه ثمر.هارون قبولنكرد و اشاره به وزير خود كرد تا فرمان ايالت مصر و حدود آن را به نام نامى او نويسد.
پسر گفت: اى پدر! دست از من بدار و الا ترك شهر و ديار كنم.هارون گفت: اىفرزند! مرا طاقت فراق تو نيست، اگر تو ترك وطن گويى، مرا روزگار بىتو چگونهخواهد گذشت؟ ! گفت: اى پدر! ترا فرزندان ديگر هست كه دل خود را به ايشان شادكنى و اگر من ترك خداوند خود گويم كسى مرا جاى او نتواند بود، كه او را بدلى نيست.
آخر الامر پس ديد كه: پدر دست از او بر نمىدارد نيمه شبى خدم و حشم را غافلكرده از دار الخلافه فرار، تا بصره هيچ جا قرار نگرفت.و بجز قرآنى از مال دنيا هيچنداشت.و در بصره مزدورى كردى و در ايام هفته بجز روز شنبه كار نكردى.يك درهمو «دانگ» (36) اجرت گرفتى و در ايام هفته بدان معاش نمودى.
ابو عامر بصرى گويد: ديوار باغ من افتاده بود، به طلب مزدورى كه گل كارى كند، ازخانه بيرون آمدم، جوان زيبارويى را ديدم كه آثار بزرگى از او ظاهر، و بيل و زنبيلى درپيش خود نهاده، تلاوت قرآن مىكند.گفتم: اى پسر! مزدورى مىكنى؟ گفت: چرانكنم كه از براى كاركردن آفريده شدهام.بگو مرا چه كار خواهى فرمود؟ گفتم: گل كارى.گفت: به اين شرط مىآيم كه يك درهم و دانگى به من اجرت دهى، و وقتنماز رخصت فرمايى.قبول كردم و وى را بر سر كار آوردم.چو شام آمد، ديدم كار دهمرد كرده بود و دو درهم از كيسه بيرون آوردم كه به وى دهم قبول نكرد و همان يكدرهم و دانك را گرفته و رفت.
روزى ديگر، باز به طلب او به بازار رفتم او را نيافتم احوال پرسيدم گفتند: غير شنبهكار نمىكند.كار خود را به تعويق انداختم تا شنبه شد.چون روز شنبه به بازار آمدم،همچنان وى را مشغول قرآن خواندن ديدم، سلام كردم، و او را به مزدورى خواستم اورا برداشته به سر كار آوردم و خود رفته از دور ملاحظه كردم، گويا از عالم غيب او راكمك مىكردند.چون شب شد، خواستم وى را سه درهم دهم، قبول نكرد و همان يكدرهم و دانگ را گرفته و رفت.
شنبه سوم، باز به طلب او به بازار رفتم او را نيافتم از احوال او پرسيدم؟ گفتند: سه روز است كه در خرابهاى بيمار افتاده.شخصى را التماس كردم مرا نزد او برد.چونرفتم ديدم در خرابه بىدرى بىهوش افتاده و نيمخشتى در زير سر نهاده، سلام كردمچون در حالت احتضار بود التفاتى نكرد.بار ديگر سلام كردم مرا شناختسر او را بردامن گرفتم مرا از آن منع كرد و گفت: بگذار اين سر را بجز از خاك سزاوار نيست.سراو را بر زمين گذاردم ديدم اشعارى چند به عربى مىخواند.گفتم ترا وصيتى هست؟ گفت: وصيت من به تو آن است كه: چون وفات كنم روى مرا بر خاك گذارى و بگويىپروردگارا! اين بنده ذليل تو است كه از دنيا و مال و منصب آن گريخته و رو به درگاه توآورده است كه شايد او را قبول كنى.پس به فضل و رحمتخود او را قبول كن و ازتقصيرات او درگذر.و چون مرا دفن كنى جامه و زنبيل مرا به قبر كن ده.و اين قرآن وانگشتر مرا به هارون الرشيد رسان و به او بگو: اين امانتى است از جوانى غريب.و اينپيغام را از من به وى گوى: «لا تموتن على غفلتك» .يعنى: «زنهار به اين غفلتى كه دارىنميرى» .اين گفت و جان به جان آفرين سپرد.
جهان اى برادر نماند به كس دل اندر جهان آفرين بند و بس
چو آهنگ رفتن كند جان پاك چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
بلى چون رفتنى شد زين گذرگاه زخارا (37) به بريدن يا ز خرگاه
قصه معاويه، پسر يزيد پليد
نظر كن به معاويه پسر يزيد پليد كه بعد از آنكه پدر او به جهنم واصل شد خلايق بهاو بيعت كردند.چون چهل روز از خلافت او گذشت روز جمعه به منبر بر آمد بعد ازحمد الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى گفت: اى مردمان! بدانيد كه: بدن من جزپوستى و استخوانى نيست و طاقت آتش جهنم ندارد.و اى قوم! آگاه باشيد كه: امرخلافتبه من و آل ابوسفيان نسبت ندارد و هر كه امام به حق واجب الاطاعه مىخواهدبايد به نزد امام زين العابدين كه دخترزاده پيغمبر خدا استبرود و با او بيعت كند كهاوستسزاوار خلافت.اين بگفت و از منبر به زير آمد و به منزل خود رفته در به روىخلايق بست.و ديگر از خانه بيرون نيامد تا به عالم آخرت پيوست.
و در بعضى كتب روايتشده است كه: «در منبر، لعن به جد و پدر خود كرد.و چونمادر او از وضع او مطلع شد نزد او آمده گفت: «يا بنى ليتك كنتحيضة فى خرقة» .
يعنى: «كاش نطفه تو خون حيض مىشد و به كهنه مىريخت و ننگ دودمان خودنمىشدى» .
گفت: «ليتنى كنت كذلك» .يعنى: «اى كاش چنانكه گفتى بودمى و به ننگ فرزندىيزيدى گرفتار نگشتمى» .
مجملا اى برادر! پست و بلند روزگار، چون برق خاطف درگذر، و دولت و نكبتزمانه غدار در اندك فرصتى يكسان است.
ز حادثات جهانم همين پسند آمد كه خوب و زشت و بد و نيك در گذر ديدم
هيچ آفتاب دولتى از افق طالع برنيامد كه به اندك زمانى سر به گريبان مغرب فنادر نكشيد.و هيچ شام تيره روزى بر بيچارهاى وارد نشد كه به قليل وقتى به صبحفيروزى مبدل نگشت.نه از آن خرم بايد بود و نه از اين در غم.
خياط روزگار بر اندام هيچ كس پيراهنى ندوخت كه آخر قبا نكرد
از اين رباط دو در چون ضرورت است رحيل رواق (38) طاق معيشت چه سر بلند و چه پست
پس اى برادر! زندگانى پنج روزه دنيا را به هر طريق كه بگذرد بگذران.و ناهموارىاوضاع زمانه به هر نحو كه باشد بر خود هموار كن.
چنان كش بگذرانى بگذرد زود.
از براى شكمى كه از دو لقمه نان سير تواند شد چه لازم است كه خود را به صد هزاربلا افكنى.و از جهتبدنى كه به پنج «گز» (39) كرباس توان پوشيد چه افتاده است كه بههزار اضطراب اندازى.
هر كه را خوابگه آخر به دو مشتى خاك است گو چه حاجت كه بر افلاك كشى ايوان رابرو
از خانه گردون به در و نان مطلب كاين سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را
و حال آنكه هرگاه جاه او در دنيا بيشتر و منصب او بلندتر، از راحت و عيش دورترو بىنصيبتر است.در كاخ سلطنت صد هزار آفت است كه در كنج ويران فقر يكى ازآنها نيست.و از براى فقير بينوا عيشى كه مهياست هرگز از براى صاحب منصب و جاهميسر نه.
بخسبند خوش روستائى و جفت ندانى كه سلطان در ايوان نخفت
گدارا كند يكدرم سيم، سير فريدون به ملك عجم نيم سير
كسانى را كه چنان پندارى كه به واسطه جاه و منصب به لذت و راحت مىگذراننداگر به حقيقت امر ايشان رسى مىدانى كه چگونه از زندگانى خود سير، و از اوضاع خوددلگيرند.
كسى را كه بر تخت زرجاى اوست از آهن يكى كنده بر پاى اوست
|
پىنوشتها: 1. ساختمانها، بناها و.. 2. تل، پشته، تپه، گردنه كوه. 3. قصص، (سوره 28)، آيه 83. 4. هود، (سوره 11)، آيه 16- 15. 5. بحار الانوار، ج 75، ص 205. 6. محجة البيضاء، ج 6، ص 41.و مجمع الزوائد، ج 10، ص 251. 7. محجة البيضاء، ج 6، ص 108.و احياء العلوم، ج 3، ص 238. 8. كافى، ج 2، ص 297، ح 3. 9. كافى، ج 2، ص 298، ح 74- كافى، ج 2، ص 299، ح 8 10. فجر، (سوره 89)، آيه 7. 11. غارت شده، به غارت رفته. 12. برترى جستن. 13. بقره، (سوره 2)، آيه 86. 14. تند و با حرارت و شتاب. 15. يكى از آلات موسيقى كه داراى چنبر چوبى و پوست نازك است.و با انگشتبه آن مىزنند، تنبكدستى كوچك) . 16. پيروى. 17. صداى زنگ. 18. بسيار گردنده، هر چيزى كه دور خود بگردد 19. زرباف 20. بىحيا و بىشرم 21. مكر و حيله. (برهان قاطع) 22. سيمرغ. 23. نام كوهى افسانهاى 24. ابر. 25. قيد زناشوئى. 26. «صلا» ، كلمهاى است كه: در مقام دعوت و خواندن جمعى از مردم تلفظ مىكنند. 27. پست، كسى كه مقام اجتماعى ندارد. 28. دربانان 29. بىسر و صدا شدن. 30. احياء العلوم، ج 3، ص 240.و محجة البيضاء، ج 6، ص 110 31. محجة البيضاء، ج 6، ص 109. 32. محجة البيضاء، ج 6، ص 110.و احياء العلوم، ج 3، ص 239. 33. آب حيات، آب زندگى.مىگويند: چشمهاى است در ظلمات، كه هر كس از آن بياشامد هرگز نمىميرد. 34. كافى، ج 2، ص 140، ح 1. 35. جامع السعادات، ج 2، ص 366.و قريب به اين مضمون در محجة البيضاء، ج 6، ص 111. 36. يك ششم هر چيز. 37. نوعى سنگ سخت. 38. ايوان. 39. ذرع. |