در نصيحت به نفس اماره :
اى باد صبا! به پيام كسى
چو به شهر خطاكاران برسى
بگذر به محله مهجوران !
وز نفس و هوا، زخدا دوران
وانگاه بگو به بهائى زار
كاى نامه سياه خطا كردار!
وى عمر تباه خطا پيشه !
تا چند زنى تو به پا تيشه ؟
تا كى باشى بيمار گناه ؟
اى مجرم عاصى نامه سياه !
شد عمر تو شست و همان پستى
وز باده لهو و لعب مستى
گفتم كه : مگر چو به سى برسى
يا بى خود را، دانى چه كسى
در، سى ، درسى زكلام خدا
رهبر نشدنت به طريق هدى
وز سى ، به چهل چو شدى واصل
جز جهل ز چهل نشدت حاصل
در راه خدا قدمى نزدى
بر لوح وفا رقمى نزدى
مستى ز علايق جسمانى
رسوا شده اى و نمى دانى
از اهل غرور ببر پيوند!
خود را به شكسته دلان در بند!
شيشه ، چو شكسته شود ابتر
جز شيشه دل ، كه بود بهتر؟
اى ساقى باده روحانى !
زارم ز علايق جسمانى
يك لمعه ز عالم نورم بخش !
يك جرعه زجام طهورم بخش !.
كز سر فكنم به صد آسانى
اين كهنه لحاف هيولانى
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
(مؤلف ) در نكوهش كسانى سروده است ، كه عمر خويش ، مصروف به آموختن (علوم رسمى ) داشته و متوجه (علوم حقيقى اخروى ) نشده اند:
اى كرده به علم مجازى خو!
نشنيده ز علم حقيقى بو
سرگرم به حكمت يونانى
دلسرد زحكمت ايمانى
در علم رسوم چو دل بستى
بر او جت اگر ببرد، پستى
يك در نگشود ز مفتاحش
اشكال افزود ز ايضاحش
ز مقاصد آن ، مقصد ناياب
ز مطالع آن ، طالع در خواب
راهى ننمود اشاراتش
دل ، شاد نشد ز بشاراتش
محصول نداد محصل آن
اجماع افزود مفصل آن
تا كى ز شفاش ، شفا طلبى ؟!
وز كاسه زهر، دوا طلبى ؟!
تا چند چو نكبتيان مانى
بر سفره چركن يونانى ؟!
تا كى به هزار شعف ليسى ؟
ته مانده كاسه ابليسى
(سؤ رالمؤمن ) فرمود نبى
از سؤ ر ارسطو چه مى طلبى ؟!
سؤ ر آن جوى ! كه در عرصات
ز شفاعت او، يابى درجات
در راه ، طريقت او رو كن !
با نان شريعت او خو كن !
كان راه ، نه ريب در او، نه شكست
وان نان نه شور و نه بى نمكست
تا چند ز فلسفه ات لافى ؟
وين يا بس ورطب به هم بافى
رسوا كردت ما بين بشر
برهان ثبوت عقول عشر
در كف ننهاده بجز بادت
برهان تناهى ابعادت
زان فكر كه شد به هيولا صرف
صورت نگرفته از آن يك حرف
تصديق چگونه به اين بتوان
كاندر ظلمت برود الوان
علمى كه مطالب آن اينست
مى دان ! كه : فريب شياطينست
تا چند دو اسبه پيش تازى ؟
تا كى به مطالعه اش نازى ؟
اين علم دنى كه ترا جانست
فضلات فضايل يونانست
خود گو: تا چند چو خرمگسان
لرزى به سر فضلات كسان ؟
تا چند ز غايت بيدينى
خشت كتبش برهم چينى ؟
اندر پى آن كتب افتاده
پشتى به كتاب خدا داده
نى ، رو به شريعت مصطفوى
نه دل به طريقت مرتضوى
نه به هرزه ز علم فروع و اصول
شرمت بادا ز خدا و رسول !
ساقى ! ز كرم دو سه پيمانه
در ده به بهائى ديوانه !
زان مى كه كند مس او اكسير
و عليه يسهل كل عسير
زان مى كه اگر ز قضا روزى
يك جرعه از آن ، شودش روزى
از صفحه ، خاك رود اثرش
وز قمه عرش رسد خبرش
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
در دانش مفيد در معاد
اى مانده ز مقصد اصلى دور!
آگنده دماغ از باد غرور
در (علم رسوم ) گرو مانده
نشكسته ز پاى خود اين كنده
تا چند زنى ز رياضى لاف ؟
تا كى افتى به هزار گزاف ؟
وز جبر مقابله و خطائين
جبر نقصت نشود فى البين
در روز پسين كه رسد موعود
نرسد ز عراق و رهاوى سود
زايل نكند ز تو مغبونى
نه شكل عروس و نه ماءمونى
در قبر، وقت سؤال و جواب
نفعى ندهد به تو اسطرلاب
زان ره نبرى به در مقصود
فلسش قلبست و فرس نابود
از (علم رسوم ) چه مى جويى ؟
واندر طلبش تا كى پويى ؟
علمى بطلب ! كه ترا فانى
سازد ز علايق جسمانى
علمى بطلب ! كه به دل نورست
سينه ز تجلى آن طورست
علمى كه از آن ، چو شوى محفوظ
گردد دل تو (لوح المحفوظ)
علمى بطلب ! كه كتابى نيست
يعنى : ذوقيست ، خطابى نيست
علمى كه نسازدت از دونى
محتاج به آلت قانونى
علمى بطلب ! كه نمايد راه
وز سر ازل كندت آگاه
علمى بطلب ! كه جدالى نيست
حاليست تمام و مقالى نيست
علمى كه مجادله را سبب است
نورش ز چراغ ابولهب است
علمى بطلب ! كه گزافى نيست
اجماعيست و خلافى نيست
علمى كه دهد به تو جان نو
علم عشقست ، ز من بشنو!
علمست كليد خزاين جود
سارى در همه ذرات وجود.
غافل تو نشسته به محنت و رنج
وندر بغل تو كليد گنج
جز حلقه عشق مكن در گوش !
از عشق بگو! در عشق بكوش !
(علم رسمى ) همه خذلانست
در عشق آويز! كه علم آنست .
آن علم كه ز تفرقه برهاند
آن علم تو را ز تو بستاند
آن علم كه تو را ببرد به رهى
كز شرك خفى و جلى برهى
آن علم كه ز چون و چرا خاليست
سرچشمه آن ، على عاليست
ساقى ! قدحى ز شراب الست
كه نه خستش پا، نه فشردش دست
در ده به بهائى دلخسته !
آن ، دل به قيود جهان بسته
تا كنده حرض ز پا شكند
وين تخته كلاه ، ز سر فكند
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
در اشتياق به صاحبان حال و ارباب كمال
عشاق جمالك قد غرقوا
فى بحر صفاتك و احترقوا
فى باب نوالك قد وقفوا
ولغير جمالك ما عرفوا
نيران الفرقه تحرقهم
امواج الادمع تغرقهم
گرپاى نهند به جاى سر
در راه طلب ، زيشان مگذر!
كه نمى دانند ز شوق لقا
پا را از سر، سر را از پا
من غير زلالك ما شربوا
و بغير خيالك ما طربوا
صدمات جمالك تفنيهم
نفحات وصالك تحييهم
كم قد احيواكم قد اماتوا
عنهم فى العشق روايات
طوبى لفقير را فقهم !
بشرى لحزين وافقهم !
يارب ! يارب ! كه بهائى را
آن عمر تباه ريائى را
خطى زصداقت ايشان ده
توفيق رفاقت ايشان ده !
باشد كه شود ز فنا منشان
نه اسم و نه رسم ، نه نام و نشان
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
در توبه از لغزش ها و بازگشت به خداوند بخشنده
اى داده خلاصه عمر به باد!
وى گشته به لهو و لعب دلشاد!
وى مست زجام هوى و هوس
يك ره ، ز شراب معاصى بس !
زين بيش خطيه پناه مباش !
مرغابى بحر گناه مباش
از توبه بشوى گناه و خطا
وز توبه بجوى نوال و عطا
نوميد مباش ز عفو اله !
اى مجرم عاصى نامه سياه !
گرچه گنه تو ز عد بيشست
عفو و كرمش از حد بيشست
عفو ازلى كه برون ز حدست
خواهان گناه فزون ز عدست
ليكن ، چندان در جرم مپيچ !
كه مكان صلح نماند هيچ
تا چند كنى اى شيخ كبار!
توبه تلقين بهائى زار؟
گر توبه روز، به شب شكند
وين توبه به روز دگر فكند
عمرش بگذشت به (ليت ) و (عسى )
در توبه صبح شكست مسا
اى ساقى دلكش فرخ فال !
دارم زحيات هزار ملال
در ده قدحى ز شراب طهور!
بر من بگشا در عيش و سرور
كه گرفتارم به غم جانكاه
زين توبه سست بتر ز گناه
وى ذاكر خاص بلند مقام
آزرده دلم زغم ايام
زين ذكر جديد فرح افزاى
غم هاى جهان ز دلم بزداى
مى گو با ذوق و دل آگاه
الله الله الله الله !
كاين ذوق رفيع همايون فر
وين نظم بديع بلند اختر
در بحر غريب ، چه جلوه نمود!
درهاى فرح بر خلق گشود
آن را بر خوان به نواى حزين !
وز قمه عرش بشنو تحسين !
يا رب ! به كرامت اهل صفا
به هدايت پيشروان وفا
كاين نامه نامى نيك اثر
كاورده ز عالم قدس خبر
پيوسته خجسته پيامش كن
مقبول خواص و عوامش كن
شعر فارسى
از خاقانى :
جدلى فلسفى ست خاقانى
تا به فلسى نگيرى احكامش
فلسفه در جدل كند پنهان
وانگهى فقه بر نهد نامش
مس بدعت به زر بيالايد
پس ، فروشد به مردم خامش
دام دم افكند مشعبدوار
پس ، بپوشد به خار و خس دامش
علم دين ، پيش او رد و آنگه
كفر باشد سخن به فرجامش
كار او و تو، همچو وقت طهور
كار طفلست و كار حجامش
شكرش در دهان نهد، وانگه
ببرد پاره اى ز اندامش
شعر فارسى
از پيامى :
جمعند ز سفلگان به عالم مشتى
عاقل ننهد به حرفشان انگشتى
خالى شده دير و كعبه از مردم اهل
در آن نه خليلى ، نه درين زردشتى