back page

شعر فارسى
از شيخ ابو سعيد ابو الخير (357 - 440):

دل كرد بسى نگاه در دفتر عشق
جز روت نديد هيچ رو در خور عشق
چندان كه رخت حسن نهد بر سر حسن
شوريده دلم عشق نهد بر سر عشق
شعر فارسى
از اميدى (تهرانى كشته شده به سال 925 ه‍):
افتاده حكايتى در افواه
كايينه سياه گردد از آه
اين طرفه كه آه صبحگاهى
ز آيينه دل برد سياهى
اى نفس ! دمى مطيع فرمان نشدى
وز كرده خويشتن پشيمان نشدى
صوفىّ و فقيه و زاهد و دانشمند
اين جمله شدى ، ولى مسلمان نشدى
شعر فارسى
از سعدى :
گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى
روا بود كه ملامت كنى زليخا را
حكاياتى كوتاه و خواندنى
چون ليلى در گذشت ، مجنون به قبيله او آمد و نشانى گور او پرسيد. امّا او را نشان ندادند مجنون خاك هر گور بوييد، و از آن گذشت تا خاك گور ليلى بوييد و آن را شناخت و اين شعر خواند:
مى خواستند كه گور او را از عاشقش پنهان دارند. امّا بوى خاك گور او بر گورش دلالت كرد.
سپس ، آن قدر اين بيت تكرار كرد، تا در گذشت و در كنار ليلى به خاكش ‍ سپردند.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
زنى باديه نشين ، بر كنار گور پدر ايستاد و گفت : اى پدر! عوض نبودن ترا از خداوند خواهم خواست و در سوگ تو از پيامبر خدا(ص ) پيروى مى كنم . سپس گفت : پروردگارا! بنده تو، تهيدست است ، و بى نياز از آن چه كه در دست بندگان تست و مستمند بدانچه در اختيار تست ، بر تو وارد شد. اى بخشنده ! تو، تنها پروردگارى هستى كه آرزومندان به درگاهش فرود مى آيند و نيازمندان از فضل او بى نياز مى شوند و گناهكاران در وسعت رحمت او آرام مى گيرند. پروردگارا! مهمانخانه رحمت تو، محلّ پذيرايى مهمانان تست و بهشت تو، جايگاه آسايش ‍ آنانست . سپس بگريست و به راه خود رفت .
شعر فارسى
از سعدى :
اين دغل دوستان كه مى بينى
مگسانند دور شيرينى
تا طعامى كه هست مى نوشند
همچو زنبور، بر تو مى جوشند
تا به روزى كه ده خراب شود
كيسه چون كاسه رباب شود.
ترك صحبت كنند و دلدارى
دوستى خود نبود پندارى
بار ديگر كه بخت ، باز آيد
كامرانى ز در فراز آيد
دوغ بايى بپز! كه از چپ و راست
در وى افتند چون مگس در ماست
راست گويم : سگان بازارند
كاستخوان از تو دوست تر دارند
شعر فارسى
از مثنوى :
كم گزير از شير و اژدهاى نر!
ز آشنايان اى برادر! الحذر
خويش را ماءذون و پست و سخته كن !
ز آب ديده نان خود را پخته كن !
اى كمان و تيرها برخاسته !
صيد، نزديك و تو دور انداخته
آنچه حقّست ، اقرب از حبل الوريد
تو فكنده تير فكرت را بعيد
هر كه دوراندازتر، او دورتر
وز چنين گنجى بود مهجورتر
فلسفى خود را در انديشه بكشت
گويد و او را سوى گنجست پشت
جاهدوا فينا بگفت آن شهريار
جاهدوا عنّا نگفت اى بيقرار!
اى بسا علم و ذكاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول راهزن
در گذر از فضل و از جلدى و فن !
كاز خدمت دارد و خلق حسن
بهر آن آورد خالق مان برون
ما خلقت الانس الّا يعبدون
شعر فارسى
از شيخ عطّار:
كاف كفر اى دل ! بحقّ المعرفه
خوشترم آيد زفاى فلسفه
زان كه اين علم لزج چون ره زند
بيشتر بر مردم آگه زند
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف از فرايادهاى سفر حجاز:
هر كه نبود مبتلاى ماه روى
نام او از لوح انسانى بشوى !
دل كه فارغ باشد از مهر بتان
لتّه حيضى به خون آغشته دان
سينه فارغ ز مهر گلرخان
كهنه انبياست پر از استخوان
كلّ من لم يعيش الوجه الحسن
قرّب الرّحل اليه و الرّسن
يعنى : آن كس را كه نبود عشق يار
بهر او پالان و افسارى بيار
شعر فارسى
از قاسم بيگ حالتى :
پيوسته ، زمن كشيده دامن دل تست
فارغ ز من سوخته خرمن دل تست
گر عمر وفا كند، من از تو دل خويش
فارغ تر از آن كنم ، كه از آن من دل تست
شعر فارسى
از رشيد و طواط:
اى روى تو فردوس برين دل من !
روزان و شبان ، غمت قرين دل من
گفتم : مگر از دست غمت بگريزم
عشق تو گرفت آستين دل من
ترجمه اشعار عربى
در وصف زيبارويى كه شخم مى زند:
خدا او را يارى دهاد! چه زيباست كه خيش در دست زيبارويى ست
چنانست كه گويى اين (زهره ) است كه پيشاپيش او (ثور) چشم به دميدن (سنبله ) دارد
شعر فارسى
در وصف پيرى از (مخزن الاسرار) نظامى :
دولت اگر دولت جمشيدى است
موى سفيد، آيت نوميدى است .
صبح برآمد چو سوى مست خواب
كز سر ديوار گذشت آفتاب
رفت جوانىّ و تغافل به سر
جاى دريغست ، دريغى بخور!
گمشده هر كه چو يوسف بود
گم شدنش ، جاى تاءسف بود
فارغى از قدر جوانى كه چيست
تا نشوى پير، ندانى كه چيست
گرچه جوانى همه چون آتشست
پيرى تلخست و جوانى خوشست
شاهد باغست درخت جوان
پير شود، بركندش باغبان
شاخ ‌تر از بهر گل نوبرست
هيزم خشك از پى خاكسترست
شعر فارسى
از ميرزا سلمان :
بلبل اگر نه مست گلست ، اين ترانه چيست ؟
گر نيست عشق ، زمزمه عاشقانه چيست ؟
ساقى ! اگر پرده فتادى ز روى كار
مى گفتمت كه : نغمه چنگ و چغنه چيست ؟
پرواز كرد طاير ادراك ، سال ها
معلوم او نشد، كه در اين آشيانه چيست
چون در ازل وجود يكى ثابت است و بس
اين مبحث وجود و عدم ، در ميانه چيست ؟
اى دل ! اگر زمانه به كامت نشد،منال !
از بخت خود بنال !گناه زمانه چيست ؟
چون در نخست نيك و بد از هم جدا شدند
واعظ به گوشه اى بيشين ! اين فسانه چيست ؟
آدم ، ز سرنوشت برون آمد از بهشت
بسم اللّه اى فقيه ! بگو عيب دانه چيست ؟
سلمان ! اگر نه مهر مهى هست در دلت
بر سينه ات زداغ محبت نشانه چيست ؟
شعر فارسى
از ميرزا مخدوم شريفى :
بشتاب ! چو دارى هوس كشتن اشرف
ترسم كه خبر يابد و از ذوق بميرد.
كسى را لاف مى رسد پيش خردمندان
كه وقت دلربايىّ تو، ايمان را نگهدارد.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف :
فرخنده شبى بود، كه آن دلبر مست
آمد زپى غرت دل تيغ به دست
غارت زده ام ديد، خجل گشت و دمى
با من زپى دفع خجالت بنشت
اين ابيات را در سحرگاه جمعه بيستم ماه صفر سال 992 در (ولايت ) محروسه تبريز سرودم و نوشتم در فراموشى چيزها و اين كه ناشى از بى اعتنايى بدان چيزهاست .
شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
دائما غفلت زگستاخى بود
كه بر او تعظيم از ديده رود
لاتؤ اخذ ان نسينا شد گواه
كه بود بسيان به وجهى هم گناه
زان كه استعمال تعظيم او نكرد
ورنه نسيان در نياوردى نبرد
كاو تهاون كرد در تعظيم ها
تا كه نسيان زاد با سهو و خطا
گر چه نسيان لابد و ناچار بود
در سبب ورزيدن او مختار بود.
شعر فارسى
از اميدى گنابادى - در شكايت از طلايه پيرى :
زود، چو شمعت فتد از سر كلاه
چند كنى موى سفيدت سياه ؟
موى سيه گر به صد افسوس كنى
قد كه دو تا كشت ، به آن چون كنى ؟
وه ! كه مرا بر چهل افزود پنج
وز پى آن ، قافيه گرديد رنج
من كه دو مويم ز سپهر اثير
پيش حريفيان ، نه جوانم ، نه پير
نام نكردند جوانان به من
من نكنم نيز به پيران سخن
آن كه در اين مرتبه داند مرا
هيچ نداند كه چه خواند مرا
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف در روز عيد سروده است :
عيد، هر كس را زيار خويش چشم عيدى است
چشم ماپر اشك حسرت ، دل پر از نوميدى است .
شعر فارسى
از مطلع الانوار درباره پيرى :
تا بود اسباب جوانى به تن
روى چو گل باشد و تن ، چون سمن
تازه بود مجلس ياران به تو
جلوه كند صفّ سواران به تو
شيفتگان ، ديده به رويت نهند
رخت هوس بر سر كويت نهند
ناز كنى ، ناز كشندت به جهان
دل طلبى ، نيز دهندت روان
نوبت پيرى چو زند كوس درد
دل شود از خوشدلى و عيش ، فرد
موى سفيد از اجل آرد پيام
پشت خم از مرگ رساند سلام
خشك شود عمده بازو چو كلك
سست شود مهره گردن چو سلك
كند شود باد هوا را سنان
ميل ز معشوقه بتابد عنان
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از امام زين العابدين بن حسين (ع )
چون به بلايى دچار شدى ؛ براى آن صبر كن ! صبرى همچون صبر دور انديشانه بزرگواران . از گرفتارى هاى خود به مردم شكايت مبر! چه ، شكايت پروردگار مهربان خود را به مردم نا مهربان برده اى .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
يكى از حكيمان گفته :
در شادى و غم ، احوال خويش را بر نكوهش گر و بيوفا آشكار مكن !. كه ترحّم دوستان تلخست ؛
همچنان كه سرزنش دشمنان .
حكاياتى از عارفان و بزرگان
جنيد را پس مرگ به خواب ديدند و او را پرسيدند كه : پروردگارت با تو چه كرد؟ گفت آن اشارت پريد و عبارات نابود شد و دانش ها از ياد رفت و آن رسم ها به كهنگى گراييد و جز چند ركعت نمازى كه در شب خواندم ، سودمند نيافتاد!
سخن عارفان و پارسايان
(ابراهيم ) خواص گفت : محبت ، محو خواست هاست و سوختن همه صفات و نيازها.
ترجمه اشعار عربى
از يكى از شاعران :
(اى نكوهش گر!) به نكوهش بيفزاى ! و يا از نكوهش باز ايست ! كه مرا آزمندى آرامش نيست . من ، از عشق شكوه نمى كنم . گر چه با من كرده است ، چنانكه كرده است . قدر من در خوارى منست ، كه در عشق به عزت و افتخار رسيده است . آن كه در عشق ، زيبايى ها را گرد آورد، و به كمال برسد، همچون ماهى ست ، كه از روشنى آن ، ماه شب چهاردهم طلوع نمى كند و هربار كه نام او به ميان آيد، تكاپو در شب آغاز مى شود. و بى اميدان از عشق او برمى خيزد و به تكاپو مى افتند.
شعر فارسى
از يكى از عرفان :
در كون و مكان ، فاعل و مختار يكيست
آرند و دارنده اطوار، يكيست
از روزن عقل اگر برون آرى سر
روشن شودت كاين همه انوار، يكيست
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نطم )
ازمؤلف :
تا شمع قلندرى بهائى افروخت
از رشته زنار، دو صد خرقه بدوخت
دى ، پير مغان گرفت تعليم از او
و امروز، دو صد مسئله مفتى آموخت
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
عشق ، جذب دل هاست به نيروى مغناطيس زيبايى و كيفيت اين جذب ، به اندازه ايست كه هيچ بيانى ، توانايى آن را ندارد. و از آن ، به عباراتى تعبير مى شود، كه بيشتر، آن را مى پوشاند. مانند (زيبايى ) كه درك شدنى است ، اما به وصف نمى گنجد و يا همچون (وزن شعر) است .
سخن عارفان و پارسايان
يكى از عرفا چه نيكو گفه است !: كسى كه محبت را توصيف كند، آن را نشناخته است و عبدالله بن اسباط قيروانى كه - خدا او را پاداش نيك دهد! - چه نيكو گفت ! كه : با همه اين اوصاف ، اگر عشق را وصف كردى ، آن را نشناخته اى .
حكايات كوتاه و خواندنى
از (صفدى ) پرسيدند درباره اين سخن قيس (كه مى گويد):
(هنگامى كه نماز مى گزارم ، تو را به ياد مى آورم و (آنگاه ) نمى دانم كه دو ركعت نماز گزارده ام يا هشت ركعت .) و اينك ! مناسبت ميان (دو) و (هشت ) چيست ؟ گفت مثل اين است كه از زيادى خطا و مشغولى انديشه ، ركعت ها را به انگشت مى شمرده . سپس مبهوت شده و ندانسته است كه آيا انگشت هاى بسته را نماز گزارده است ؟ يا انگشت هاى باز را؟ و مى گويم - خداوند، صلاح (صفدى ) را پاداشى نيك دهد! بدين پاسخ زلال كه داده است ، از طبعى كه رقيق تر از سحر حلال است و لطيف تر از خمر آميخته به آب زلال . اگر چه ، مى دانيم كه قيس ، چنين قصدى نداشته است .
حكاياتى از عارفان و بزرگان
سرىّ سقطى گفت : از (رمله ) به سوى (بيت المقدس ) مى رفتم . گذرم به سرزمينى سر سبز افتاد كه در آن آبگيرى بود. نشستم و از گناه خوردم و آب نوشيدم و به خود گفتم اگر در دنيا حلالى خوردم يا نوشيدم . همين بود. ناگاه شنيدم كه هاتفى مى گويد: يا سرىّ! مخارجى كه تو را به اينجا رسانده است ، از كجاست ؟
سخن عارفان و پارسايان
(قثم ) زاهد گفت : راهبى را در بيت المقدس ديدم ، كه مردم بر او گرد آمده اند. به او گفتم : مرا وصيّتى كن ! گفت : همچون مردى باش ! كه از درندگان به وحشت افتاده و خائف و ترسانست . مى ترسد كه اگر غفلت كند، بدرندش يا اگر آرام گيرد، پاره پاره اش كنند. شب او، شب ترسنا كيست ، هر چند كه فريب خوردگان ، در آن آرام گرفته اند و روزش ، روز غم انگيزيست ، هر چند كه بيكارگان در آن ، خوشحالند. سپس بازگشت مرا ترك كرد. به او گفتم . بيش از اين بگوى !
گفت : تشنه به جرعه اى آب قناعت .
ترجمه اشعار عربى
از (ابن العدوى ) درباره كسى كه خلاف عهد كرده است :
و ديروز وعده ديدار دادى و ديدار نكردى و من با خاطرى پراكنده شب را به روز آوردم . مرا دلى ست در اشتياق . و اشكى كه در نسيم ديار دوست مى ريزد و انديشه اى كه (آيا خواهد آمد؟)
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
شيخ مقتول (سهروردى ) در يكى از مصنفاتش گفت : بدان ! كه تو، به زودى به مكافات كارها و گفتارها و انديشه هايت خواهى رسيد. و بزودى ، صورتى روحانى از هر يك از حركات تو، چه عملى باشد، چه گفتار و چه انديشه اى ، ظاهر خواهد شد. اگر آن حركت ، عقلى بوده است ، به صورت فرشته اى پديد مى آيد، كه در دنيا به همنشينى با او لذت مى برى و در آخرت تو را به نور هدايت ، رهبرى مى كند. و اگر آن حركت ، شهوانى يا غضبانى بوده است ، از آن صورت ، شيطانى پديد آيد كه در زندگى ، به تو آزار مى رساند و در آخرت حجابى مى شود و مانع ملاقات تو با نور پروردگار مى گردد.
حكايتى از عارفان و بزرگان
چون ذوالنون مصرى به اختضار افتاد، او را گفتند: چه خواهى ؟ گفت : خواهم كه پيش از آن كه بميرم ، حتى به يك دم خدا را بشناسم . گفته اند كه ذوالنون از مردم (نوبه ) بود و در سال 245 وفات يافت .
معارف اسلامى
در حديث آمده است كه : در محضر پروردگار صبح و شام نيست .
معارف اسلامى
محدثان گفته اند: منظور از اين كه (علم پروردگار حضورى ست ) و همانند دانش ما، به گذشت و حال و آينده متصف نيست ، ايشان آن را به ريسمانى تشبيه كرده اند، كه هر تكه از آن ، به رنگى ست و كسى آن را از پيش چشم مورى بگذراند. در اين صورت ، مور، به سبب ضعف بينايى ، هر دم رنگى مى بيند، كه مى گذرد و رنگ ديگرى به جاى آن مى آيد. بدين سان ، براى او، گذشته و حال و آينده اى پديد مى آيد. بر خلاف كسى كه ريسمان در دست اوست . پروردگار كه مثل اعلاى دانايى است ، همانند آن كسى است كه ريسمان در دست اوست و دانش ما، همانند دانش مور است و چه نيكو گفته است عارف رومى در مثنوى !:
لامكانى كه در او نور خداست
ماضى و مستقبل و حال از كجاست ؟
ماضى و مستقبلش پيش تو است
هر دو يك چيزست ، پندارى دواست
شعر فارسى
از ابو سعيد ابوالخير
از باد صبا دلم چو بوى تو گرفت
بگذاشت مرا و جستجوى تو گرفت
اكنون زمن خسته نمى آرد ياد
بوى تو گرفته بود و خوى تو گرفت
شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
مرحبا اى عشق خوش سوداى ما!
اى طبيب جمله علت هاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
آتش عشقست كاندر نى فتاد
جوشش عشقت كاندر مى فتاد
عشق و ناموس اى برادر! راست نيست
بر در ناموس ، اى عاشق ! مايست !
هر چه غير شورش و ديوانگى ست
اندرين ره ، دورى بيگانگى ست
آتشى از عشق در جان بر فروز
سر به سر فكر عبارت را بسوز
عارفان كز جام حق نوشيده اند
رازها دانسته و پوشيده اند
سر غيب آن را سزد آموختن
كاو ز گفتن لب تواند دوختن
ترجمه اشعار عربى
از (حسين بن منصور) حلاج :
مرا نوشانيدند و گفتند: سيرابى شدنى نيست . گر چه ، اگر كوه هاى (سراة ) را بنوشانند، سيراب شود.
شعر فارسى
از كمال الدين اسماعيل (وفات 635 ه‍):
بر ياد قدرت ، دل رهى ناله كند
چون مرغ كه بر سرو سهى ناله كند
گويند: مكن ناله ! و اين غم كه مراست
بر دل نه ، كه بر كوه نهى ، ناله كند
شعر فارسى
چه نيكوست سخن عارف سنايى - كه تربيتش پاك باد! -
تو را دنيا همى گويد كه در دنيا مخور باده
تو را ترسا همى گويد كه در صفرا مخور حلوا
زبهر دين ، نه بگذارى حرام از گفته يزدان
زبهر تن به جا مانى حلال از گفته ترسا