قسمتی از متن کامل کتاب کشکول شیخ بهایی
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
امام صادق (ع ) را پرسيدند: از چه رو، خطبه ها و رساله ها و شعرها به زودى ملال آورد و قرآن ، تكرار مى شود و ملال آورنيست ؟ و امام (ع ) فرمود: از آن روى كه آن ها به گذشتن زمان ، نيازشان نباشد. و قرآن بر مردم هر روزگار حجت است و از اين رو، هميشه طرب انگيز است .
شعر فارسى
از نشناس :
حكايات تاريخى ، پادشاهان
چون حجاج ، منجنيق نهاد، تا با آن ، به خانه كعبه سنگ اندازد، صاعقه اى فرود آمد و منجنيق را سوزاند. ياران حجاج از سنگ انداختن دست برداشتند و حجاج ، آنان را گفت : باك مداريد! كه اين ، نشانه آنست كه كار شما پذيرفته شده است .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
در يكى از كتابهاى تاريخى آمده است كه عبدالله بن مبارك ، از يكى از كوچه هاى شام مى گذشت و مستى را ديد كه اين چنين مى خواند: عشق مرا خوار كرد و اينك ! اسير خواريم و مرا به معشوق ، راهى نيست .
عبدالله كاغذ از آستين بر آورد و اين و بيت نوشت . او را گفتند: شعرى كه از مستى شنيده اى مى نويسى ؟ و او گفت : اين مثل نشنيده ايد؟ كه : بسى گوهرها كه در زباله دان است .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
زاهدى در اتاق خويش خفته بود. كه مستى از زير آن بنا مى گذشت و شعرى را ناموزون مى خواند زاهد، سر بيرون كرد و گفت : اى فلان ! حرامى آشاميده اى و خفته اى را بيدار كرده اى و شعرى را به غلط مى خوانى و درست شعر چنين است :
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
در (عيون اخبار الرضا) آمده است كه : امام رضا(ع ) را پرسيدند: چرا به شب ، نمازگزاران شب زنده دار، سيمايشان از ديگران زيباتر است ؟ و امام (ع ) گفت : زيرا كه آنان با خداى خويش خلوت كنند و او از نور خويش بر آنان پوشاند.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
شيوه عمر بن عبدالعزيز آن بود كه هر شب ، عالمان و پرهيزگاران را گرد مى آورى و آنان در مرگ و گور و قيامت سخن مى گفتند و آنگاه ، چنان مى گريستند، كه گويى مرده اى پيش روى آنانست .
حكايات پيامبران الهى
ابو عمر شيبانى گفت : امام صادق (ع ) را ديدم كه ماله اى در دست ، و جامه اى خشن در بر داشت و ديوارى را مرمت مى كرد. و عرق مى ريخت . او را گفتم : فدايت شوم ! مرا ده ! تا ترا يارى دهم . گفت : دوست دارم كه مرد، در بدست آوردن روزى ، از گرماى خورشيد، آزار بيند.
حكاياتى از عارفان و بزرگان
از كتاب (روضه كافى ) به حذف اسناد، از (عبدالرحمان بن سيابة ) روايت شده است كه گفت : امام صادق (ع ) را گفتم : فدايت شوم ! مردم مى گويند، توجه به احوال ستارگان حلال نيست و آن ، چيزيست كه مرا خوش آيد. اگر دينم را زيان دارد، پس ، آن چه كه دينم را زيان دارد، نخواهم . و اگر دينم را زيان ندارد، بخدا، كه آن را دوست دارم و دوست دارم نگريستن به آن ها را. و امام (ع ) گفت : چنان كه مى گويند، دينت را زيان ندارد. سپس گفت : شما، به چيزى مى نگريد كه از زياد نگريستن به آن چيزى درك نمى كنيد و كم آن نيز شما را سودى ندهد.
شعر فارسى
از نشناس :
از قاضى احمد فگارى :
از ولى دشت بياضى :
از سعدى :
از نشناس :
شعر فارسى
از محتشم :
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
در (كشف الغمه ) از امام صادق (ع ) نقل شده است كه فرمود: عزت ، پيوسته بى آرام است . تا به خانه اى فرود آيد، كه اهل آن ، از آن چه در دست مردم است نوميد مانده اند و آنجا بماند و نيز آمده است : قرآن ظاهرى نيك دارد و باطنى ژرف و نيز: نيكبخت آنست كه در خويش خلوتى يابد كه بدان مشغول شود.
سخن عارفان و پارسايان
عارفى گفته است : با نفس خويش ، در خانه انديشه خلوت كن ! و او را به آن چه مشغول است ، سرزنش كن ! و بيازار! شايد باز ايستد و رنه او را به لشگرگاه مردگان بر! و اگر نيك نشد، به تازيانه گرسنگيش بزن !
از سخنان عارفان : اگر ابرهاى بيخبرى ، از پيش چشمهاى اهل يقين كنار رود، هلال هدايت بر بال هاى بيدارى بر آنان پديدار شود. و عزم كنند كه هوس ها را روزه گيرند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى گفته است : از چيزى بى نياز بودنت بهتر، تا بى نيازيت با آن .
امير خسرر دهلوى پيرامون همين مضمون گفته است :
شعر فارسى
از سعدى شيرازى :
شعر فارسى
به شيخ الرئيس نسبت داده اند:
منصور، مردى را از كوفه احضار كرد كه به سخن چينى گفته بودند اموال بنى اميه نزد اوست . و چون ، به حضور وى رسيد، او را گفت : وديعه هاى بنى اميه را نزد ما بياور! مرد گفت : اى امير! آيا تو وارث امويانى يا وصى آنان ؟ منصور گفت : آنان ، مسلمانان را خيانت كردند و من ، امور آنان را به دست دارم . مرد گفت : ترا دليلى هست كه آن اموال ، از راه خيانت بدست آمده است ؟ چه ، آنان ، اموالى نيز داشته اند. منصور، سر به زير افكند و سپس گفت : رهايش كنيد. آنگاه ، مرد گفت : بخدا! كه مالى نزد من نيست ! اما ديدم كه استدلال ، راهى است كه به خلاصى من نزديك تر است . و اين سخن چين بنده ، گريخته منست . منصور سخن چين را تهديد كرد و او، به بندگى اقرار كرد. و مرد گفت : چون اقرار كرد، او را نسبت به كارى كه كرده است ، بخشودم .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
پيامبر (ص ) گفت : دانش اگر در ستاره پروين باشد، مردانى از ايران ، آن را به چنگ آورند.
فرازهايى از كتب آسمانى
مدت زندگى برخى از پيامبران ، نقل شده از يكى از كتابهاى مورد اعتماد، به سالهاى شمسى :
حكاياتى كوتاه و خواندنى
باديه نشينى ، به هنگام سخن گفتن كسان ، دير زمانى خاموش مى ماند. او را گفتند: چرا در سخن گفتن ديگران انباز نشوى ؟ گفت : آدمى ، از گوش خويش لذت مى برد و با زبانش به ديگران لذت مى دهد.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
شيرفروشى ، شير، به آب مى آميخت و مى فروخت . و سيل آمد و گله اش را ببرد و از اين روى ، زاريش بر آمد. عارفى او را ديد و گفت : آن قطره ها فراهم آمد و سيلى شد.
فرازهايى از كتب آسمانى
مراتب رياضت ، چهارست كه نبايد به يكى وارد شود، مگر به طى مرتبه پيشين آن اول : پاكيزه كردن ظاهر، با به بكار گرفتن شرايع نبوى و قواعد الهى . دوم : پاكيزه كردن باطن ، از صفات ناخوش و دور كردن نگرانى خاطر، از عوالم علوى . سوم : آن چه كه پس از پيوستن به عالم غيب حاصل مى شود. و روح را به صورت هاى قدسى پاكيزه از آلايش شك و گمان زينت مى دهد. چهارم : آن چه پس از ملكه شدن پيوستگى ، فراياد آيد از ملاحظه جمال و جلال الهيه ، و نظر را جز از كمال متعالى پروردگارى باز مى دارد.
شعر فارسى
اهلى شيرازى :
از سعدى :
از نشناس :
از شيخ آذرى :
شعر فارسى
از سيد حسن غزنوى :
ترجمه اشعار عربى
از ابن الوردى در هزل :
به خواب بودم و شيطان به حيله به رويايم آمد. و مرا گفت : درباره گياه گزيده چه گويى ؟ گفتم : نه ! گفت : و نه شراب انگورى زرگون ؟ گفتم : نه ! گفت : و نه زيباروى نمكين ؟ گفتم : نه ! گفت و نه سازى طرب انگيز؟ گفتم : نه ! گفت : پس برخيز!كه تو هيزمى بيش نيستى .
شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
شقيق بلخى ، در آغاز كار، مالى فراوان داشت و مسافرت تجارى بسيار مى كرد. در يكى از سالها، به ديار تركان سفر كرد كه مردمى بت پرست بودند. و به مهتر آنان گفت : راهى كه شما مى رويد، راهى باطل است و اين مردم را خدايى ست كه هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و داناست . و هر چيز را او روزى رساند و آن مهتر او را گفت : گفتارت با كردارت سازگار نيست . شقيق گفت : چگونه است آن ؟ گفت : مى پندارى كه تو را آفريدگاريست كه تو را روزى رساند و خود را به رنج سفر افكنده و به اينجا به طلب روزى آمده اى . شقيق ، چون اين بشنيد، بازگشت و همه دارايى خويش به صدقه داد و ملازمت دانشمندان و پارسايان گزيد، تا درگذشت .
شعر فارسى
از مولانا نظام :
از نشناس :
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
يكى از بزرگان نيمروز، زنى خورشيد نام را دوست مى داشت و كسى را به خواستگاريش فرستاد و او به پاسخ اين بيت خسرو نوشت .
شعر فارسى
در نكوهش زنان از عارف بلندپايه نظامى :
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
احمدبن محمد - معروف به بن مدبر - را رسم بر اين بود، كه هرگاه شاعرى او را شعر مى گفت كه خوب سروده نشده بود، به دو تن از غلامان خويش دستور مى داد، تا او را به مسجد ببرند و از وى جدا نشوند، تا صد ركعت نماز بخواند.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
اديبى گفت : شاعر همانند صراف است . اين هر دو مى كوشند تا سكه هاى قلب كيسه خود را رواج دهند.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
هارون الرشيد، چون صبح فرا مى رسيد، همخوابه خويش را مى گفت : برخيز! تا پيش از آن ، كه نفس عامه هوا را بيالايد و بدبوى كند، نفسى زندگى بخش بكشيم .
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
خواجه حبيب الله ساوجى هروى وزير، غلامى داشت (نفس ) نام . و مولانا (نرگسى ) او را دوست مى داشت . وقتى ، نرگسى بيمار شد و خواجه ، غلام را به بيمارپرسى او فرستاد و اين بيت حافظ نيز نوشت و برايش فرستاد:
و نرگسى اين بيت به پاسخ نوشت ، و به وزير فرستاد:
شعر فارسى
در (كافى ) از امام باقر(ع ) روايت شده است كه به يكى از ياران خويش فرمود، نوميدى از دستمايه مردم ، عزت مؤمن در دين اوست .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
هاله و رنگين كمان و ستارگان دنباله دار، و ديگر رويدادهاى جوى ، همچون سرخى آسمان و شكست ستارگان بزرگ ، رويدادهاى را در اين جهان ، پديد مى آورند. همچنان كه (اتصالات فلكى ) نيز بر اين دلالت دارند. يكى از حكيمان ، در اين زمينه كتابى دارد. مؤلف گويد: در آن فن ، كتابى بزرگ از يكى از حكيمان اسلامى ديده ام كه احكام اين چيزها، در آن بود. حتى پديد آمدن گردبادها و تولد حيوانات عجيب ، مثل انسان دو سر و نظاير آن و شايد كه برخى چيزها از آن كتاب ، در دفترهاى كشكول آمده باشد.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
سقراط را پرسيدند: حكمت چه وقت در تو مؤ ثر افتاد؟ گفت : آنگاه ، كه نفس خويش را كوچك شمردم .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
بزرگى گفت : اگر خواهى كوچكى دنيا بدانى ، بنگر! كه به كام چه كسى است .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
گفته اند: طبيعت ، نيروى خدايى ست ، كه در اجسام نفوذ دارد و در حالى كه آنها را در اختيار دارد، به حركت مى آورد، تا كم كم ، آن ها را به كمال مقرر برساند و نيز گفته اند: طبيعت اراده خداوندى است .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
درباره درخشش ستارگان سه گونه گفته اند: 1 - همه ستارگان ، به خودى خود، روشن اند، جز ماه ، كه از خورشيد نور مى گيرد. 2 - تنها، خورشيد، به خودى خود روشن است و ديگران از او نور مى گيرند. 3 - ثوابت ، به خودى خود، روشن اند و سيارات ، از خورشيد، نور مى گيرند.
شعر فارسى
از سخنان شيخ (نظامى ) در كتاب (خسرو و شيرين ) كه پر از گوهرهاى پر بهاست :
شعر فارسى
در گرامى داشت علم و عقل از سخنان نظامى ، در كتاب مخزن الاسرار:
و در اسكندرنامه گفته است :
و نيز در (خسرو و شيرين ) گفته است :
و نيز در (هفت پيكر) گفته است :
امام صادق (ع ) را پرسيدند: از چه رو، خطبه ها و رساله ها و شعرها به زودى ملال آورد و قرآن ، تكرار مى شود و ملال آورنيست ؟ و امام (ع ) فرمود: از آن روى كه آن ها به گذشتن زمان ، نيازشان نباشد. و قرآن بر مردم هر روزگار حجت است و از اين رو، هميشه طرب انگيز است .
شعر فارسى
از نشناس :
| صبر كن بر ستم بيخردان |
| نرسد جز به تن ، آزار بدان |
| چه غم از زخم كه بر آب و گلست |
| غم از آنست كه بر جان و دست |
| هر لگد كاو زفرومايه رسد |
| نكند كوب ، چو بر سايه رسد |
| گل را ديدم قباى سبز اندر بر |
| با جامه اطلس و دهان پر زر |
| گريان ، كف پاى باغبان مى بوسد |
| كاينك زرو جامه ، عمر، يك روز دگر |
| بسى گردش نمود اين سبز طارم |
| بسى تابش مه و خورشيد و انجم |
| كه تا باهم طبايع رام گشتند |
| شكار مرغ جان را دام گشتند |
| هنوز آن مرغ نافرخ سرانجام |
| نچيده دانه كاهى ازين دام |
| طبايع بگسلد از يكديگر بند |
| كند هريك به اصل خويش پيوند |
| بماند مرغ دور از آشيانه |
| دلى پر خون ز فقد آب و دانه |
| جز به ضد، ضد را همى نتوان شناخت |
| چون ببيند زخم ، بستاند نواخت |
| لاجرم ، دنيا مقدم آمده است |
| تابدانى قدر اقليم الست |
| گويى آنجا خاك را مى بيختم |
| وين جهان پاك جهان پاك اندرو مى ريختم |
چون حجاج ، منجنيق نهاد، تا با آن ، به خانه كعبه سنگ اندازد، صاعقه اى فرود آمد و منجنيق را سوزاند. ياران حجاج از سنگ انداختن دست برداشتند و حجاج ، آنان را گفت : باك مداريد! كه اين ، نشانه آنست كه كار شما پذيرفته شده است .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
در يكى از كتابهاى تاريخى آمده است كه عبدالله بن مبارك ، از يكى از كوچه هاى شام مى گذشت و مستى را ديد كه اين چنين مى خواند: عشق مرا خوار كرد و اينك ! اسير خواريم و مرا به معشوق ، راهى نيست .
عبدالله كاغذ از آستين بر آورد و اين و بيت نوشت . او را گفتند: شعرى كه از مستى شنيده اى مى نويسى ؟ و او گفت : اين مثل نشنيده ايد؟ كه : بسى گوهرها كه در زباله دان است .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
زاهدى در اتاق خويش خفته بود. كه مستى از زير آن بنا مى گذشت و شعرى را ناموزون مى خواند زاهد، سر بيرون كرد و گفت : اى فلان ! حرامى آشاميده اى و خفته اى را بيدار كرده اى و شعرى را به غلط مى خوانى و درست شعر چنين است :
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
در (عيون اخبار الرضا) آمده است كه : امام رضا(ع ) را پرسيدند: چرا به شب ، نمازگزاران شب زنده دار، سيمايشان از ديگران زيباتر است ؟ و امام (ع ) گفت : زيرا كه آنان با خداى خويش خلوت كنند و او از نور خويش بر آنان پوشاند.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
شيوه عمر بن عبدالعزيز آن بود كه هر شب ، عالمان و پرهيزگاران را گرد مى آورى و آنان در مرگ و گور و قيامت سخن مى گفتند و آنگاه ، چنان مى گريستند، كه گويى مرده اى پيش روى آنانست .
حكايات پيامبران الهى
ابو عمر شيبانى گفت : امام صادق (ع ) را ديدم كه ماله اى در دست ، و جامه اى خشن در بر داشت و ديوارى را مرمت مى كرد. و عرق مى ريخت . او را گفتم : فدايت شوم ! مرا ده ! تا ترا يارى دهم . گفت : دوست دارم كه مرد، در بدست آوردن روزى ، از گرماى خورشيد، آزار بيند.
حكاياتى از عارفان و بزرگان
از كتاب (روضه كافى ) به حذف اسناد، از (عبدالرحمان بن سيابة ) روايت شده است كه گفت : امام صادق (ع ) را گفتم : فدايت شوم ! مردم مى گويند، توجه به احوال ستارگان حلال نيست و آن ، چيزيست كه مرا خوش آيد. اگر دينم را زيان دارد، پس ، آن چه كه دينم را زيان دارد، نخواهم . و اگر دينم را زيان ندارد، بخدا، كه آن را دوست دارم و دوست دارم نگريستن به آن ها را. و امام (ع ) گفت : چنان كه مى گويند، دينت را زيان ندارد. سپس گفت : شما، به چيزى مى نگريد كه از زياد نگريستن به آن چيزى درك نمى كنيد و كم آن نيز شما را سودى ندهد.
شعر فارسى
از نشناس :
| هر چند وقت كشته شدن دست و پا زدم |
| يك بار دامن تو نيامد به چنگ من |
| كدام روز به يك جا قرار داشت دلم ؟ |
| هميشه اين دل بى خانمان هوايى بود. |
| در محشر اگر لطف تو خيزد به شفاعت |
| بسيار بگردند و گنه كار نيابند |
| سعدى ! تو كيستى كه دم از عشق مى زنى ؟ |
| دعوى بندگى كن و اقرار چاكرى |
| دل گفت : مرا علم لدنى هوس است |
| تعليم كن ! اگر ترا دسترس است |
| گفتم كه : الف . گفت : دگر؟ هيچ |
| در خانه اگر كس است ، يك حرف بس است |
از محتشم :
| شوم هلاك ، چو غيرى خورد خدنگ ترا |
| كه دانم آشتى يى در قفاست جنگ ترا |
| كرشمه هاى تو از بس كه همت نازآيين |
| نه آشتى تو داند كسى ، نه جنگ ترا |
در (كشف الغمه ) از امام صادق (ع ) نقل شده است كه فرمود: عزت ، پيوسته بى آرام است . تا به خانه اى فرود آيد، كه اهل آن ، از آن چه در دست مردم است نوميد مانده اند و آنجا بماند و نيز آمده است : قرآن ظاهرى نيك دارد و باطنى ژرف و نيز: نيكبخت آنست كه در خويش خلوتى يابد كه بدان مشغول شود.
سخن عارفان و پارسايان
عارفى گفته است : با نفس خويش ، در خانه انديشه خلوت كن ! و او را به آن چه مشغول است ، سرزنش كن ! و بيازار! شايد باز ايستد و رنه او را به لشگرگاه مردگان بر! و اگر نيك نشد، به تازيانه گرسنگيش بزن !
از سخنان عارفان : اگر ابرهاى بيخبرى ، از پيش چشمهاى اهل يقين كنار رود، هلال هدايت بر بال هاى بيدارى بر آنان پديدار شود. و عزم كنند كه هوس ها را روزه گيرند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى گفته است : از چيزى بى نياز بودنت بهتر، تا بى نيازيت با آن .
امير خسرر دهلوى پيرامون همين مضمون گفته است :
| خسروان را همه اسباب فراغت دادند |
| وز همه ، خسرو بيچاره فراغت دارد. |
از سعدى شيرازى :
| صاحب دلى به مدرسه آمد ز خانقاه |
| بشكست عهد صحبت اهل طريق را |
| گفتم : ميان عالم و عابد چه فرق بود؟ |
| تا اختيار كردى از آن ، اين فريق را |
| گفت : آن ، گليم خويش برون مى برد ز موج |
| وين سعى مى كند كه بگيرد غريق را |
به شيخ الرئيس نسبت داده اند:
| اگر دل از غم دنيا، جدا توانى كرد |
| نشاط و عيش به باغ بقا توانى كرد |
| وگر به آب رياضت برآورى غسلى |
| همه كدورت دل را صفا توانى كرد |
| وليك ، اين ، عمل رهروان چالاكست |
| تو نازنين جهانى ، كجا توانى كرد؟ |
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
پيامبر (ص ) گفت : دانش اگر در ستاره پروين باشد، مردانى از ايران ، آن را به چنگ آورند.
فرازهايى از كتب آسمانى
مدت زندگى برخى از پيامبران ، نقل شده از يكى از كتابهاى مورد اعتماد، به سالهاى شمسى :
| نام | مدت عمر | نام | مدت عمر | نام | مدت عمر |
| آدم | 930 | حوا | 937 | شيث | 712 |
| ادريس | 350 | نوح | 950 | هود | 800 |
| صالح | 136 | ابراهيم | 175 | اسماعيل | 137 |
| اسحاق | 180 | يعقوب | 147 | يوسف | 110 |
| موسى | 120 | هارون | 97 | زكريا | 97 |
| داوود | 100 | سليمان | 52 | عيسى | 33 |
باديه نشينى ، به هنگام سخن گفتن كسان ، دير زمانى خاموش مى ماند. او را گفتند: چرا در سخن گفتن ديگران انباز نشوى ؟ گفت : آدمى ، از گوش خويش لذت مى برد و با زبانش به ديگران لذت مى دهد.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
شيرفروشى ، شير، به آب مى آميخت و مى فروخت . و سيل آمد و گله اش را ببرد و از اين روى ، زاريش بر آمد. عارفى او را ديد و گفت : آن قطره ها فراهم آمد و سيلى شد.
فرازهايى از كتب آسمانى
مراتب رياضت ، چهارست كه نبايد به يكى وارد شود، مگر به طى مرتبه پيشين آن اول : پاكيزه كردن ظاهر، با به بكار گرفتن شرايع نبوى و قواعد الهى . دوم : پاكيزه كردن باطن ، از صفات ناخوش و دور كردن نگرانى خاطر، از عوالم علوى . سوم : آن چه كه پس از پيوستن به عالم غيب حاصل مى شود. و روح را به صورت هاى قدسى پاكيزه از آلايش شك و گمان زينت مى دهد. چهارم : آن چه پس از ملكه شدن پيوستگى ، فراياد آيد از ملاحظه جمال و جلال الهيه ، و نظر را جز از كمال متعالى پروردگارى باز مى دارد.
شعر فارسى
اهلى شيرازى :
| هر كه را حسنى بود، آيينه دار روى اوست |
| هر كه دارد داغ عشقى ، از سگان كوى اوست |
| فتنه پيران ، نه تنها شد، كه طفل مكتبى |
| چون الف گويد، مرادش قامت دلجوى اوست |
| گاه گاه ، از شرم مردم چشم مى پوشم ، ولى |
| چون نظر در خود كنم ، بينم كه چشمم سوى اوست |
| عشق ، خود، يارى دهد، يعنى كه : كار كوه كن |
| قوت بازوى عشقت آن ، نه از بازوى اوست |
| مست آن چشمند اهلى ! نوغزالان جهان |
| وه ! كه هرجا هست صيادى ، سگ آهوى اوست |
| بيا! تا جان شيرين بر تو ريزم |
| كه بخل و دوستى ، با هم نباشد |
| بر خاك ما چو مى گذرى ، سرگران مرو! |
| دنبال بين ! كه ديده جان در قفاى تست . |
| اى به روى تو هر كه را نظريست |
| خاك پاى تو، هر كجا كه سريست |
| گر زند دم زخاك پاى تو باد |
| نشنوى قول آن كه دربدريست |
| دل كه در وى حديث غير گذشت |
| جان من ! نيست دل ، كه رهگذريست |
| از سر كوچه بلا بگذر! |
| كه از آن سو، به كوى عشق ، دريست |
| آذرى ! عشق كى توان آموخت ؟ |
| گر چه نزديك عاشقان سپريست |
از سيد حسن غزنوى :
| سيرم زحيات محنت آگنده خويش |
| زين روزى ريزه پراكنده خويش |
| صاحب نظرى كو؟ كه بدو بنمايم |
| صد گريه زار، زير هر خنده خويش |
از ابن الوردى در هزل :
به خواب بودم و شيطان به حيله به رويايم آمد. و مرا گفت : درباره گياه گزيده چه گويى ؟ گفتم : نه ! گفت : و نه شراب انگورى زرگون ؟ گفتم : نه ! گفت : و نه زيباروى نمكين ؟ گفتم : نه ! گفت و نه سازى طرب انگيز؟ گفتم : نه ! گفت : پس برخيز!كه تو هيزمى بيش نيستى .
شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
شقيق بلخى ، در آغاز كار، مالى فراوان داشت و مسافرت تجارى بسيار مى كرد. در يكى از سالها، به ديار تركان سفر كرد كه مردمى بت پرست بودند. و به مهتر آنان گفت : راهى كه شما مى رويد، راهى باطل است و اين مردم را خدايى ست كه هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و داناست . و هر چيز را او روزى رساند و آن مهتر او را گفت : گفتارت با كردارت سازگار نيست . شقيق گفت : چگونه است آن ؟ گفت : مى پندارى كه تو را آفريدگاريست كه تو را روزى رساند و خود را به رنج سفر افكنده و به اينجا به طلب روزى آمده اى . شقيق ، چون اين بشنيد، بازگشت و همه دارايى خويش به صدقه داد و ملازمت دانشمندان و پارسايان گزيد، تا درگذشت .
شعر فارسى
از مولانا نظام :
| خيز! و كام دل ازين منزل ويران مطلب ! |
| غنچه عافيت از گلشن دوران مطلب ! |
| باش قانع به نشان قدم ناقه صبر! |
| خاك خور خاك در اين راه ! وزكس نان مطلب |
| پرده هاى دل سودا زده خونين را |
| بر سر خار كن و لاله نعمان مطلب |
| دل پريشان مكن از ژنده صد پاره خويش |
| سر برون آر زدامان و گريبان مطلب |
| گردن چرا نهيم جفاى زمانه را؟ |
| زحمت چرا كشيم به هر كار مختصر؟ |
| دريا و كوه را بگذاريم و بگذريم |
| سيمرغ وار، بحر گذاريم و خشك و تر |
| يا بر مراد، بر سر گردون نهيم پاى |
| يا مردوار، بر سر همت كنيم سر |
يكى از بزرگان نيمروز، زنى خورشيد نام را دوست مى داشت و كسى را به خواستگاريش فرستاد و او به پاسخ اين بيت خسرو نوشت .
| آفتاب نيمروزى و به خدمت كردنت |
| مى رسد خورشيد اگر در نيمشب مى خوانيش |
در نكوهش زنان از عارف بلندپايه نظامى :
| زن ، گرنه يكى هزار باشد |
| در عهد، كم استوار باشد |
| چون نقش وفا و عهد بستند |
| بر نام زنان ، قلم شكستند |
| زن ، دوست بود، ولى ، زمانى |
| تا جز تو نيافت مهربانى |
| زن ، راست نيارد، آن چه بازد |
| جز زرق نسازد، آن چه سازد |
| بسيار جفاى زن كشيدند |
| در هيچ زنى وفا نديدند |
| زن چيست ؟ فسانه گاه نيرنگ |
| در ظاهر صلح و در نهان جنگ |
| در دشمنى ، آفت جهانست |
| چون دوست شود، بلاى جانست |
| زن ، ميل به مرد، بيش دارد |
| ليكن سركار خويش دارد |
| اين كار زنان دست بازست |
| افسون زنان بد، درازست |
احمدبن محمد - معروف به بن مدبر - را رسم بر اين بود، كه هرگاه شاعرى او را شعر مى گفت كه خوب سروده نشده بود، به دو تن از غلامان خويش دستور مى داد، تا او را به مسجد ببرند و از وى جدا نشوند، تا صد ركعت نماز بخواند.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
اديبى گفت : شاعر همانند صراف است . اين هر دو مى كوشند تا سكه هاى قلب كيسه خود را رواج دهند.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
هارون الرشيد، چون صبح فرا مى رسيد، همخوابه خويش را مى گفت : برخيز! تا پيش از آن ، كه نفس عامه هوا را بيالايد و بدبوى كند، نفسى زندگى بخش بكشيم .
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
خواجه حبيب الله ساوجى هروى وزير، غلامى داشت (نفس ) نام . و مولانا (نرگسى ) او را دوست مى داشت . وقتى ، نرگسى بيمار شد و خواجه ، غلام را به بيمارپرسى او فرستاد و اين بيت حافظ نيز نوشت و برايش فرستاد:
| مژده اى دل ! كه مسيحا نفسى مى آيد |
| كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد. |
| تو مسيح و يافت پرسش ز تو جان ناتوانم |
| ز فراق مرده بودم ، نفس تو داد جانم |
در (كافى ) از امام باقر(ع ) روايت شده است كه به يكى از ياران خويش فرمود، نوميدى از دستمايه مردم ، عزت مؤمن در دين اوست .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
هاله و رنگين كمان و ستارگان دنباله دار، و ديگر رويدادهاى جوى ، همچون سرخى آسمان و شكست ستارگان بزرگ ، رويدادهاى را در اين جهان ، پديد مى آورند. همچنان كه (اتصالات فلكى ) نيز بر اين دلالت دارند. يكى از حكيمان ، در اين زمينه كتابى دارد. مؤلف گويد: در آن فن ، كتابى بزرگ از يكى از حكيمان اسلامى ديده ام كه احكام اين چيزها، در آن بود. حتى پديد آمدن گردبادها و تولد حيوانات عجيب ، مثل انسان دو سر و نظاير آن و شايد كه برخى چيزها از آن كتاب ، در دفترهاى كشكول آمده باشد.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
سقراط را پرسيدند: حكمت چه وقت در تو مؤ ثر افتاد؟ گفت : آنگاه ، كه نفس خويش را كوچك شمردم .
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
بزرگى گفت : اگر خواهى كوچكى دنيا بدانى ، بنگر! كه به كام چه كسى است .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
گفته اند: طبيعت ، نيروى خدايى ست ، كه در اجسام نفوذ دارد و در حالى كه آنها را در اختيار دارد، به حركت مى آورد، تا كم كم ، آن ها را به كمال مقرر برساند و نيز گفته اند: طبيعت اراده خداوندى است .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
درباره درخشش ستارگان سه گونه گفته اند: 1 - همه ستارگان ، به خودى خود، روشن اند، جز ماه ، كه از خورشيد نور مى گيرد. 2 - تنها، خورشيد، به خودى خود روشن است و ديگران از او نور مى گيرند. 3 - ثوابت ، به خودى خود، روشن اند و سيارات ، از خورشيد، نور مى گيرند.
شعر فارسى
از سخنان شيخ (نظامى ) در كتاب (خسرو و شيرين ) كه پر از گوهرهاى پر بهاست :
| ز مغرورى ، كلاه از سر شود دور |
| مبادا كس به زور خويش مغرور! |
| بسا دهقان ! كه صد خرمن بكارد |
| ز صد خرمن ، يكى را بر ندارد. |
| تحمل را به خود كن رهنمونى |
| نه چندانى كه بار آرد زبونى |
| گر از هر باد، چون برگى بلرزى |
| اگر كوهى شوى ، كاهى نيرزى |
| اگر چه سيل ، بس باجوش باشد |
| چو در دريا رسد خاموش باشد |
| چو خواهد بود وقت كارسازى |
| هم از اول نمايد بخت ، بازى |
| بود سرمست را خوابى كفايت |
| گل غمديده را آبى كفايت |
| به ترك خواب مى بايد شبى گفت |
| كه زير خاك مى بايد بسى خفت |
| گلى اول برآرد طرف جويش |
| فزون باشد زصد گلزار بويش |
| كبوتر بچه چون آيد به پرواز |
| ز چنگ شته فتد در چنگل باز |
در گرامى داشت علم و عقل از سخنان نظامى ، در كتاب مخزن الاسرار:
| دل به هنر ده ! نه به دعوى پرست |
| صيد هنر باش ! به هر جا كه هست |
| هر كه در او جوهر دانايى است |
| در همه كاريش توانايى است |
| دشمن دانا كه غم جانان بود |
| بهتر از آن دوست كه نادان بود. |
| مى كه حلال آمده در هر مقام |
| دشمنى عقل تو كردش حرام |
| از پى صاحب خبرانست كار |
| بيخبران را چه غم از روزگار؟ |
| چه نيكو متاعى است كارآگهى ! |
| وزين نقد، عالم مبادا تهى ! |
| جهان آن كسى را بود در جهان |
| كه هست آگه از كار كارآگهان |
| به دانش كوش ! تا دنيات بخشد |
| تو اسما خوان ! كه تا معنات بخشد |
| قلم بركش به حرفى كان هوايى ست |
| علم بركش به علمى ، كان خدايى ست |
| سخن كان از دماغ هوشمندست |
| گر از تحت الثرى آيد، بلندست |
| قدر اهل هنر كسى داند |
| كه هنرنامه ها بسى خواند |
| آن كه دانش نباشدش روزى |
| ننگش آيد ز دانش آموزى |
| خردست آن كه زو، رسد يارى |
| همه دارى ، اگر خرد دارى |
| هر كه را در خرد ندارد ياد |
| آدمى صورتى ست ، ديو نهاد |
| آدمى ، نز پى علف خوارى ست |
| از پى زيركى و هشيارى ست |
| اى بسا تيز طبع كاهل هوش |
| كه شد از كاهلى ، سفال فروش |
| نيم خورد سگان صيد سگال |
| جز به تعليم علم ، نيست حلال |
| سگ نداند كه راست رشته بود |
| آدمى شايد ار فرشته بود |
| كه هر آن چيز در شمار آيد |
| آن هنرمند را به كار آيد |
+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳ ب.ظ توسط یک منتظر مهدی (عج)
|