ترجمه اشعار عربى
از (حاجزى ):
آنگاه كه در اوج شادمانى بودم ، طول عمر را دوست مى داشتم
و اكنون كه بدين حال افتاده ام ، بر آن كه به عمر كوتاه مى ميرد، حسد مى ورزم .
شعر فارسى
(عطار) در منطق الطير گويد:
كفر، كافر را و دين ، ديندار را
|
بهتر از هر دو جهان حاصل تو را
|
هر كرا اين درد نبود، مرد، نيست
|
نيست درمان ، گر تو را اين درد نيست
|
سرنگون افتاده دل سوى توام
|
درد ديگر وام مى خواهم زتو
|
رنج ، اندر كوى تو رنجى خوش است
|
درد تو در قعر جان ، گنجى خوش است
|
درد تو بايد دلم را! درد تو!
|
ليك نى در خورد من ، در خورد تو!
|
درد، چندانى كه دارى مى فرست !
|
ليك دل را نيز يارى مى فرست
|
كاين چنين دردى ، نه هر مردى كشد.
|
وقايع تاريخى ، بلاد اسلامى ، اطلاعات گوناگون
ابن اثير، در (الكامل )، در رويدادهاى سال 258 مى نويسد: در بصره باد زردى وزيد، سپس باد سبز و پس از آن ، باد سياه . سپس پى در پى ، باران هايى باريد و تگرگ فرو ريخت ، كه وزن هر دانه از آن ، يكصد و پنجاه در هم بود. و در همين سال ، در كوفه باد زرد آمد و تا فرو رفتن آفتاب پاييد. سپس باد سياه ورزيد و مردم به درگاه خدا ناليدند. سپس ، باران سهمناك باريد و در قريه اى پيرامون كوفه - به نام (احمد آباد) سنگ هاى سياه و سفيد فرو افتاد كه در ميان آنها گل بود و به بغداد آورده شد و مردم ديدند.
سخن عارفان و پارسايان
عارفى گفته است :
چون پدر ما - آدم - پس از آن كه به او گفته شد:(اسكن انت و زوجك الجنة )(تو و همسرت ، در بهشت آرام گيريد - سوره 2 - آيه 35) از او يك گناه سر زد و از بهشت رانده شد. ما چگونه اميد داريم كه با گناه ورزى هاى پى در پى ، به بهشت رويم ؟
مؤلف ، اين ابيات را در همين مضمون در كتاب (سفر حجاز) به فارسى سروده است :
| جد تو، آدم ، بهشتش جاى بود |
يك گنه چون كرد، گفتندش تمام
|
مذنبى ، مذنب ، برو! بيرون خرام
|
تو طمع دارى كه با چندين گناه
|
ترجمه اشعار عربى
حاجزى گويد:
از آن گاه ، كه عهد مرا شكسته است ، چشمم پيوسته چون ابرو، مى بارد.
به زبان مى گويم : پروردگارا چنانش كن !
اما دلم و باز مانده روحم ندا مى دهند كه : نه ! نه !
ترجمه اشعار عربى
در يك كتاب تاريخ ، مورخ پس از آنكه انكار مى كند، كه كسى از عشق كشته يا مدهوش شده باشد، اين دو بيت را مى سرايد:
اگر عشق به (ليلى ) و (سلمى )، عقل و خرد مردم را به نيستى كشد،
پس ، احوال آنان كه دل به عالم بالا سپرده اند ؛ چگونه خواهد بود؟
تفسير آياتى از قرآن كريم
در يكى از تفسيرها، ذيل آيه (ان تقول نفس يا حسرتى على ما فرت فى جنب الله ) (يعنى آنگاه ، هر نفسى به خود آيد و فرياد و احسرتا! برآرد و گويد: واى بر من ! كه امر خدا را فرو گذاشتم و در حق خود ظلم و تفريط كردم - سوره - 39 - آيه 56) آمده است كه : ابوالفتح بن برهانى ، در فقه سر آمد بود و بر عامه مردم پيشوايى داشت . و مال فروانى گرد آورد و به بغداد رفت و تدريس نظاميه به او واگذار شد، و در همدان مرد. هنگامى كه وفات او نزديك شد، به يارانش گفت بيرون رفتند، و تنها شد، به صورت خود مى زد، و مى گفت (يا حسرتنا على ما فرطت فى جنب الله ) و خطاب به خود مى گفت : يا ابا الفتح ! در طلب دنيا و كسب جاه ، و آمد و رفت به درگاه پادشاهان ، زندگى خويش تباه كردى . آنگاه خواند:
از صاحبان دانش ، در شگفتم كه : چگونه غافل ماندند؟ و جامه حرص ، به مهلك ها كشاندند. چنان پيرامون ستمگران مى گردند، كه گويى به هنگام مناسك ، پيرامون خانه خدا در گردشند و پيوسته اين آيه تكرار مى كرد، تا جان داد
مؤلف گويد: از اين گونه مردن ، به خداپناه مى بريم ! و از او در خواست مى كنيم كه بر ما منت نهد، و توفيق رهايى از اين وبال و گمراهى عطا فرمايد.
ترجمه اشعار عربى
شاعرى گفته است
اى آن ، كه تو را رونق و تازگى ست ! من ، راز تو را هرگز فاش نخواهم كرد. با دل من ، هر چه خواهى ، كن ! كه شنونده فرمانبر توام . دلم ، بردبارست و بر هر چيز شكيباست . و مى پندارد كه رهاست .
ترجمه اشعار عربى
ابو نواس گفت :
كوزه را شكست و زمين را از باده ، سيراب كرد. فرياد زدم : مسلمانم ! و اى كاش كه خاك بودم !
ترجمه اشعار عربى
شاعرى گفته است : سماعى كه به وجد آرد، مباحست . و گرنه حرامست . كسى را كه خوشى سخن شما به اشتياق آورد، بر او سرزنشى نيست .
شگفت نيست : اگر عشق ، او را پراكنده خاطر سازد، زيرا، عاشق ، آراسته نيست .
عاشق ، از دير باز، تا آنگاه كه از شير باز گرفته مى شود، از عشق سيراب مى شود.
و اشتياقست كه او را به هر سو مى كشاند، و گرنه در تمامى هستى نمى گنجد.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از بهائى (وفات 1030 ه)
كرديم دلى را كه نبد مصباحش
|
در خانه عزلت ، از پى اصلاحش
|
وز فر من الخلق بر آن خانه زديم
|
قفلى ،كه نساخت قفلگر مفتاحش
|
حكايات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
جاحظ گفت به همراه (محمد بن اسحاق بن ابراهيم موصلى ) بودم و او، از سامراء به بغداد مى رفت . و آب دجله در نهايت زيادى بود. با هم در كشتى نشستيم . محمد دستور داد، باده آوردند و نوشيديم . سپس دستور داد تا در ميان ما و كنيزكانش پرده اى آويختند و به آنان دستور خواندن داد.و يكى از آنان خواند:
روزها به جدايى و سرزنش مى گذرد. روزگار بر ما مى گذرد و ما را خشمگين مى كند.
نمى دانم : آيا من اين ويژگى دارم و يارانم چنين اند.؟
سپس ساكت شد و كنيزك ديگر خواند:
به عاشقان رحمى كنيد! بويژه آنان كه ياورى ندارند.تا كى بايد آنها از هم دور بمانند و مهجور؟ و از دوستان آزار بينند، به جفايى كه برآنان مى رانيد.
پس ، يكى از آنان گفت : اى بد كاره ! پس چه مى كنيد؟ و او گفت : چنين كنند و آنگاه ، دست در پرده زد و دريد و همچون ماه تابيد و خويش را به دجله در انداخت .
بر بالاى سر محمد، غلامى رومى ايستاده بود، با چهره اى زيبا و بادبزنى در دست ، كه او را باد مى زد. او نيز خويش را به دجله افكند و چنين خواند:
بعد از تو، بقا را فايده اى نيست . و مرگ ، بهترين رازدار عاشقانست .
و با آب دست در آغوش كردند و كشتيبانان در پى آن دو، خويش در آب افكندند.اما نجات آن دو ميسر نشد و آب ، آنان را در ربود و رفتند كه خدايشان بيامرزاد.!
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
زمخشرى گفته است :
دانش ، ويژه پروردگار بخشنده است و جز او در نادانى هاى خويش فرو مى روند خاك را با دانش ها پيوندى نيست ، او مى كوشد، تا دريابد، كه نمى داند.
ترجمه اشعار عربى
امام رازى گفت :
سرانجام كار عقل ها، پايستگى ست و سعى جهانيان به گمراهى مى انجامد.
از درازى عمر، جز قيل و قال بهره ديگرى نتوانيم برد
روح هاى ما، در تن هامان اسيرند و نتيجه دنيا آزار و بيچارگى ست .
شعر فارسى
و نيز به همين شيوه ، به فارسى سروده است :
هرگز دل من ز علم محروم نشد
|
كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد
|
هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز
|
معلومم شد، كه هيچ معلوم نشد
|
چه شتابست در كرشمه و ناز؟
|
شعر فارسى
مولوى معنوى :
نار تو اينست ، نورت چون بود؟
|
ماتمت اينست ، سورت چون بود؟
|
نالم و ترسم كه او باور كند
|
وز كرم ، آن جور را كمتر كند
|
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
|
اين عجب ! من عاشق اين هر دو ضد
|
عشق از اول سركش و خونى بود
|
تا گريزد هر كه بيرونى بود
|
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف در پاسخ صدارت پناه :
تا سرو قباپوش را ديده ام امروز
|
در پيرهن از ذوق نگنجيده ام امروز
|
هشياريم افتاد به فرداى قيامت
|
زان باده كه از دست تو نوشيده ام امروز
|
صد خنده زند بر حلل قيصر و دارا
|
اين ژنده پر بخيه كه پوشيده ام امروز
|
افسوس ! كه بر هم زده خواهد شد، از آن روى
|
شيخانه بساطى كه فرو چيده ام امروز
|
بر باد دهد توبه صد همچو بهائى
|
آن طره طرار كه من ديده ام امروز
|
شعر فارسى
فغانى :
فكر دگر نماند، فغانى بيار جان !
|
عاشق بدين خيال و تاءمل نديده ام
|
از آن چه به خاطرم گذشت در ششم رمضان به (ولايت ) محروسه شيروان :
اى آن كه دلم غير جفا از تو نديد
|
وى از تو حكايت وفا كس نشيند
|
قربان سرت شوم ! بگو از ره لطف :
|
لعلت به دلم چه گفت ! كز من برميد
|
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
و نيز از مؤلف است به عربى در همين مضمون :
اى ماه تمام ! كه جدائيش مرا گداخته است .
تا از من دور شدى ، صبر و توان از من دور شد
تو را به خدا سوگند! چشمانت به دل من چه گفتند؟ و چه شنيدند؟
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
به بديهه در كاشان سروده ام :
نان كه شمع آرزو، در بزم عشق افروختند
|
از تلخى جان كندنم ، از عاشقى واسوختند
|
دى ، مفيتان شهر را تعليم كردم مساءله
|
و امروز اهل ميكده ، رندى زمن آموختند
|
چون رشته ايمان من ، بگسته ديدند اهل كفر
|
يك رشته از زنار خود، در خرقه من دوختند
|
يارب ! چه فرخ طلابعند! آنان كه در بازار عشق
|
دردى خريدند و غم دنيا و دين بفروختند
|
در گوش اهل مدسه يارب ! بهائى شب چه گفت ؟
|
كامروز، آن بيچارگان اوراق خود را سوختند
|
ترجمه اشعار عربى
ابن دقيق العبد سروده است :
در جستجوى زندگى ، خويش را ميان (خوارى ) و (آز) فرسودى
عمر خويش تباه كردى ، و در آن ، نه عيش سبكسرانه اى داشتى و نه وقارى تكريم آميز.
در دنيا لذت ها را فروگذاشتى و در آخرت نيز همه چيز را يك سو گذاشتى و گذشتى .
ترجمه اشعار عربى
از سعدالدين بن العربى :
ببينم ، روزگار بخيل اجازه نزديك شدن به شما و بهره مندى از همدمان دانايى را خواهد داد؟
دوستانم ! اگر مرا در نزد شما، قدر و پايگاهى نيست ، شما را نزد من هست .
ترجمه اشعار عربى
القيراطى :
دسته هاى مردم ، از گور او، با دستى تهى و قلبى سرشار (از اندوه ) باز گذاشتند.
آنگاه ، سنگينى بار مصيبت را در يافتند. چه ، ارزش خورشيد را پس از فرو رفتن آن ، مى دانند.
شعر فارسى
از وحشى :
بر درى ، ز آمد شد بسيار، آزاريم هست
|
گر خدا صبرى دهد، انديشه كاريم هست
|
صبر در مى بندد، اما نيستيم ايمن زخود
|
خاطر پررخنه و كوتاه ديواريم هست
|
گر شود، ناچار دندان بر جگر بايد نهاد
|
چاره خود كرده ام ، جان جگر خواريم هست
|
كى گريزيم از درت ؟ اما زمن غافل مباش !
|
نقش ديوارم ، وليكن پاى رفتاريم هست
|
گرچه نايد بندگى من به كار كس ، ولى
|
گر تو هم خواهى كه بفروشى ، خريداريم هست
|
شعر فارسى
از نظامى :
جثه خود پاك تر از جان كنى
|
چون كه چهل روز به زندان كنى
|
مرد، به زندان شرف آرد به دست
|
يوسف ازين روى به زندان نشست
|
رو! به پس پرده و بيدار باش !
|
شعر فارسى
از خاقانى (520 - 595 ه)
همچنين فرد باش ! خاقانى !
|
كافتاب اينچنين دل افروزست
|
يار، موى سفيد ديد و گريخت
|
كه به دزدى ، دلش نو آموزست
|
آرى ! از صبح ، دزد بگريزد
|
ترجمه اشعار عربى
از يكى از شاعران :
با كسى دوستى كن ! كه بزرگوار و عفيف و با حيا و بخشنده باشد
و چون تو گويى : نه ! گويد: نه ! و آنگاه كه گويى : آرى ! گويد: آرى !
شعر فارسى
امير خسرو، در ستايش (خاموشى ) گفته است :
سخن ، گرچه هر لحظه دلكش تر است
|
چو بينى ، خموشى از آن بهتر است
|
در فتنه بستن ، دهان بستن است
|
كه گيتى به نيك و بد آبستن است
|
شنيدن ، زگفتن به ، از دل نهى
|
كزين پر شود مردم ، از وى تهى
|
كه از پاى تا سر، همه گشت هوش
|
همه تن زبان گشت شمشير تيز
|
به خون ريختن زان كند رستخيز
|
شعر فارسى
نيز از اوست :
مو، به سفيدى كشد از بوى خوش
|
هم دهد از منفعت خويش ، بهر
|
در كه شكستند، نه باطل شود
|
مردمى از مردم بى رو كه ديد؟
|
روى در آيينه زانو كه ديد؟
|
شعر فارسى
ازخاقانى :
جو جو ستد، آنچه دادش ايام
|
شعر فارسى
و نيز از خاقانى است :
شعر فارسى
از نشناس :
ترجمه اشعار عربى
از شيخ جمال الدين مطروح :
در آغوشش كشيدم ، و از بوى خوش او مست شدم . بوى او به شاخه تازه اى ميمانست كه به نسيم ، سيراب شده باشد.
مست شدم . ليكن نه از باده . بلكه شراب دهان او مرا سرمست كرد.
زيبايى ، غلام اوست و از آنست كه بر دل ها چيره است
چون عشق كارگر افتاد، ملامتگر به ملامتم برخاست .
در عشق او، نه به پايان مى رسم ، نه باز مى گردم و نه روى مى گردانم . پس بگذار! تا نكوهشگر، ياوه بسرايد.
تا تو زنده اى . به خدا كه انديشه آرامش و فراخى عيش از خاطر نمى گذرد.
اگر زنده بمانم به عشق او زنده ام . و اگر در اشتياق او بميرم . چه نيكو مرگى ست !
ترجمه اشعار عربى
از ارّجانى :
مى بينم كه براى از ميان بردن من ، ميان روزگار و موى من ستيزى ست
روزگارم سياه است و مويم سپيد و چنين بود كه : روزگار سپيد بود و مويم سياه .
شعر فارسى
از سنايى (437 - 525 ه)
خدايا! ز خوانى كه بهر خاصان
|
كشيدى ، نصيب من بى نوا كو؟
|
اگر مى فروشى ، بهايش كه داده ست ؟
|
و گر بى بها مى دهى ، بخش ماكو؟
|
ترجمه اشعار عربى
از نشانس :
آرزويم دير شد و رنجم افزونى گرفت . به خدا سوگند! كه از عشق بى نياز بودم .
چنان شده ام ، كه اگر آشنايى را بينم ، اشك من بر ديدار او پيشى گيرد.
ترجمه اشعار عربى
ديگرى گفته است : اى دورى گزيدگان ! كه با فراق خويش احوال مرا دگرگون كرده ايد. بر جفاى شما ناتوان شده ام .
به مبتلاى خويش ، وصالى ارزانى داريد. عمر گذشت و احوال من چنين است .
ترجمه اشعار عربى
از ابن واصل :
جوان مرده دلى كه از عشق تهى ست ، زنده ايست كه همچون مردگان بر زمين مى خرامد
اگر جوانى را به شمار عمر گذارند، بهتر آنست كه روزگار پيرى را نيز از عمر او بدانند.
معارف اسلامى
نام هاى پيامبرانى كه ذكرشان در قرآن عزيز آمده است ، بيست و پنج پيامبر است : محمد (ص )، آدم ، ادريس ، نوح ، هود، صالح ، ابراهيم ، لوط، اسماعيل ، اسحاق ، يعقوب ، يوسف ، ايوب ، شعيب ، موسى ، هارون ، يونس ، داوود، سليمان ، الياس ، ايسع ، زكريا، يحيى ، عيسى و همچنين (ذوالكفل )نزد بيشتر مفسران .
گزيده اى از كتابها و تاءليفات
امام فخر رازى در (تفسير كبير) نقل كرده است ، كه متكلمان بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه : آن كه از ترس از عذاب ، يا طمع ثواب عبادت يا دعا كند، عبادت و دعاى او درست نخواهد بود. و گفته خداى بزرگ را ياد كرده است كه گفت : (ادعوا ربكم تضرعا و خفية ) (خدايتان را به زارى و به آهستگى بخوانيد - سوره 7 - آيه 55) و نيز در اوايل تفسير سوره فاتحه به قطع گفته است ، كه اگر نمازگزار بگويد: به جهت ثواب ، يا گريز از جزا، نمازگزار، نمازش باطل است .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
نيشابورى ، به هنگام تفسير اين آيه (... و لا تلمزوا انفسكم و لا تنابزوا بالالقاب ) (و هرگز عيب جويى از همدينانتان نكنيد! و با لقب هاى زشت يكديگر را مخوانيد! - سوره 49 - آيه 11) به ذكر پاره اى از اوصاف (حجاج ) (يوسف ) پرداخته و گفته است : كه او يكصد هزار نفر را بدون هيچ گناهى به تدريج كشته است و (پس از مرگ او) در زندانش هشتاد هزار مرد و سى هزار زن را يافته . كه سى و سه هزار نفرشان مستوجب هيچ عقوبتى از قطع عضو و قتل و به دار آويخته شدن نبودند.
شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
تو بر يار و ندانى عشق باخت
|
اين چنين نخلى كه قد يار ماست
|
چون كه ما دزديم ، نخلش دار ماست
|
شعر فارسى
از حديقه :
صوفيان در دمى دو عيد كنند
|
آن كه از دست روح قوت خورد
|
شعر فارسى
نيز از حديقه :
كشته خود چو خشك ديد، بگفت :
|
اى همه آن تو، چه نو، چه كهن
|
رزق ، برتست ، هر چه خواهى كن !
|
شعر فارسى
شيخ اوحدى كرمانى راست :
آنكس كه صناعتش قناعت باشد
|
كردار وى از جمله طاعت باشد
|
زنهار! طمع مدار! الا ز خداى
|
كاين رغبت خلق ، نيم ساعت باشد
|
شعر فارسى
از مؤلف بهاءالدين محمد
لطف كم ، محض جور زايد از او
|
كه رقيبى از او به رشك آيد
|
شعر فارسى
از اوحدالدين كرمانى :
در خانه دلم گرفت از تنهائى
|
رفتم به چمن چو بلبل شيدائى
|
چون ديد مرا سرو، سر جنباند
|
يعنى : به چه دلخوشى به بستان آيى ؟
|
شعر فارسى
از مجد همگر (وفات 686):
مرا ز روى تعجب ، معاندى پرسيد:
|
پدر ز روى چه معنى نداشت روح الله ؟
|
جواب دادم و گفتم كه : او مبشر بود
|
به احمد قرشى جمع خلق را زاله
|
مبشر از پى آن ، تا كه مژده آرد زود
|
روا بود كه دو منزل يكى كند در راه
|
شعر فارسى
از عبدى گنابادى :
هر كه سخن را به سخن ضم كند
|
قطره اى از خون جگر كم كند
|
شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
باده نى در هر سرى شر مى كند
|
آنچنان را آنچنان تر مى كند
|
گر بود عاقل ، نكوتر مى شود
|
ور بود بد خوى ، بدتر مى شود
|
ليك ، چون اغلب بدند و بد پسند
|
بر همه مى را محرم كرده اند
|
حكم غالب راست ، چون اغلب بدند
|
تيغ را از دست رهزن بستدند
|
شعر فارسى
از جامى :
مجموعه كونين به آيين بستن
|
حقا كه نخوانيم و نديديم در او
|
جز ذات حق و شؤ ون ذاتيه حق
|
شعر فارسى
از خاقانى
خاقانيا! به تقويت دوست دل مبند!
|
وز غصه و شكايت دشمن جگر مخور!
|
بر هيچ دوست تكيه مزن ! كاو به عاقبت
|
دشمن به عيب كردنت افزون كند هنر
|
ترسى ز طعن دشمن و گردى بلند نام
|
بينى غرور و دوست شوى پست و مختصر
|
پس ، دوست دشمن است ، به انصاف باز بين !
|
پس دشمن است دوست ، به تحقيق درنگر!
|
گر عقلت اين سخن نپذيرد كه گفته ام
|
| اين عقل را نتيجه ديوانگى شمر |