قسمتی از متن کامل كتاب معراج السعادة
صفتسى و يكم: كفران نعمت و شكر آن
و آن عبارت است از: نشناختن نعمت كسى و شاد نبودن به آن و صرف نكردن آندر مصرفى كه منعم به آن راضى است.و كفران نعمت الهى از صفات مهلكهاى استكه: آدمى را در آخرت به شقاوت سرمدى مىرساند و در دنيا باعث عقوبت و حرمانو سلب نعمت مىگردد.چنان كه خداى - تعالى - مىفرمايد:
«فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف».
خلاصه مضمون آنكه: «كفرانكردند نعمتهاى خدا را، پس خدا ايشان را به گرسنگى و بيم و تشويش مبتلا ساخت» . (1)
و نيز مىفرمايد:
«ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم».
خلاصه معنى آنكه:
«خدا تغيير نمىدهد و باز نمىگيرد نعمتى را كه به قومى عطا فرموده است تا ايشان نفوسخود را تغيير ندهند و نيتهاى خود را بر نگردانند» . (2)
و ضد كفران، شكر است.و آن عبارت است از: شناختن نعمت از منعم.و آن را از اودانستن.و به آن شاد و خرم بودن.و به مقتضاى آن شادى عمل كردن.به اين معنى كه:
خير منعم را در دل گرفتن و حمد او را كردن و نعمت را به مصرفى كه اوراضى باشد رسانيدن.
پس شكر منعم حقيقى، كه حضرت آفريدگار و مقصود از بيان است آن است كههمه نعمتها را از او دانى.و او را منعم و ولى خود شناسى.و همه وسائط را مسخر ومقهور او يقين داشته باشى.و اگر كسى ديگر با تو نيكى كند چنين دانى كه: خداى - تعالى - دل او را مسخر فرموده كه به آن نيكى اقدام نموده و او را خواهى نخواهىبر اين داشته.و كسى كه اين را فهميد و اعتقاد كرد، يك ركن شكر را به جا آورده.بلكهبسا باشد كه: همين را شكر گويند.و اين «شكر قلبى» است.
همچنان كه مروى است كه: «موسى - عليه السلام - در مناجات گفت: الهى! آدم را بهيد قدرت خود آفريدى و او را در بهشتخود جاى دادى و حوا را به او تزويج نمودىچگونه شكر تو را كرد؟ خداى - تعالى - فرمود كه: دانست اينها از من است» . (3)
و ركن ديگر شكر خدا آن است كه: به نعمتهاى الهى كه به او عطا كرده شاد و خرمباشد، اما نه از اين راه كه: باعث لذت و كامرانى او در دنياست، بلكه از اين راه كه: بهواسطه آنها مىتواند تحصيل رضاى منعم را كند.و خود را به قرب و جوار ولقاى او برساند.
و علامت اين، آن است كه: از نعمتهاى دنيويه شاد نشود مگر به چيزى كه اعانتبرتحصيل آخرت نمايد.و از هر نعمتى كه او را از ياد خدا باز دارد و از راه حق مانع،محزون و غمناك گردد.و چون اين صفت را نيز تحصيل كرد ركن دوم شكر رابه جا آورده.
و ركن سيم آن است كه: در دل و زبان، حمد و ثناى او را به جا آورد.
و حمد دل آن است كه: خيرخواه كافه مخلوقات الهى بوده، نيكويى ايشان را جويد.
و حمد زبان، آن است كه: اظهار شكر گزارى او را كند.
و ركن چهارم آن است كه: نعمتهاى الهيه را صرف رضا و مقصود او نمايد.مثلا: اعضا و جوارح، كه از نعمتهاى الهى است در طاعات و عبادات او به كار برد و ازاستعمال آنها در عصيان او، احتراز واجب شمارد.حتى اينكه از جمله شكر چشمها آناست كه: هر عيبى از مسلمى بيند نديده پندارد.و از جمله شكر گوشها آنكه: هر نقصى كهاز مسلمى بشنود نشنيده انگارد، و امثال آنها.
و بعضى گفتهاند كه: هر كه چشم را در معصيت استعمال كند كفران نعمت ديگر راكه خورشيد باشد نيز كرده، زيرا بدون آن، ديدن ميسر نيست.بلكه چون همه آنچه دردنيا موجود استبعضى به بعضى ديگر بسته و همه به يكديگر موقوف و مربوط است.
پس هر كه يك چيز را در معصيت الهى استعمال نمايد همه چيزها و نعمتهايى كه دردنيا خلق شده كفران كرده است.
و از آنچه مذكور شد معلوم شد كه: حقيقتشكر، مركب از چهار امر است.و ليكنبسا باشد كه هر يك را نيز شكر گويند.
همچنان كه حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - فرمود كه: «شكر هر نعمتىاگر چه بزرگ باشد آن است كه: حمد خداى را كند» . (4)
و فرمود كه: «شكر نعمتها، اجتناب از محرمات است.و تمام شكر، گفتن الحمد للهاست» . (5)
و فرمود كه: «چون صبح و شام كنى ده مرتبه بگو: «اللهم ما اصبحتبى من نعمة او عافية فى دين او دنيا فمنك وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها على يا رب حتى ترضى و بعد الرضا».و در شام به جاى «اصبحت» «امسيت» بگويد.پس چون اينرا بگويى شكر نعمتهاى آن روز و آن شب را كرده خواهى بود» . (6)
و در روايتى وارد شده است كه: «حضرت نوح - عليه السلام - در هر صبحى اين ذكررا مىكرد.به اين جهت او را خداى - تعالى - بنده شكور ناميده» . (7)
و نيز از آن حضرت مروى است كه: «هرگاه يكى از شما متذكر نعمتخدا گردد پسرخسار خود را بر خاك گذارد، شكر خدا را كرده است.و اگر سوار باشد فرود آيد ورخسار خود را بر خاك گذارد.و اگر نتواند فرود آيد از آنجا كه ترسد مردم ببينند وباعثخود نمايى شود رخسار خود را بر «قرپوس» (8) زين گذارد.و اگر نتواند، كف دستخود را بلند كند رخسار بر آن نهد.پس حمد خدا را كند بر نعمتى كه بر او عطا فرمودهاست» . (9)
و مخفى نماند كه: فايده شكر بر زبان، اظهار رضامندى از منعم خود است.و از اينجهتبه آن امر شده است.و نيكان سلف چون به هم ملاقات مىكردند احوال يكديگررا مىپرسيدند.و غرض ايشان اين بود كه: اظهار شكر خدا بشود تا هر دو به اجرى برسند.
روزى حضرت نبوى - صلى الله عليه و آله - به مردى فرمود: «چگونه صبح كردى؟ عرض كرد: به خير.دوباره سؤال كرد.باز چنين گفت.مرتبه سيم همان سؤال فرمود،گفت: به خير، و حمد مىكنم خدا را.و شكر او را به جا مىآورم.حضرت فرمود: اينرا از تو مىخواستم» . (10)
فصل: فضيلتشكر نعمت
شكر، افضل منازل اهل سعادت، و عمده توشه مسافرين به عالم نور و بهجت است.
سبب دفع بلا، و باعث زيادتى نعماء است.و به اين جهت امر و ترغيب به آن شده است.
خداى - تعالى - در كتاب كريم خود فرموده:
«ما يفعل الله بعذابكم ان شكرتم و آمنتم».
يعنى: «چه مىكند خدا به عذاب شما اگرشكر او را كنيد و ايمان به او آوريد» . (11)
و مىفرمايد: «لئن شكرتم لازيدنكم».
يعنى: «اگر شكر كنيد نعمتشما را زيادمىكنم» . (12)
و از آنجا كه عمده مطالب نفسانيه و نخبه مقامات راهروان سعادت است هر كسى راوصول به آن ميسر نه.
و از اين جهت پادشاه عالم مىفرمايد: «و قليل من عبادى الشكور».
يعنى: «و كم ازبندگان من شكرگزارند» . (13)
و در شرف و فضيلت آن همين كافى است كه: يكى از صفات خداوند است.چنان كهفرموده: «و الله شكور حليم». (14)
و آن اول كلام اهل بهشت.و آخر سخن ايشان حمد وثناى خداست.
و از حضرت پيغمبر مروى است كه: «كسى كه چيزى خورد و شكر كند، اجر او مثلاجر كسى است كه از براى خدا روزه گيرد.و كسى كه بدن او صحيح باشد و شكر نمايداجر او مثل اجر مريضى است كه صبر كند.و اجر غنى شاكر مثل اجر فقير قانع است» . (15)
و فرمود كه: «در روز قيامت منادى ندا مىكند كه: حمد كنندگان برخيزند.پسطايفهاى برخيزند.و لوايى از براى ايشان نصب مىكنند و ايشان داخل بهشتشوند. عرض كردند كه: كيستند حمد كنندگان؟ فرمود: كسانى كه خدا را در هر حال شكرمىكنند» . (16)
و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - مروى است كه: «پيغمبر در حجره عايشهبود در شبى كه نوبت او بود پس عايشه گفت: يا رسول الله! چرا اين قدر خود را درعبادت تعب مىدهى و رنج مىرسانى و حال آنكه خدا همه گناهان تو را آمرزيده؟ فرمود: اى عايشه! آيا من بنده شاكر خدا نباشم؟ .» و آن حضرت شبها را به پاى مىداشت.
و بر انگشتان پاهاى خود مىايستاد.و عبادت خدا مىكرد.پس خدا اين آيه را فرستاد:
«طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى».
يعنى: «ما قرآن را نفرستاديم بر تو كه خود راهلاك كنى» . (17)
و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: «هيچ نعمتى خدا بهبندگان عطا نمىفرمايد كه آن بنده آن نعمت را در دل بشناسد و در ظاهر به زبان حمدخدا را كند مگر اينكه خداى - تعالى - به جهت آن به زيادتى امر مىفرمايد» . (18)
و آن حضرت فرمود: «سه چيز است كه با وجود آنها هيچ چيز ضرر نمىرساند:
دعا، در وقت اندوه و بلا.و استغفار، در نزد گناه.و شكر، در هنگام نعمت» . (19)
و نيز از آن حضرت حديثى مروى است كه ملخص آن اين است كه: «در هر نفسى ازنفسهاى تو شكرى بر تو لازم است، بلكه هزار شكر يا بيشتر.و اقل شكر آن است كه:
نعمتخدا را از خدا ببينى و راضى به داده او باشى و به واسطه نعمت او معصيت او رانكنى.و در هر حال بنده شاكر خدا باشى تا خدا را رب كريم يابى در همه حال.و اگر نزدخدا عبادتى كه بندگان مخلص او آن عبادت را مىكنند افضل از شكر در هر حال بودى، لفظ آن را بر ايشان اطلاق كردى.و چون افضل از آن نبودى آن را در ميان عبادات تخصيص داد.و فرمود:
«و قليل من عبادى الشكور». (20)
و تمام شكر، اعتراف به زبان دلاستبه عجز رسيدن به ادنى مرتبه شكر او، زيرا توفيق شكر هم، نعمت تازهاى است كهشكرى از براى آن واجب است.و قدر آن بالاتر از نعمتى است كه به سبب آن توفيقشكر يافته.پس بر هر شكرى بالاتر از شكر اول بر تو لازم است، الى غير النهاية» . (21)
و كجا شكر بنده به نعمتخدا مىرسد! و عمل او مقابل عمل الهى مىشود! و حالاينكه بنده ضعيفى است كه: هرگز او را هيچ توانايى نيست مگر به واسطه خداوند.و خدااز اطاعتبنده بىنياز است.و بر زياد كردن نعمت توانا و قادر است تا ابد.
پس به اين طريق، بنده شاكر خدا باش تا امور عجيبه بر تو ظاهر گردد.و آنچه آنجناب فرموده: «بر هر شكرى، شكرى لازم الى غير النهايه» ، امرى است ظاهر و مبين،زيرا مذكور شد كه: شكر هر نعمتى آن است كه: بشناسى كه آن از خداست و آن را درراه اطاعت او صرف كنى.
و شكى نيست كه: اين شناختن و صرف كردن نيز نعمتى است از خدا، زيرا كه: آنچهرا ما به اختيار خود مىكنيم آن نيز از نعمتهاى الهيه است.چون جميع اعضا و جوارح ماو قدرت و اراده ما و توفيق معرفت و ساير امورى كه واسطه حركات ماست، بلكه خودحركات ما از جانب خداوند - سبحانه - است.
پس شكر بر هر نعمتى، نعمتى ديگر است از خدا كه محتاج به شكرى ديگر است كهبداند اين شكر نيز نعمت الهيه است و به آن شاد شود.و اين دانستن و شادى، نعمتىديگر است و شكرى ديگر مىخواهد.و همچنين الى غير النهايه.
و ممكن نيست كه: سلسله شكر در حالى به جايى رسد كه ديگر شكرى نخواهد.پسغايتشكر بنده، آن است كه: بداند از اداى حق شكر الهى عاجز است.
از دست و زبان كه بر آيد كز عهده شكرش به در آيد
مروى است كه: «خداوند - سبحانه - به موسى - عليه السلام - وحى فرستاد كه: اىموسى! حق شكر مرا به جاى آور.عرض كرد: پروردگار! چگونه شكر كنم تو را حقشكر تو و حال آنكه هيچ شكرى نيست كه به آن تو را شكر كنم مگر آنكه آن نيز نعمتتوست؟ خطاب رسيد كه: اى موسى! حال مرا شكر كردى كه دانستى اين هم از من است» . (22)
فصل: شناختن اشيائى كه رضاى خدا در آنهاست
دانستى كه: يكى از اركان شكر، صرف نعمت است در مصرفى كه در آن رضاى منعم است.پس بنابر اين، از براى بنده شاكر، لابد است از شناختن چيزهايى كه رضاىالهى در آنها و محبوب او هستند.و دانستن امورى كه مكروه و خلاف رضاى او استتا متمكن از اداى شكر و ترك كفران بوده باشد.
و از براى شناختن اينها دو راه است: يكى عقل.و ديگرى شرع.و ليكن عقل، اگر چهتواند بعضى حكمتها و مصالح را از بعضى موجودات درك كند و همان حكمتهامقصود از خلق آنها، و استعمال آنها در آن حكمتها محبوب الهى است، اما آن را راهشناختن حكمتهاى هر چيزى و جميع حكمتها نيست، زيرا جميع اجزاء عالم، از آسمانو ستارگان و حركات و اتصالات آنها و عناصر اربع، از: آتش و هوا و خاك و آب ودرياها و كوهها و باد و باران و معادن و حيوانات و نباتات، و بالجمله هر ذره از ذراتعالم، خالى نيست از حكمتهاى بىشمار و مصالح بسيار.و بعضى از حكمتهاى قليلى ازآنها ظاهر و روشن است كه هر كس اندك عقلى داشته باشد مىفهمد.و بعضى ديگرخفى است كه هر كس درك آن را نمىكند.
و ليكن ارباب علم، و اهل تفكر در خلق سماوات و ارضين مىتوانند آنها را فهميد.
اكثر آنها امورى است كه به جز خالق آنها كسى راه به فهميدن آنها ندارد.پس راهى كه بهآن توان جميع محبوبات الهى و مكروهات او را يافت و به واسطه آن به مرتبه شاكرانرسيد و از كفران رهايى يافت طريقه شرع مقدس است، زيرا آنچه جميع رضاى الهى درآن يا خلاف رضاى او استبيان كرده.و از اولى، به واجبات و مستحبات تعبير كرده.واز دومى، به مكروهات و محرمات.پس هر كه را اطلاع بر جميع احكام شريعت در همهافعال خود نباشد متمكن از اداى حق شكر الهى نيست.
فصل: شكر نعمت و كفران نعمتبه امورى كه در اختيار انسان است
مذكور شد كه: هر ذره از ذرات عالم، متضمن مصالح و حكمتهاى بسيار است كهبايد به مقتضاى آنها جارى باشند.پس بدان كه: هر موجودى از موجودات عالم به غير ازانسان، از مجردات و ماديات و روحانيات و جسمانيات همه بر وفق حكمت جارى، وجميع اجزا و متعلقات آنها كه بر مقتضاى مصلحتى كه مقصود از آنهاست مشتملاند.
و اما انسان چون محل امانت و اختيار و خود او را در بعضى امور تصرف و تدبيرىدادهاند لهذا مىشود امورى را كه در دست او هستبر وفق حكمت و مقتضاىمصلحتى كه خواستهاند مصروف دارد تا شكر آنها را به جا آورده باشد.و بسا مىشودكه: كفران آنها را كرده و در خلاف مصلحت و مطلوب، آنها را استعمال نمايد.
پس بر انسان لازم است كه: سعى بليغ نمايد در دانستن مصالح و حكمت امورى كه در دست اوست.
مثلا كسى كه به دستخود ديگرى را بزند كفران نعمت دست را نموده، زيرا غرضاز خلقت دست، دفع اذيت از خود و برداشتن چيزهاى ضروريه است، نه اذيت رسانيدنبه ديگران.
و هر كه نظر به نامحرم كند نعمت چشم را كفران نموده.
و هر كه طلا و نقره را حبس كند و ذخيره نمايد، كفران نعمتخدا را در آنها نموده،زيرا مطلوب از خلق آنها آن است كه: بندگان به آنها منتفع گردند و تعديل و مساوات درمعاوضه و معامله به واسطه آنها به عمل آيد.
پس هر كه آنها را حبس نمايد كفران نعمتخدا را كرده و ظلم و ستم به آنها نموده.
و مانند كسى است كه حاكم عادل مسلمين را در زندان نمايد.
و كسى كه به قدر ضرورت را در مايحتاج خود صرف، و زايد را در راه خدا ميانبندگان به نحو مقرر در شرع تقسيم نمايد پس آنها را بر وفق حكمت مصروف، و شكرآنها را به جا آورد.
و چون اكثر مردم از فهميدن حكمتهاى آنها غافل بودند.خداى - تعالى - خبر دادايشان را و فرمود:
«و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم».
يعنى: «كسانى كه طلا و نقره را جمع مىكنند و آنها را ذخيره مىسازند و در راه خداانفاق نمىكنند، پس بشارت ده ايشان را به عذاب دردناك» . (23)
و از آنچه گفتيم معلوم شد كه: هر كه ظرف طلا و نقره سازد نيز كفران اين دو نعمترا كرده، زيرا آنها را بر وفق حكمت و مصلحت صرف نكرده است.و همچنين هر كه باطلا و نقره، معامله ربايى كند ظلم به آنها كرده، زيرا غرض از خلق آنها آن است كه: بهواسطه آنها تحصيل غير آنها را كنند، نه اينكه از خود آنها منتفع شوند.
و همچنين حكمت در خلق اطعمه آن است كه: غذا و قوت مردم باشد پس مقتضاىحكمت آنها آن است كه: هر كه از آنها بىنياز استبه دست اهل احتياج برساند.و ازاين جهت در شريعت، از احتكار و حبس اطعمه، نهى وارد شده است.و همچنين در غيراينها.
و بر اينها قياس كن جميع اعمال و افعال و حركات و سكنات خود را، زيرا هر عملىكه از تو صادر مىگردد يا شكر استيا كفران، و واسطهاى ميان اين دو نيست.
مثلا: اگر با دست راست «استنجا» (24) كنى كفران نعمت دست راست را كردهاى، زيراخداوند - سبحانه - دو دست را خلق كرده و يكى را اقوى آفريده و آن را افضل نموده.
و موافق حكمت و عدالت آن است كه: اقوى و افضل را صرف افعال شريفه نمايى، مثلبرداشتن قرآن و چيزى خوردن.واضعف را در امور پست، چون ازاله نجاست و امثالآن استعمال كنى.پس هر كه خلاف اين را كند از عدل، عدول كرده و حكمت را باطلنموده.
و همچنين اگر در هنگام قضاى حاجت رو به قبله نشينى نعمتخدا را در وسعتعالم و خلق جهان كفران كردهاى، زيرا خداى - تعالى - عالم را وسعت داده و جهان راخلق نموده و بعضى از جهات را بر بعضى شرافت داده از براى اعمال شريفهاى چون:
نماز و غسل و وضو و نشستن از براى ذكر، نه از جهت افعال پست، مثل: قضاى حاجتو آب دهان انداختن و امثال اينها.
و اگر كسى شاخه درخت را بدون حاجتى بشكند كفران نعمتخدا را در خلقدرخت و خلق دستخود كرده، زيرا دست را از براى لغو و عبث نيافريده.و غرض ازخلق درخت آن است كه: نمو كند و به مرتبهاى كه بايد برسد [برسد] تا بندگان خدا از آنمنتفع گردند.پس شكستن آن پيش از آنكه به منتهاى نمو برسد به جهت امرى كهموجب انقطاع باشد مخالف حكمت آن است.ولى با وجود غرض صحيح، شكستن آنجايز است، زيرا درخت و حيوان را خداوند - سبحانه - فداى غرض انسان كرده وفرموده:
«و سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جميعا». (25)
و مخفى نماند كه: اين افعال و اعمال كه موجب كفران نعمت هستند بعضى باعثنقصان قرب به خدا و پستى منزلت مىشوند.و بعضى ديگر بالمره آدمى را از حدودقرب الهى مىرانند و به عالم بعد مىكشانند و داخل افق شياطين مىنمايند.و از ينجهتبعضى را در زبان شرع، مكروه و بعضى را حرام شمردهاند.و حقيقت امر آن استكه: همه آنها كفران نعمت و مخالف مصلحت و عدول از عدالتاند.و ليكن چونخطاب تكليف، شامل عوام نيز هست، كه درجه ايشان نزديك به درجه چهار پاياناست.و ظلماتى بالاتر از ظلمتبسيارى از اين اعمال كه ظلمت ميل به دنيا و ركون به آنو جهل و نادانى باشد ايشان را فرو گرفته.لهذا ظلمتبعضى از اين اعمال در انسانچندان ظهورى نمىكند، به اين جهت آن را مكروه شمردهاند، زيرا معاصى و كفران نعمتهاى الهى ظلمتهايى هستند كه بعضى در جنب بعضى ديگر مضمحل است.
آيا نمىبينى كه هرگاه بندهاى شمشير آقاى خود را بىاذن او از غلاف كشيده و ازخانه بيرون آورد گاه است او را عتاب مىكند.بلكه او را مىزند به جهت اين عمل.اماهرگاه به آن شمشير يكى از فرزندان عزيز آقاى خود را بكشد ديگر به جهتبيرونكشيدن شمشير از غلاف بدون اذن، اثرى و حكمتى باقى نمىماند كه به آن جهتعتاب كند.
و از اين جهت است كه: اهل بصيرت و معرفت جميع مكروهات را بر خود حرام مىدانند.و در جزئى چيزى از آداب كه انبيا و اوليا ملاحظه مىنمودهاند مسامحهنمىكنند.
حتى اينكه نقل شده است كه: «يكى از نيكان را ديدند كه گندمى تحصيل نموده و آنرا تصدق مىكند از سبب آن پرسيدند.گفت: يك دفعه كفش پا مىكردم سهوا ابتدا پاىچپ را داخل كفش كردم خواستم تلافى آن را به تصدق كنم» .
فصل: شناختن نعمتهاى الهى
چون شكر نعمت موقوف استبر شناختن آن، در اينجا فى الجمله اشاره به بعضىنعم الهيه مىشود تا صاحب بصيرت را تفكر در ساير نعمتها آسان شود.پس مىگوييمبدان كه: «نعمت» ، عبارت است از: هر خير و لذت و سعادتى، بلكه هر مطلوبى.و آن بردو نوع است:
اول آنكه: آنچه لذاته مطلوب است، نه به جهت تحصيل چيز ديگر، يعنى: غرض ازآن، وصول به مطلوبى ديگر نيست.و اين نوع، مخصوص به لذات عالم آخرت است.
يعنى: لذت مشاهده جمال الهى و سعادت لقاى او و ساير لذات بهشت از: بقايى كه فناندارد.و شادى اى كه غم با آن نيست.و علمى كه جهل پيرامون آن نمىگردد.و غنايىكه فقر از پى ندارد.و غير اينها از آنچه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و بههيچ خاطرى خطور نكرده.و اين نوع، نعمتحقيقى و لذت واقعى است.
و از اين جهتحضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود كه: «عيشى نيست مگر عيش آخرت» . (26)
دوم آنكه: وسيله خير و لذتى ديگر مىشود، خواه به خودى خود هم مطلوب باشديا نه.و آن بر چهار قسم است:
قسم اول: اخلاق فاضله و صفات حسنه، - كه در اين كتاب مذكورند - و جامع همهچهار صفت، علم و عفت و شجاعت و عدالت است. - چنانكه در اوايل كتابمذكور شد - .و آنها با وجود اينكه خود، موجب لذت و بهجتاند وسيله رسيدن بهلذات حقيقيه اخرويه نيز هستند.و خود اين اخلاق و صفات، لذيذاند در دنيا و آخرت.
و نافعاند در هر دو عالم.و باعث راحتاند در هر دو سراى.و مستحسنانددر جميع احوال.
و ضد آنها كه صفات بد باشد مضر و موجب المند در هر دو نشاة.و اين قسم ازنعمت، نعمت است در دنيا و آخرت.و ادراك آن مخصوص به انسان است، به خلافساير اقسام، كه در بعضى از آنها غير انسان نيز با انسان شريك است.مثل لذت غلبه واستيلا، كه در بعضى حيوانات ديگر نيز يافت مىشود.و مثل لذت شكم و فرج، كهپستترين لذات است كه همه حيوانات در آن شريكاند، حتى كرم و حشرات.
قسم دوم: فضايلى كه متعلق به بدن انسان است.و آن چهار چيز است: صحت وقوت و طول عمر و جمال.يعنى: خالى بودن از نقص و زيادتى و عيب و استقامتقامت و تناسب اعضا.
قسم سوم: نعمتهاى دنيويه خارجه از بدن است، كه عبارت از: مال و جاه و اهل وقبيله است.
قسم چهارم: اسبابى كه فى الجمله مناسبتى با اخلاق حسنه و فضايل ربانيه دارد، كههدايت از جانب خدا و رشد او و تسديد و تاييد از او باشد.و جمله اين چهار قسماز نعمت، بعضى به بعضى ديگر موقوف است.تا منتهى شود به سعادت حقيقيه كه لذتآخرت باشد.
و نوع اول كه نعمتهاى عالم آخرت باشد كه مطلوب حقيقى هستند تفصيل و اسبابآنها چيزى است كه عقول ما از ادراك اندكى از آنها قاصر، و قوه بشريه از شرح و بيانآن عاجز است.
و اما آن چهار قسم ديگر - همچنان كه بيان شد - هر يك از آنها به چهار قسم منقسممىشود كه مجموع شانزده قسم بوده باشد.
پس هر يك از آن شانزده قسم، موقوف استبر اسباب بسيار، و از براى آن اسبابنيز اسباب بىشمار است تا منتهى شود به حضرت مسبب الاسباب.و كسى كه اندك تفكرنمايد مىداند كه: هر يك از اين اسباب موقوف استبر اسباب و نعمتهاى به هم پيوستهكه از شماره بيرون و از حد شرح و بيان افزون است.
مثلا: يكى از نعمتهايى كه در مراتب اخيره واقع است نعمت صحت است، و تحقق آن موقوف استبر نعمتها و سببهاى بىنهايت، كه يكى از آنها چيزى خوردن است.وآن موقوف استبر نعمتهاى بسيار، كه شرح آن در قوه بشر نيست.و ليكن در اينجابعضى از نعمتهايى را كه اكل بر آنها منوط استبر سبيل اجمال ذكر مىكنيم تا متامل،تتمه را بر آن قياس نمايد.
پس مىگوييم: نعمت چيزى خوردن، محتاج استبه فهميدن غذا، و ميل و رغبتبهآن، و اراده و عزم بر خوردن و بر تحصيل آن، و بر يافتشدن غذايى كه توان خورد، وبه اصلاح آن و به اسبابى كه آن را به هر شخصى برساند، و بر قوت خائيدن و فرو بردن وهضم نمودن و دفع كردن، و به ساير اعمالى كه از قواى باطنيه صادر مىشود تا جزء بدنگردد.و به ملائكه چند كه موكلاند بر هر يك از اين افعال مذكوره.و ما فى الجملهتفصيل اين افعال را در چند فصل بيان مىنماييم.
فصل: فهميدن و درك غذا قبل از خوردن
امورى كه چيز خوردن بر آن موقوف است فهميدن غذاى خوردنى است، به اينكه:
آن را بار ديگر خود ببيند و بچشد و ببويد و لمس نمايد، يا تميز بعضى از اوصاف آنرا كه محتاج بر اين امور استبكند.و موافق طبع را از مخالف، امتياز دهد.پس «نعمت اكل» ، محتاج استبه: قوه باصره و ذائقه و شامه و لامسه.
پس خداوند - سبحانه - اين قوا را آفريده.و اسبابى كه خلق اين حواس موقوف استبر آنها بىحد و نهايت است.و متعرض بيان آنها شدن مقدور ما نيست.
و بعد از آنكه غذا را فهميد و نيك و بد آن را تميز داد محتاج استبه قوه ديگر كهاوصاف غذايى را كه فهميده در خاطر خود ضبط كند كه چون دوباره آن غذا حاضرشود بداند كه: اين همان غذايى است كه موافق طبع يا مخالف آن است كه سابق آن رافهميده.كه قوه حس مشترك است كه خلق آن نيز به اسباب بىنهايتى موقوف، كه شرحآنها در اين مقام غير مقدور است.
و اگر فهميدن انسان منحصر بودى به حواس ظاهريه و حس مشترك، مانند سايرحيوانات فهم او ناقص بودى.و ادراك او منحصر در چيز حاضر بودى.و راهى بهادراك عواقب امور نداشتى، مانند بهايم.و از اين جهت است كه آنها هر چيزى كه لذتحالى بخشد مىخورند اگر چه كشنده آنها باشد.پس تميز صلاح و عافيت و فساد آنموقوف به قوه ديگر بود.
پس حق - سبحانه و تعالى - از براى انسان قوه عاقله را آفريد كه: به واسطه آن مضرتو عافيت و منفعت آنها را درك نمايد.و همچنين با آن، درك كند كيفيت تركيب اطعمه و پختن آنها و مهيا كردن اسباب آنها را.پس عاقل منتفع مىشود از چيزى خوردن كهسبب صحت است.و اين پستترين فايدههاى آفريدن عقل است.و اسبابى كه خلق عقلبر آنها موقوف است، ادراك آنها در قوه بشر نيست.و اين بيان قليلى از نعمتهايى استكه در ادراك غذا، آدمى را احتياج به آنهاست.
فصل: رغبت آدمى به غذا
چون نعمتهايى را كه ادراك غذا بر آنها توقف دارد مجملا دانستى بدان كه: ادراكغذا و فهميدن آن مطلقا فايده نمىبخشد مادامى كه خواهش به آن نباشد.و آدمى شوقو رغبتبه آن نداشته باشد.همچنان كه بيمار طعام را مىبيند و مىداند كه آن بهترينچيزهاست از براى او و ليكن چون رغبت او ساقط شده است از آن كناره مىكند.
پس چيزى خوردن بعد از فهميدن غذا، به رغبت آن موقوف است.لهذا خداى - تعالى - گرسنگى را خلق كرده و بر انسان مسلط ساخت، مثل طلبكارى كه او رامضطرب سازد.و اگر اين رغبت، بعد از خوردن قدر ضرورت، زايل نشدى هر آينهآدمى خوردى تا هلاك شدى.پس سيرى و كراهت طبع از طعام را آفريد تا بعد ازخوردن قدر حاجت، چيزى خوردن را ترك نمايد.
و آدمى را مانند زرع قرار نداد كه هرگاه آب در بيخ آن جارى باشد به خودمىكشد تا فاسد گردد.و از اين جهت محتاج به شخصى است كه گاهى آن را آب دهدو زمانى سد كند.
و چون محض رغبت و خواهش، بدون عزم و اراده برداشتن طعام، و خوردن، ثمرهنداشتحق - جل و على - در آدمى اراده را آفريد.
و بسا باشد كه محتاج به قوه غضبيه باشد تا كسى را كه خواهد غذاى او را بگيرد ازخود مندفع سازد.پس قوه غضب را در او خلق كرد.و هر يك از اين گرسنگى و سيرىو اراده و غضب، بر اسباب بىنهايت محتاج است.و چون مجرد فهميدن غذا و گرسنگىو اراده غذا خوردن فايده ندارد مادامى كه قدرت بر تحصيل غذا و بر داشتن آن نداشتهباشد پس اكل غذا موقوف استبر آلات و اعضايى كه آدمى آن را طلب كند.و برجوارحى كه آن را بردارد.
پس به اين جهت پروردگار حكيم اعضايى از براى حيوانات آفريد كه تو ظاهر آنهارا مىبينى و از اسرار و حكمتهاى آن غافل و بىخبرى.
بعضى از آنها را به جهت طلب غذا خلق فرمود، چون: دو پا از براى انسان، وبال و پر از براى مرغان و چهار دست و پا از براى چهار پايان. و بعضى ديگر را به جهت دفع كسى كه مانع از تحصيل غذا باشد آفريد.پس بعضىحيوانات را شاخ داد.و برخى را دندان عطا فرموده.و پارهاى را چنگال ارزانى داشت.وبعضى ديگر را نيش كرامت كرد.و از براى انسان، اسلحه آفريد.
و بعضى ديگر از اعضا را به جهتبر گرفتن غذا مقرر فرمود، چون: دست از براىانسان.و منقار از جهت مرغان.و دهان از براى ساير حيوانات، - فسبحانه سبحانه جلشانه - .و از براى هر يك از اين اعضا، اسباب بىنهايت و حكمتهاى بىغايت است كهبيان آنها در قوه احدى نيست.