قسمتی از متن کامل کتاب از عاشورا تا غدير
زهرا جان
چه قلبى است كه در سوز كودكان يتيمت خون نشود. اه ، نميدانم لحظه اى كه حسنين ، زينب و ام كلثوم پيكر بر خاك افتاده ات را در كوچه و در حياط خانه نظاره ميكردند چه كشيدند؟ فقط ميدانم : خورشيد هم بر اين صحنه ، غمگنانه گريست ، آسمان هم ناليد، ملكوتيان نيز جامه دريدند و كروبيان گريبان چاك زدند!
زهرا جان :
اميد ما تمام به ان درب نيم سوخته خانه تو است . در آتشى كه ان نامردمان در بيت وحى افروختند، دلها عاشقان و شيعيان تو براى هميشه تاريخ بسوخت . آنشب تا به سحر، ستارگان ، خشكيده بر جاى خويش ، ماتمزده بر مظلوميت على عليه السلام گريستند. وقتى كودكان يتيمت گرداگرد على عليه السلام نشستند و ناله مادر مادر سر دادند، عرش خداى هم عقيده اش تركيد و زار زار گريست .
آخر مگر مى توان در مصيبت تو گريه را فرو خورد. على نيز در فقدان تو تاب نياورد و سر بديوار نهاد و هاى هاى ناله سر داد.
ارى اى زهراى عزيز، نبودى تا بينى چگونه على عليه السلام به كودكانت توصيه مينمود كه فرزندانم ؛ با اواى بلند نگرييد، در حاليكه خود اشك در ديده داشت و صورت از كودكان بر مى تافت .
فاطمه جان ، ميدانم ؛
انك زمزمه على را بر خاك مزارت شنيدى و تر غم الودش را نيز شنيدى كه :
وداع با مادر...
مرثيه گروهى در شهادت حضرت زهرا عليه السلام زبانحال مولا على عليه السلام در فراق زهرا عليه السلام
واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها
واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها
واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها
واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها
واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها
بيستم جمادى الثانى ولادت دختر نبوت ، همسر ولايت و مادر امامت حضرت فاطمه زهرا عليه السلام
كوثر عشق
... نور، على نور...
و او نور مطلق است ، نور على نور است ، و محمد(ص ) خاتم پيامبران از نور او و زهرا عليه السلام نيز از نور محمد پس ، از نور اوست .
زهرا مى آيد. نور پاى بر زمين مى نهد، خاك تيره را به وجود خود منور و مزين مى سازد، و خاك تا ابد مفتخر به وجودش ميگردد...
خديجه عليه السلام نور را در وجود مقدس خويش ميپروراند و انگاه ، ملائك بر هود جهائى از نور مى ايند به شادى باش خديجه .
زهرا را ارام مى گيرند و بر پرنيابى بهشتى پيچيده ، اواى ملكوت بر وى زمزمه مى كنند...
زهرا، دختر عزيز فخر بشر - محمد مصطفى (ص ) بدنيا مى آيد، فاطمه ناميده مى شود، پاره شده از نور، دور افتادن از نا پاكيها، پاره تن :
فاطمه زهرا عليه السلام پاره تن محمد است ، نور چشمان پيام اور خداست پس زهرا عليه السلام نيز خود پيام اورى است و پيامبرى . اور ملكوت ، پيام اور نيكى ، عفاف ، تقوى ، عطفه و عاليترين صفات خدائى تجلى يافته در انسان ، يك زن . و فاطمه تاريخ را در مى نوردد: زنان تحقير شده ، زنان رنج كشيده ، زنان برده ، زنان اسير در پس جهالت ، زنان شرم زده از زن بودن ، دختران زنده بگور شده ... و فاطمه كوثر است ، مايه فخر است ، پاره تن و نور چشمان نيكوترين انسانهاى عالم است كه خداى تعالى هستى را به بركت وجود وى هست گردانيده كه : لو لاك لما خلقت الافلاك .
فاطمه عليه السلام عزت مى بخشيد به موجوديت زن ، زندگى مى بخشيد به وجود فراموش شده وى - زهرا وجود بى بها شده زن را از پس دهليزهاى تاريك تاريخ بيرون مى كشد و با شخصيت والاى خود فرياد بر سر جهالت ميزند، جهالتى كه زن را تنها وسيله اى براى ارضاء هواهاى نفسانى خود. فاطمه به زن افتاده در كوچه هاى تنگ تاريخ هويت و اصالت ميدهد. او تنها زنى است كه لقب ام ابيها از پيامبر خدا مى گيرد: مادر پدر بودن و مادر، پرورش دهنده فرزند است ، پس فاطمه عليه السلام دخترى است كه همچون مادرى دلسوز، پدر بزرگوارش - پيغمبر خدا(ص ) را مراقبت مى نمايد و مى پرورد. اگر حكم خداوندى بر اين بود كه از ميان بانوان صالحه نيز پيغامبرى برگزيند براستى چه كسى شايسته تر از بانوى بزرگ اسلام ، حضرت زهرا عليه السلام ، مى بود؟
انگاه زهرا عليه السلام مارد ولايت نيز مى گردد، همسر بى نظيرترين انسانهاى عالم پس پيامبر(ص )، يعنى على عليه السلام ميشود و خاندان پيامبر از اوست كه زنده ميماند، دوازده گوهر درخشان امامت از بركت وجود زهرا پرتو افشانى مى كند و نور ولايت را تا دنيا دنياست به تلالو وا ميدارد.
و فاطمه افتخار جهان بشريت است او كه تمامى القاب حسنه ، قرين نام مباركش ميگردد: صديقه ، مرضيه ، راضيه ، زكيه ، طاهره ، عاليه ، بتول ، زهره ، خير النساء و...
- زنى مى آيد در تاريخ ، همچنان نور مى پراكند، عالم را منور ميسازد، با ما مى آيد، همراه ماست ؛ عزتمان داده ، شخصيت گمشده مان را زندگانى بخشيده ، خمودى و تحجر را از ذهن مان رانده و تحرك و خروشيدن در راه حق را با انقلاب فدك اش به ما اموخته است .
براستى جز گوهر يكدانه اسلام ، گل معطر دين محمد(ص )، در دانه بى بديل پيامبر - حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليه السلام - كيست كه مى تواند سرمشق زندگى ما گردد؟ به دامان پاكش توسل جوئيم كه نزد حق از عزيزترين هاست و پاره اى از نور اوست .
قرار كل ما فيها
چه قلبى است كه در سوز كودكان يتيمت خون نشود. اه ، نميدانم لحظه اى كه حسنين ، زينب و ام كلثوم پيكر بر خاك افتاده ات را در كوچه و در حياط خانه نظاره ميكردند چه كشيدند؟ فقط ميدانم : خورشيد هم بر اين صحنه ، غمگنانه گريست ، آسمان هم ناليد، ملكوتيان نيز جامه دريدند و كروبيان گريبان چاك زدند!
زهرا جان :
اميد ما تمام به ان درب نيم سوخته خانه تو است . در آتشى كه ان نامردمان در بيت وحى افروختند، دلها عاشقان و شيعيان تو براى هميشه تاريخ بسوخت . آنشب تا به سحر، ستارگان ، خشكيده بر جاى خويش ، ماتمزده بر مظلوميت على عليه السلام گريستند. وقتى كودكان يتيمت گرداگرد على عليه السلام نشستند و ناله مادر مادر سر دادند، عرش خداى هم عقيده اش تركيد و زار زار گريست .
آخر مگر مى توان در مصيبت تو گريه را فرو خورد. على نيز در فقدان تو تاب نياورد و سر بديوار نهاد و هاى هاى ناله سر داد.
ارى اى زهراى عزيز، نبودى تا بينى چگونه على عليه السلام به كودكانت توصيه مينمود كه فرزندانم ؛ با اواى بلند نگرييد، در حاليكه خود اشك در ديده داشت و صورت از كودكان بر مى تافت .
فاطمه جان ، ميدانم ؛
انك زمزمه على را بر خاك مزارت شنيدى و تر غم الودش را نيز شنيدى كه :
| لكل اجتماع من خليل فرقه |
| وكل الذى دون الفراق قليل |
| و ان افتقادى فاطما بعد احمد |
| دليل على ان لا يدوم خليل |
| آنشب كه شب ، از صبح محشر تيره تر بود |
| آنشب كه از ان ، مرغ شب هم بى خبر بود |
| آنشب كه رخت غم به مه ، پوشيده بودند |
| آنشب كه انجم هم سيه پوشيده بودند |
| آنشب كه خون از دامن مهتاب مى ريخت |
| اسما براى غسل زهرا عليه السلام اب مى ريخت |
| آنشب خد داند خداداند كه چون بود |
| قلب على زندانى فرياد و خون بود |
| طفلى گرفته استين دانم به دندان |
| تا ناله خود را كند در سينه پنهان |
| آنشب امير المومنين با اشك ديده |
| مى شست تنها پيكر يار شهيده |
| مى شست در تاريكى شب مخفيانه |
| گه جاى سيلى گاه جاى تازيانه |
| صد بار از رفت و دست از خويشتن شست |
| تا جان خود را در درون پيرهن شست |
| مى شست جسم يار خود ارام و خاموش |
| مى كرد بر دستش نگه طفلى سيه پوش |
| خود در كفن پيچيد ان خونين بدن را |
| خونين بدن نه ! بلكه جان خويشتن را |
| چشم از نگه ، لب از نوا، ناى از سخن بست |
| بگشود دست حسرت و بند كفن بست |
| ناگه فتاد ان تيره كوكب را نظاره |
| برگرد ماه خويش ، لرزان دو ستاره |
| دو گوشوار غم ز هوش افتاده بودند |
| بر خاك تنهايى خموش افتاده بودند |
| دو جوجه در اشيان بى اشيانه |
| دو بلبل خاموش مانده از ترانه |
| از بى كسى دو بال درهم برده بودند |
| گويى كنار جسم مادر مرده بودند |
| داغ دل مولا دوباره گشت تازه |
| ريحانه ها را خواند پاى ان جنازه |
| كاى گوشه گيران شب غربت بياييد |
| آخر وداع خويش ، با مادر نماييد |
| ان پر شكسته طايران از جا پريدند |
| افتادن و خيزان جانب مادر دويدند |
| چون جان شيرين جسم او در بر گرفتند |
| يك بوسه از ان لاله پرپر گرفتند |
| يكباره از عمق كفن اهى بر آمد |
| با ناله بيرون دستهاى مادر آمد |
| در قلب شب ، خورشيد خاموش مدينه |
| بگذاشت روى هر دو ماهش را به سينه |
| ناگه ندا آمد على بشتاب بشتاب |
| دو گوشوار عرش را درياب درياب |
| مگذار زهرا را چنين در بر بگيرند |
| مگذار روى سينه مادر بميرند |
| خيل ملك را رحمى از بهر خدا كن |
| از پيكر مادر يتيمان را جدا كن |
| غريب و خسته و تنها |
| كنار خانه بنشستم |
| مدينه گريه كن با من |
| كه زهرا رفته از دستم |
| بنال از داغ ان بلبل |
| كه پرپر در قفس ميزد |
| بجرم يا على گفتن |
| به پشت در نفس ميزد |
| غريبى مرا مردم |
| همه با چشم خود ديدند |
| ميان شعله آتش |
| گلم را با لگد چيدند |
| بود هر شب همى نفرين |
| به لب در دشت و صحرايم |
| الهى بشكند دستى |
| كه سيلى زد به زهرايم |
| گلاب از ديده جارى بر |
| سر سجاده كن زينب |
| براى مادرت زهرا |
| كفن آماده كن زينب |
بيستم جمادى الثانى ولادت دختر نبوت ، همسر ولايت و مادر امامت حضرت فاطمه زهرا عليه السلام
| بزمى به حريم كبريا بر پاشد |
| كوثر ز خدا به مصطفى اعطا شد |
| يك قطره اب كوثر افتاد به خاك |
| صد شاخه گل محمدى پيدا شد |
... نور، على نور...
و او نور مطلق است ، نور على نور است ، و محمد(ص ) خاتم پيامبران از نور او و زهرا عليه السلام نيز از نور محمد پس ، از نور اوست .
زهرا مى آيد. نور پاى بر زمين مى نهد، خاك تيره را به وجود خود منور و مزين مى سازد، و خاك تا ابد مفتخر به وجودش ميگردد...
خديجه عليه السلام نور را در وجود مقدس خويش ميپروراند و انگاه ، ملائك بر هود جهائى از نور مى ايند به شادى باش خديجه .
زهرا را ارام مى گيرند و بر پرنيابى بهشتى پيچيده ، اواى ملكوت بر وى زمزمه مى كنند...
زهرا، دختر عزيز فخر بشر - محمد مصطفى (ص ) بدنيا مى آيد، فاطمه ناميده مى شود، پاره شده از نور، دور افتادن از نا پاكيها، پاره تن :
| اى تكلم كرده با روح الامين |
| دختر تجريدى زيتون و تين |
| دختر رود تجلى در مسيل |
| دختر اواز بال جبرئيل |
| اى ملائك بر سلامت صف زده |
| عرش بر دامان تو ز حرف زده ... |
فاطمه عليه السلام عزت مى بخشيد به موجوديت زن ، زندگى مى بخشيد به وجود فراموش شده وى - زهرا وجود بى بها شده زن را از پس دهليزهاى تاريك تاريخ بيرون مى كشد و با شخصيت والاى خود فرياد بر سر جهالت ميزند، جهالتى كه زن را تنها وسيله اى براى ارضاء هواهاى نفسانى خود. فاطمه به زن افتاده در كوچه هاى تنگ تاريخ هويت و اصالت ميدهد. او تنها زنى است كه لقب ام ابيها از پيامبر خدا مى گيرد: مادر پدر بودن و مادر، پرورش دهنده فرزند است ، پس فاطمه عليه السلام دخترى است كه همچون مادرى دلسوز، پدر بزرگوارش - پيغمبر خدا(ص ) را مراقبت مى نمايد و مى پرورد. اگر حكم خداوندى بر اين بود كه از ميان بانوان صالحه نيز پيغامبرى برگزيند براستى چه كسى شايسته تر از بانوى بزرگ اسلام ، حضرت زهرا عليه السلام ، مى بود؟
انگاه زهرا عليه السلام مارد ولايت نيز مى گردد، همسر بى نظيرترين انسانهاى عالم پس پيامبر(ص )، يعنى على عليه السلام ميشود و خاندان پيامبر از اوست كه زنده ميماند، دوازده گوهر درخشان امامت از بركت وجود زهرا پرتو افشانى مى كند و نور ولايت را تا دنيا دنياست به تلالو وا ميدارد.
و فاطمه افتخار جهان بشريت است او كه تمامى القاب حسنه ، قرين نام مباركش ميگردد: صديقه ، مرضيه ، راضيه ، زكيه ، طاهره ، عاليه ، بتول ، زهره ، خير النساء و...
- زنى مى آيد در تاريخ ، همچنان نور مى پراكند، عالم را منور ميسازد، با ما مى آيد، همراه ماست ؛ عزتمان داده ، شخصيت گمشده مان را زندگانى بخشيده ، خمودى و تحجر را از ذهن مان رانده و تحرك و خروشيدن در راه حق را با انقلاب فدك اش به ما اموخته است .
براستى جز گوهر يكدانه اسلام ، گل معطر دين محمد(ص )، در دانه بى بديل پيامبر - حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليه السلام - كيست كه مى تواند سرمشق زندگى ما گردد؟ به دامان پاكش توسل جوئيم كه نزد حق از عزيزترين هاست و پاره اى از نور اوست .
قرار كل ما فيها
| جمادى غرق شادى بود آنشب |
| بشارت را منادى بود آنشب |
| خدا را شهر مكه ، شهر قرآن |
| به تاييد قضا شد نور باران |
| حرم سر تا قدم شور و شعف بود |
| شكوه راز خلقت را هدف بود |
| منا و مروه اذينى دگر داشت |
| خم كيسوى شب چينى دگر داشت |
| كمان ركن را تيرى دگر بود |
| صفا را سعى و تكبيرى دگر بود |
| مقام از بى مقامى داد مى زد |
| شرر بر كاخ استبداد مى زد |
| شفق ، شعر طلوع فجر مى خواند |
| حديث ايه هاى قدر ميخواند |
| فلق معراج شب را ساز مى كرد |
| گره از كار رجعت باز ميكرد |
| سحر سوداگر شور و طرب بود |
| طرب چشم انتظار مرگ شب بود |
| قمر گيسوى خود را تاب ميداد |
| قضا لوح قدر را اب ميداد |
| سپيده اخم خود را باز ميكرد |
| افق را سينه چاك ناز مى كرد |
| موذن دم بدم تكبير ميگفت |
| به ما از ايه تطهير ميگفت |
| غلم بر قاف شب كوبيد خورشيد |
| مى از جام فلق نوشيد خورشيد |
| زمين ابستن نص علق بود |
| زمان ائينه دار لطف حق بود |
| وجود واجب استاد هستى |
| تجلى كرد در ابعاد هستى |
| خديجه تا زهستى نيست گرديد |
| ز هستى نمره او بيست گرديد |
| به روز بيست از ماه جمادى |
| ندا برخاست از ناى منادى |
| خديجه ثروت خود را فدا كرد |
| فنا شد و ز فناكسب بقا كرد |
| ز كارش موشكافى كرد خالق |
| گذشتش را تلافى كرد خالق |
| در رحمت به رويش نيز واكرد |
| به او زهراى اطهر را عطا كرد |
| طريقت را دليل راه آمد |
| حقيقت را تجليگاه آمد |
| شريعت صورت و معناست زهرا |
| حقيقت قطره و درياست زهرا |
| چه زهرائى كه هستى هست . مستش |
| كليد هستى عالم بدستش |
| چه زهرائى ، على را پاك همسر |
| كه مادر هست بر شبير و شبر |
| پدر او را نه ختم مرسلين است |
| كه او بر خاتم خاتم نگين است |
| خدا را شاهكار خلقت آمد |
| كه بر اسرار هستى علت آمد |
| شكوفا شد به امر وحى سرمد |
| گل بى خار گلزار محمد |
| به مدح او قلم درمانده گردد |
| به وصفش واژه ها شرمنده گردد |
| ورا ذرات عالم مى شناسند |
| زادم تا به خاتم مى شناسند |
| نه تنها دم زند ادم ز وصفش |
| زند دم خالق اعظم ز وصفش |
| شكوه رمز يا زهراست زهرا |
| قرار نوح در درياست زهرا |
| به زهرا تا توسل كرد آتش |
| به ابراهيم حق شد سرد آتش |
| چه نامش برد موسى ، موسوى شد |
| كليم حق ز فيض معنوى شد |
| مسيحازد چو بر دامان او دست |
| گسست از فرش دل ، در عرش بنشست |
| بلى صديقه كبرى است زهرا |
| قرار كل ما فيهاست ، زهرا |
| سفاعت در جزا پابست زهراست |
| نجات ما همه در دست زهراست |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۹ ساعت ۴:۵۳ ب.ظ توسط یک منتظر مهدی (عج)
|