قسمتی از متن کامل كتاب معراج السعادة
صفتبيست و هفتم: مذمت كراهت و شرافت ضد آن (محبت)
كه عبارت است از: تنفر طبع از چيزى كه دريافتن آن، سبب المى و تعبى گردد.وچون كراهت، قوت گيرد آن را مشقت گويند.و كراهت، يا از چيزى است كه ميل وشوق و محبتبه آن شرعا و عقلا ممدوح و مستحسن است.يا از چيزى است كه چنيننيست.و آنچه از اخلاق رذيله است قسم اول است نه دوم.بلكه بعضى از اقسام دوم ازصفات فاضله است.
و ضد كراهت، محبت است.و آن عبارت است از: ميل و رغبت طبع به چيزى كهدريافتن آن سبب لذت و راحتباشد.پس كراهت و محبت هر چيزى لازم داردمعرفت و ادراك آن چيز را.و بدون معرفت آن، اگر چه فى الجمله باشد كراهت ومحبت متصور نيست.از اين جهت است كه صفت محبت و كراهت در جمادات - چونسنگ و كلوخ و در و ديوار - نيست، زيرا كه: آنها را ادراك نيست.
پس هر چيزى كه ادراك آن مخالف طبع باشد و طبع را از ادراك آن المى باشد آنچيز را مكروه مىگويند.و هر چيزى كه در ادراك آن لذتى و راحتى باشد آن چيز رامحبوب نامند.و چيزى كه در آن هيچ تاثيرى نكند و موجب هيچ يك از الم و راحتنگردد آن نه محبوب است و نه مكروه.و چون دانستى كه هر يك از كراهت و محبت،فرع ادراك و فهميدن، و تابع آناند.
وجوه ادراك آدمى و اقسام موجودات
پس بدان كه: ادراك آدمى بر چند وجه است: زيرا كه موجودات يا محسوساتاند يا غير محسوسات.و محسوسات بر پنج نوعاند:
اول: آنچه به چشم ادراك مىشود، چون صورتهاى حسنه و آب روان و سبزه وروشنايى.و لذت و راحت آدمى از ادراك اينها به ديدن است.
دوم: آنچه به گوش ادراك مىشود، چون آوازهاى خوب و نغمههاى موزون.لذتو راحتيافتن از اينها به شنيدن است.
سوم: آنچه به قوه شامه ادراك مىشود، چون بويهاى خوش و نسيمهاى معطر.و لذت از اينها به بوييدن است.
چهارم: آنچه به قوه ذائقه فهميده مىشود، چون طعامهاى لذيذه.و راحت از اينهابه چشيدن حاصل مىشود.
پنجم: آنچه ادراك آن به قوه لامسه تحقق مىيابد، چون نرمى و نازكى.و لذت ازاينها به ملامسه و مباشرت هم مىرسد.و حصول الم و تعب نيز از اين پنج قوه به ادراكخلاف آنچه مذكور شد، متحقق مىشود.
و اما غير محسوسات بر دو نوعاند:
يكى آنكه: به حواس باطنه ادراك مىشود، چون صور جزئيه خياليه و وهميه.
ديگرى آنكه: به قوه عاقله و نفس باطنه تعقل آنها مىشود، مثل ادراك معانى كليه وذوات مجرده و معارف حقه.
و از قبيل غير محسوسات است ادراك اخلاق و صفات پسنديده و آداب حسنه كهانسان از آنها لذتى مىيابد و صاحب آنها را دوست مىدارد.و به اين سبب است محبتبنده، خدا را، زيرا به قوه عقل، ادراك وجود و صفات كمال و نعوت جلال او رامىنمايد.و آن ادراك، موجب لذت و فرح و سرور مىگردد.
و شكى نيست كه لذات خياليه و وهميه، اشد و اعلى از لذات حسيه هستند.و به اينجهت است لذتى كه آدمى از صورت جميلى كه در خواب ديد اقوى است از آنكه مثلآن را در بيدارى ببيند.و به اين سبب، لذت رياست و شهرت از ساير لذات حسيه اقوىاست.و آدمى بسيارى از لذات حسيه را به جهت وصول به رياست، ترك مىكند.
و اما لذات عقليه به مراتب شتى از لذات حسيه و خياليه و وهميه بالاترند.و نظر بهاينكه هر چه لذت و راحت در آن بيشتر، آن چيز محبوبتر است لهذا محبت عقليه بسياراز ساير انواع محبتشديدتر و بالاتر مىشود.و همچنين است كراهت.
فصل: اسباب محبت و اقسام آن
بدان كه: محبت ممكن نمىشود مگر به سببى از اسباب، و نظر به اينكه از براى آن،اسباب بسيار و علتهاى مختلفه است، پس به اين جهت دوستى نيز به اقسام بسيار منقسممىشود:
اول: محبت انسان وجود و بقاى خود را.و آن اشد اقسام محبت و اقواى همهاست، زيرا محبت چيزى، حاصل نمىشود مگر به سبب ملايمت آن چيز با طبع، ومعرفت آن، و اتحاد ميان محب و محبوب.و شكى نيست كه: هيچ چيز ملايم وموافقتر به كسى از خود او نيست.و معرفت او به هيچ چيز اقوى از معرفتخود نيست.
و اتحاد ميان هيچ دو چيز بيشتر از اتحاد ميان آدمى و خودش نيست.پس به اين جهت،هر كسى خود را از همه چيز دوستتر دارد. و معنى دوستى خود و دوستى دوام وجودخود كراهت تلف آن است.و به اين جهت، هر كسى كه غافل از حقيقت مرگ است،مرگ را دشمن دارد اگر چه اعتقاد به ثواب و عقاب بعد از مردن نداشته باشد و از مردنهم المى به او نرسد.مثل اينكه در خواب بميرد، زيرا كه گمان مىكند كه مرگ موجبمعدوم شدن اوست، يا معدوم شدن بعضى از او.و همچنان كه دوام وجود خود در نزدهر كسى محبوب است، همچنين كمال وجود نيز مطلوب است.و حقيقت آن نيز راجعبه محبتخود او است، زيرا فقد كمال، نوعى نقص است در وجود.و هر نقصى عدماست.پس فقد كمال، عدم نوعى از وجود خود است.بلكه تحقيق آن است كه: محبوبدر هيچ موضعى نيست مگر وجود.و همه صفات كماليه راجعاند به وجود، همچنان كهصفات نقايص راجعاند به عدم.و چون هر فردى از افراد موجودات را نحو خاصىاست از وجود، و تماميت نحو وجودش به وجود بعض صفات كماليه است، از براىآنكه آنها نيز از مراتب وجوداتند.
پس وجود هر موجودى مركب است از وجودات متعدده.و اگر يكى از آنها مفقودشود گويا بعضى از اجزاى وجود او مفقود شده.و از اينجا روشن مىشود كه هرموجودى كه در وجود اقوى و نحو وجود آن اتم و اكمل است، مراتب وجود آن ازحيثيت عدد و شدت و قوت بيشتر است.و صفات كماليه آن اقوى و اكثر است.چونوجود واجب - جل شانه - اتم و اكمل همه وجودات، و تام فوق تمام و قائم به نفسخود، و باعث قيام ساير وجودات است.پس جامع همه مراتب وجود است.و محيط بهكل خواهد بود.
و مخفى نماند كه: يك سبب محبت اولاد نيز راجع به اين قسم است.يعنى: به جهتمحبتبقاى خود است، زيرا مىبينيم كه: آدمى فرزند خود را دوست دارد و به جهتاو متحمل مشقتهاى بىحد مىشود، اگر چه نفعى و لذتى از آن فرزند به او نرسد.و اينبه جهت آن است كه: هر كسى فرزند را خليفه و جانشين خود در وجود مىداند و چنينمىداند كه: بقاى فرزند، نوع بقايى است از براى خود او.پس به جهت محبت مفرطى كهبه بقاى خود دارد و از بقاى دائمى خود قطع طمع كرده است آن كسى را كه قائم مقامبقاى خود است نيز دوست دارد.و همچنين يك باعث محبتخويشان و اقربا و قبيله وعشيره نيز محبت كمال خود است، چون خود را به واسطه ايشان عزيز و قوى مىيابد،زيرا كه عشيره آدمى به منزله بال و پر اوست.
دوم: - از اقسام محبت - ، محبت داشتن به غير خود استبه سبب حصول لذت جسميه حيوانيه از آن.مثل دوستى زن و مرد يكديگر را به جهت جماع و مباشرت ودوستى انسان اطعمه لذيذه، و لباسهاى فاخره و امثال اينها را.و ضابطه در اين قسمحصول لذت جسميه است.و اين نوع از محبت، زود هم مىرسد و زود هم تماممىشود، زيرا به استيفاى آن لذت، محبت زايل مىگردد، و پستترين وضعيفترينمراتب محبت است.
سوم: محبت آدمى به غير استبه جهت احسان و نفعى كه از او عايد مىشود، چونانسان بنده احسان است و طبع هر كسى بر اين مجبول است كه هر كه احسان به اومىكند او را دوست داشته باشد.و با هر كه بدى به او مىنمايد او را دشمن داشته باشد.
و از اين جهتحضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود: «خدايا مگردان از براى فاجرى بر من احسان و نعمتى كه به اين سبب دل من او را دوست داشته باشد» . (1)
و ضابطه كليه در اين قسم، حصول نفع و احسان است.و محبوب در اين قسم و درقسم ثانى فى الحقيقه منتهى مىشود به قسم اول، زيرا كه: محبت كمال خود، سببمحبت لذتهاى خود مىشود، چون آن را باعث كمال وجود خود تصور مىنمايد.ومحبتبه لذت، سبب محبت احسان مىگردد، چون انسان موجب وصول و لذات خودمىشود، و محبت احسان سبب محبت آن شخص كه احسان مىكند مىگردد.و به اينجهتبه كم شدن احسان او، محبت كم مىشود.و به زوال او، زايل مىگردد.
چهارم: كسى چيزى را دوست داشته باشد به جهت ذات آن چيز و خود آن، بدوناينكه به سواى ذات او منظورى داشته.بلكه منظور و مقصود، همان خود او باشد و بس.
و اين محبتحقيقى است كه اعتماد به او مىشايد مثل محبت جمال و حسن، زيراحسن و جمال به خودى خود محبوباند و ادراك آنها عين لذت است.و چنين گماننكنى كه دوستى صورتهاى جميله نيست مگر از روى شهوت و قصد مجامعت ومقدمات آن، زيرا كه: اگر چه گاهى آدمى صورت جميله را به اين جهت محبتمىدارد و ليكن خود ادراك نفس جمال نيز لذتى است روحانى كه به خودى خودمحبوب است.و از اين جهت است كه: آدمى محبتبه سبزه و آب روان مىدارد نه بهجهت اينكه سبزه را بخورد و آب را بياشامد، يا به غير از مجرد ديدن و تماشا حظىديگر خواهد از آنها بردارد.
و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - را شكفتگى و نشاط از ديدن سبزه و آبجارى روى مىداد. (2)
و هر طبع مستقيم و قلب سليمى از تماشاى گل و غنچه و لاله و شكوفه و مرغانخوش رنگ و آب، لذت مىيابد و آنها را دوست دارد.بلكه بسا باشد كه غمهاى خودرا به آنها تسلى مىدهد بدون اينكه قصد حظى ديگر از اينها داشته باشد.
و بدان كه: حسن و جمال، تخصيص ندارد به چيزى كه به چشم ديده شود، زيرامىبينيم كه مىگويند: اين آواز حسن است.و حال آنكه آن را به چشم نمىتوان ديد.وهمچنين اختصاص ندارد به چيزى كه به حواس ظاهره ادراك آن توان كرد.بلكهمىگويند: فلان خلق، حسن است.و فلان علم حسن است.و هيچ يك را به حس ظاهرهدرك نمىتوان نمود.بلكه حسن اينها و امثال اينها به عقل ادراك مىشود.و آدمىبالطبع به آنها و صاحب آنها محبت دارد.
و از اين جهت است كه قلوب سليمه مجبولاند بر محبت انبيا و اوليا و ائمه هدى - عليهم السلام - اگر چه به شرف لقاى ايشان مشرف نگشته باشند.و بسا باشد كه محبتآدمى به صاحب مذهب و دين خود، به جايى رسد كه جميع اموال خود را در يارىمذهب او صرف كند.بلكه اگر كسى در مقام طعن صاحب مذهب او برآيد از تن و جانخود مىگذرد و در برابر او جان خود را به خطر مىاندازد و حال اينكه گاه است هرگزمشاهده صورت آن صاحب مذهب را نكرده و كلام او را نشنيده.بلكه سبب حب اوامرى است كه عقل او فهميده از كمالات نفسانيه و صفات قدسيه او و نشر خيرات وافاضه او در عالم.و به اين سبب است كه چون فتشجاعت على - عليه السلام - دراقطار عالم مشهور است و سخاوت حاتم بر زبانها مذكور و عدالت انوشيروان در كتبمسطور، دلها بىاختيار ايشان را دوست دارند و حال اينكه نه صورت ايشان را ديدهاندو نه لذتى از ايشان فهميدهاند.و قاعده كليه آن است كه: هر كه را ديده باطن از ديدهظاهر روشنتر، و نور عقل او بر آثار حيوانيتش غالب است لذت محبت او به محاسنعقليه بالاتر است از آنچه به حسن ظاهر ادراك مىشود.
بلى چقدر تفاوت است ميان كسى كه نقش ديوارى را به جهتحسن ظاهرى اودوست داشته باشد و كسى كه سيد انبيا و مرسلين را به جهت جمال باطنىمحبت داشته باشد.
پنجم: محبت ميان دو نفر كه مناسبت معنويه پنهانى با يكديگر داشته باشند گوهيچ يك به وجه مناسبتبرنخورند.و بسيار مىشود كه دو كس يكديگر را به نهايتدوست مىدارند بدون ملاحظه جمالى يا طمع جاه و مالى، بلكه به مجرد مناسبت ارواحايشان است.
چنانكه حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود: «الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف» . (3)
ششم: محبت كسى با ديگرى كه ميان ايشان در بعضى مواضع اجتماع و الفتحاصل شده مثل سفرهاى دور و دراز و كشتى نشستن و امثال اينها.و اين يكى ازحكمتهاى امر به نماز جمعه و جماعت و عيد است، زيرا الفت و اجتماع در اين مواقع بانيتخالص، سبب حصول انس و محبتبا يكديگر مىگردد.
هفتم: محبت آدمى با يكديگر كه مناسبت ظاهريه در ميان ايشان است، چون محبتطفل با طفل و پير يا پير و تاجر با تاجر و امثال اينها.
هشتم: محبت هر علتى از براى معلول خود.و محبت هر صانعى از براى مصنوعخود.و محبت معلول و مصنوع از براى علت و صانع خود.و باعث اين محبت آناست كه: چون هر معلول و مصنوعى رشحهاى است از علت و صانع، و نمونهاى استكه از او تراوش نموده و مناسبتبه او دارد و از جنس و سنخ اوست.پس معلول ومصنوع، علت و صانع را دوست دارد از آنجا كه آن را اصل خود و به منزله كل خودمىبيند.و هر چه عليت و معلوليت او اقوى، و درك ايشان بيشتر شده باشد، دوستى ومحبت ايشان اشد است.پس بالاترين اقسام محبت، محبتى است كه خداوند عالم نسبتبه بندگان خود دارد و بعد از آن محبتى است كه اهل معرفت از بندگان او نسبتبه آنجناب دارند.و آن نيز يك سبب است در محبت پدر و مادر از براى فرزند، و محبتفرزند از براى پدر و مادر، زيرا ايشان سبب ظاهرى وجود فرزندند و پدر فرزند را بهمنزله خود مىبيند، و او را نسخه خود مىپندارد كه طبيعت از صورت او به صورتفرزند نقل نموده.و از اين جهت هر كمالى كه از براى خود مىخواهد بالاتر از آن را ازبراى فرزند خود مىطلبد.و از ترجيح فرزند بر خود شاد مىگردد.و همچنين يك سببمحبت ميان معلم و شاگرد همين است، زيرا معلم سبب حيات روحانى متعلم است وصورت انسانيه حقيقيه را معلم به او افاضه نموده همچنان كه پدر صورت انسانيهظاهريه را باعثشده است.پس معلم، والد روحانى متعلم است.و به قدرى كه روح برجسم شرافت دارد، او هم از پدر اشرف و حقوق او بالاتر است.و بنابر اين، بايد محبتمعلم كمتر از محبت موجد حقيقى كه پروردگار استبوده باشد و بالاتر از محبت پدر.
و در حديث وارد است كه: «پدران تو سه نفرند: يكى آنكه تو را متولد كرده و آنكه تو را تعليم داده و آنكه دخترش را به تو تزويج كرده.و بهترين اين سه پدر، آن است كه تو را تعليم نموده» . (4)
«از اسكندر ذوالقرنين پرسيدند كه: پدرت را دوستتر دارى يا معلمت را؟ گفت:
معلم را، زيرا كه: سبب حيات باقى من است و پدر سبب حيات فانى» . (5)
و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود: «هر كه تعليم حرفى به من نمود مرا بنده خود كرده است» . (6)
و از آنجا كه معلم اول و استاد اكمل، سيد رسل و خلفاء راشدين آن جناباند، (7) پس بايد محبت آنها از جميع اقسام محبت، سواى محبت پروردگار بالاتر و شديدتر باشد.
و از اين جهت است كه: سيد رسل فرمود: «مؤمن نيست هيچ يك از شما تا من در نزد او دوستتر از خود او و اهل و فرزندان او نباشم» . (8)
نهم: محبت دو نفر است كه با هم در يك علتشريكاند و معلول يك علت، ومصنوع يك صانعاند، مثل محبتبرادران با يكديگر، و محبتشاگردان يك معلم با هم.
و اين، سبب محبتخويشان استبا يكديگر.و هر چه سبب نزديكتر است محبتبيشتراست.و از اين جهت محبتبرادران بيشتر است از محبت عمو زادگان.و هر كه خدا راشناخت و همه موجودات را منسوب به او دانست و ربط خاصى كه ميان خدا ومخلوقات استيافت، با همه موجودات محبت مىرساند از جهتشركت در آفرينش.
و بسا باشد كه در ميان دو نفر بيشتر اسباب محبت همرسد.و به اين سبب، محبت زيادمىشود.و گاه است در يك طرف، بعضى اسباب محبت هست و در يك طرف ديگرنيست.و به اين جهت دوستى از يك طرف است.
و مخفى نماند كه: اكثر اقسام محبت كه مذكور شد فطرى و طبيعى است و به اختيارآدمى نيست.و احتياج به كسب و تحصيل ندارد، مثل محبت دو نفر كه ميان ايشانمناسب است.و محبت علت و معلول، و صانع و مصنوع، و عكس آن، و محبت جمالو كمال، و محبتخود و غير اينها.پس هر كه در اين اقسام محبت، ناقص باشد به همانقدر فطرت او معيوب، و جبلت او فاسد است.و حبتبه اختيار و كسب، كم و نادراست، مثل محبتبه احسان و انعام.و بعضى محبت معلم و متعلم را كسبى گرفتهاند.وفى الحقيقه، آن نيز راجع به فطرى و طبيعى است.و بعد از آنكه محبت، طبيعى شداتحادى كه ميان محب و محبوب است و از مقتضيات محبت است نيز طبيعى خواهد بود.
فصل: هيچ دلى از محبتخالى نيست
بدان كه: - همچنان كه قدماى اهل حكمت تصريح كردهاند - قوام همه موجودات بهمحبت منوط، و انتظام سلسله ممكنات بدان مربوط است.و هيچ دلى نيست كه از لمعهمحبت در آن نورى نه، و هيچ سرى نيست كه از نشاه آن در او شورى نه.نشاط ورقص افلاك از شور «صهباى» (9) محبت است.و مستى و بيهوشى مركز خاك از «سكر» (10) باده مودت
«بسم الله مجريها و مرسيها». (11)
ز عشق است آمد شد ماه و مهر درنگ زمين و شتاب سپهر
اگر محبت نبودى امهات سفليه تن به ازدواج آباء علويه ندادى و از مزاوجت ايشان«مواليد ثلثه» (12) نزادى.الفت اجزاى مركبات از اثر آن است.و استقرار عناصر اربع، درمواضع خود به واسطه آن.
سر حب ازلى در همه اشيا سارى است ورنه بر گل نزدى بلبل بيدل فرياد
نطفههاى قطرات امطار از شوق مركز بر رحم زمين فرو مىرود و بنات نبات ازجنبش محبتسر از «مشيمه» (13) خاك بيرون مىكنند.
آتش عشق است كاندر نىفتاد جوشش عشق است كاندر مىفتاد
جسم خاك از عشق بر افلاك شد كوه در رقص آمد و چالاك شد
هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل گردم از آن
فصل: محبتبه خدا بالاترين محبتها
مذكور شد كه: اين محبتى كه از جمله صفات حسنه و اوصاف پسنديده است چيزىاست كه محبتبه آن شرعا ممدوح و مستحسن باشد و آن محبتى است كه ما در اينمقام گفتگو از آن مىكنيم و آن محبتبه خداست و آنچه به او منسوب است.
و بالاترين همه محبتها آن است كه: محبتبه خدا باشد بلكه بجز او كسى سزاوارمحبت نيست.و كسى كه شايسته محبوبيتباشد به جز او نه.و اگر چيزى ديگر همدوستى را شايد به واسطه انتسابش به او است.و اگر كسى چيزى را نه از اين جهتدوست داشته باشد از جهل و قصورش است در معرفتخدا.پس سزاوار آن است كه:
آدمى با تمامى ذرات موجودات، محبت عام داشته باشد، از آن راه كه جملگى آنها ازآثار قدرت حق و پرتوى از انوار وجود مطلق است.و محبتخالص او نسبتبه بعضىبه جهتخصوصيت نسبتى كه با او دارند باشد.
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
و بيان اين مطلب آن است كه دانستى كه از براى محبت، اسبابى چند است.و هر جاكه محبتى است البته به جهتيكى از آن سببهاست.و همه آن اسباب در حقپروردگار عالم مجتمعاند.