صفت‏سى و يكم: كفران نعمت و شكر آن

و آن عبارت است از: نشناختن نعمت كسى و شاد نبودن به آن و صرف نكردن آن‏در مصرفى كه منعم به آن راضى است.و كفران نعمت الهى از صفات مهلكه‏اى است‏كه: آدمى را در آخرت به شقاوت سرمدى مى‏رساند و در دنيا باعث عقوبت و حرمان‏و سلب نعمت مى‏گردد.چنان كه خداى - تعالى - مى‏فرمايد:

«فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف‏».

خلاصه مضمون آنكه: «كفران‏كردند نعمتهاى خدا را، پس خدا ايشان را به گرسنگى و بيم و تشويش مبتلا ساخت‏» . (1)

و نيز مى‏فرمايد:

«ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏».

خلاصه معنى آنكه:

«خدا تغيير نمى‏دهد و باز نمى‏گيرد نعمتى را كه به قومى عطا فرموده است تا ايشان نفوس‏خود را تغيير ندهند و نيتهاى خود را بر نگردانند» . (2)

و ضد كفران، شكر است.و آن عبارت است از: شناختن نعمت از منعم.و آن را از اودانستن.و به آن شاد و خرم بودن.و به مقتضاى آن شادى عمل كردن.به اين معنى كه:

خير منعم را در دل گرفتن و حمد او را كردن و نعمت را به مصرفى كه اوراضى باشد رسانيدن.

پس شكر منعم حقيقى، كه حضرت آفريدگار و مقصود از بيان است آن است كه‏همه نعمتها را از او دانى.و او را منعم و ولى خود شناسى.و همه وسائط را مسخر ومقهور او يقين داشته باشى.و اگر كسى ديگر با تو نيكى كند چنين دانى كه: خداى - تعالى - دل او را مسخر فرموده كه به آن نيكى اقدام نموده و او را خواهى نخواهى‏بر اين داشته.و كسى كه اين را فهميد و اعتقاد كرد، يك ركن شكر را به جا آورده.بلكه‏بسا باشد كه: همين را شكر گويند.و اين «شكر قلبى‏» است.

همچنان كه مروى است كه: «موسى - عليه السلام - در مناجات گفت: الهى! آدم را به‏يد قدرت خود آفريدى و او را در بهشت‏خود جاى دادى و حوا را به او تزويج نمودى‏چگونه شكر تو را كرد؟ خداى - تعالى - فرمود كه: دانست اينها از من است‏» . (3)

و ركن ديگر شكر خدا آن است كه: به نعمتهاى الهى كه به او عطا كرده شاد و خرم‏باشد، اما نه از اين راه كه: باعث لذت و كامرانى او در دنياست، بلكه از اين راه كه: به‏واسطه آنها مى‏تواند تحصيل رضاى منعم را كند.و خود را به قرب و جوار ولقاى او برساند.

و علامت اين، آن است كه: از نعمتهاى دنيويه شاد نشود مگر به چيزى كه اعانت‏برتحصيل آخرت نمايد.و از هر نعمتى كه او را از ياد خدا باز دارد و از راه حق مانع،محزون و غمناك گردد.و چون اين صفت را نيز تحصيل كرد ركن دوم شكر رابه جا آورده.

و ركن سيم آن است كه: در دل و زبان، حمد و ثناى او را به جا آورد.

و حمد دل آن است كه: خيرخواه كافه مخلوقات الهى بوده، نيكويى ايشان را جويد.

و حمد زبان، آن است كه: اظهار شكر گزارى او را كند.

و ركن چهارم آن است كه: نعمتهاى الهيه را صرف رضا و مقصود او نمايد.مثلا: اعضا و جوارح، كه از نعمتهاى الهى است در طاعات و عبادات او به كار برد و ازاستعمال آنها در عصيان او، احتراز واجب شمارد.حتى اينكه از جمله شكر چشمها آن‏است كه: هر عيبى از مسلمى بيند نديده پندارد.و از جمله شكر گوشها آنكه: هر نقصى كه‏از مسلمى بشنود نشنيده انگارد، و امثال آنها.

و بعضى گفته‏اند كه: هر كه چشم را در معصيت استعمال كند كفران نعمت ديگر راكه خورشيد باشد نيز كرده، زيرا بدون آن، ديدن ميسر نيست.بلكه چون همه آنچه دردنيا موجود است‏بعضى به بعضى ديگر بسته و همه به يكديگر موقوف و مربوط است.

پس هر كه يك چيز را در معصيت الهى استعمال نمايد همه چيزها و نعمتهايى كه دردنيا خلق شده كفران كرده است.

و از آنچه مذكور شد معلوم شد كه: حقيقت‏شكر، مركب از چهار امر است.و ليكن‏بسا باشد كه هر يك را نيز شكر گويند.

همچنان كه حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - فرمود كه: «شكر هر نعمتى‏اگر چه بزرگ باشد آن است كه: حمد خداى را كند» . (4)

و فرمود كه: «شكر نعمتها، اجتناب از محرمات است.و تمام شكر، گفتن الحمد لله‏است‏» . (5)

و فرمود كه: «چون صبح و شام كنى ده مرتبه بگو: «اللهم ما اصبحت‏بى من نعمة او عافية فى دين او دنيا فمنك وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها على يا رب حتى ترضى و بعد الرضا».و در شام به جاى «اصبحت‏» «امسيت‏» بگويد.پس چون اين‏را بگويى شكر نعمتهاى آن روز و آن شب را كرده خواهى بود» . (6)

و در روايتى وارد شده است كه: «حضرت نوح - عليه السلام - در هر صبحى اين ذكررا مى‏كرد.به اين جهت او را خداى - تعالى - بنده شكور ناميده‏» . (7)

و نيز از آن حضرت مروى است كه: «هرگاه يكى از شما متذكر نعمت‏خدا گردد پس‏رخسار خود را بر خاك گذارد، شكر خدا را كرده است.و اگر سوار باشد فرود آيد ورخسار خود را بر خاك گذارد.و اگر نتواند فرود آيد از آنجا كه ترسد مردم ببينند وباعث‏خود نمايى شود رخسار خود را بر «قرپوس‏» (8) زين گذارد.و اگر نتواند، كف دست‏خود را بلند كند رخسار بر آن نهد.پس حمد خدا را كند بر نعمتى كه بر او عطا فرموده‏است‏» . (9)

و مخفى نماند كه: فايده شكر بر زبان، اظهار رضامندى از منعم خود است.و از اين‏جهت‏به آن امر شده است.و نيكان سلف چون به هم ملاقات مى‏كردند احوال يكديگررا مى‏پرسيدند.و غرض ايشان اين بود كه: اظهار شكر خدا بشود تا هر دو به اجرى برسند.

روزى حضرت نبوى - صلى الله عليه و آله - به مردى فرمود: «چگونه صبح كردى؟ عرض كرد: به خير.دوباره سؤال كرد.باز چنين گفت.مرتبه سيم همان سؤال فرمود،گفت: به خير، و حمد مى‏كنم خدا را.و شكر او را به جا مى‏آورم.حضرت فرمود: اين‏را از تو مى‏خواستم‏» . (10)

فصل: فضيلت‏شكر نعمت

شكر، افضل منازل اهل سعادت، و عمده توشه مسافرين به عالم نور و بهجت است.

سبب دفع بلا، و باعث زيادتى نعماء است.و به اين جهت امر و ترغيب به آن شده است.

خداى - تعالى - در كتاب كريم خود فرموده:

«ما يفعل الله بعذابكم ان شكرتم و آمنتم‏».

يعنى: «چه مى‏كند خدا به عذاب شما اگرشكر او را كنيد و ايمان به او آوريد» . (11)

و مى‏فرمايد: «لئن شكرتم لازيدنكم‏».

يعنى: «اگر شكر كنيد نعمت‏شما را زيادمى‏كنم‏» . (12)

و از آنجا كه عمده مطالب نفسانيه و نخبه مقامات راهروان سعادت است هر كسى راوصول به آن ميسر نه.

و از اين جهت پادشاه عالم مى‏فرمايد: «و قليل من عبادى الشكور».

يعنى: «و كم ازبندگان من شكرگزارند» . (13)

و در شرف و فضيلت آن همين كافى است كه: يكى از صفات خداوند است.چنان كه‏فرموده: «و الله شكور حليم‏». (14)

و آن اول كلام اهل بهشت.و آخر سخن ايشان حمد وثناى خداست.

و از حضرت پيغمبر مروى است كه: «كسى كه چيزى خورد و شكر كند، اجر او مثل‏اجر كسى است كه از براى خدا روزه گيرد.و كسى كه بدن او صحيح باشد و شكر نمايداجر او مثل اجر مريضى است كه صبر كند.و اجر غنى شاكر مثل اجر فقير قانع است‏» . (15)

و فرمود كه: «در روز قيامت منادى ندا مى‏كند كه: حمد كنندگان برخيزند.پس‏طايفه‏اى برخيزند.و لوايى از براى ايشان نصب مى‏كنند و ايشان داخل بهشت‏شوند. عرض كردند كه: كيستند حمد كنندگان؟ فرمود: كسانى كه خدا را در هر حال شكرمى‏كنند» . (16)

و از حضرت امام محمد باقر - عليه السلام - مروى است كه: «پيغمبر در حجره عايشه‏بود در شبى كه نوبت او بود پس عايشه گفت: يا رسول الله! چرا اين قدر خود را درعبادت تعب مى‏دهى و رنج مى‏رسانى و حال آنكه خدا همه گناهان تو را آمرزيده؟ فرمود: اى عايشه! آيا من بنده شاكر خدا نباشم؟ .» و آن حضرت شبها را به پاى مى‏داشت.

و بر انگشتان پاهاى خود مى‏ايستاد.و عبادت خدا مى‏كرد.پس خدا اين آيه را فرستاد:

«طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى‏».

يعنى: «ما قرآن را نفرستاديم بر تو كه خود راهلاك كنى‏» . (17)

و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه: «هيچ نعمتى خدا به‏بندگان عطا نمى‏فرمايد كه آن بنده آن نعمت را در دل بشناسد و در ظاهر به زبان حمدخدا را كند مگر اينكه خداى - تعالى - به جهت آن به زيادتى امر مى‏فرمايد» . (18)

و آن حضرت فرمود: «سه چيز است كه با وجود آنها هيچ چيز ضرر نمى‏رساند:

دعا، در وقت اندوه و بلا.و استغفار، در نزد گناه.و شكر، در هنگام نعمت‏» . (19)

و نيز از آن حضرت حديثى مروى است كه ملخص آن اين است كه: «در هر نفسى ازنفسهاى تو شكرى بر تو لازم است، بلكه هزار شكر يا بيشتر.و اقل شكر آن است كه:

نعمت‏خدا را از خدا ببينى و راضى به داده او باشى و به واسطه نعمت او معصيت او رانكنى.و در هر حال بنده شاكر خدا باشى تا خدا را رب كريم يابى در همه حال.و اگر نزدخدا عبادتى كه بندگان مخلص او آن عبادت را مى‏كنند افضل از شكر در هر حال بودى، لفظ آن را بر ايشان اطلاق كردى.و چون افضل از آن نبودى آن را در ميان عبادات تخصيص داد.و فرمود:

«و قليل من عبادى الشكور». (20)

و تمام شكر، اعتراف به زبان دل‏است‏به عجز رسيدن به ادنى مرتبه شكر او، زيرا توفيق شكر هم، نعمت تازه‏اى است كه‏شكرى از براى آن واجب است.و قدر آن بالاتر از نعمتى است كه به سبب آن توفيق‏شكر يافته.پس بر هر شكرى بالاتر از شكر اول بر تو لازم است، الى غير النهاية‏» . (21)

و كجا شكر بنده به نعمت‏خدا مى‏رسد! و عمل او مقابل عمل الهى مى‏شود! و حال‏اينكه بنده ضعيفى است كه: هرگز او را هيچ توانايى نيست مگر به واسطه خداوند.و خدااز اطاعت‏بنده بى‏نياز است.و بر زياد كردن نعمت توانا و قادر است تا ابد.

پس به اين طريق، بنده شاكر خدا باش تا امور عجيبه بر تو ظاهر گردد.و آنچه آن‏جناب فرموده: «بر هر شكرى، شكرى لازم الى غير النهايه‏» ، امرى است ظاهر و مبين،زيرا مذكور شد كه: شكر هر نعمتى آن است كه: بشناسى كه آن از خداست و آن را درراه اطاعت او صرف كنى.

و شكى نيست كه: اين شناختن و صرف كردن نيز نعمتى است از خدا، زيرا كه: آنچه‏را ما به اختيار خود مى‏كنيم آن نيز از نعمتهاى الهيه است.چون جميع اعضا و جوارح ماو قدرت و اراده ما و توفيق معرفت و ساير امورى كه واسطه حركات ماست، بلكه خودحركات ما از جانب خداوند - سبحانه - است.

پس شكر بر هر نعمتى، نعمتى ديگر است از خدا كه محتاج به شكرى ديگر است كه‏بداند اين شكر نيز نعمت الهيه است و به آن شاد شود.و اين دانستن و شادى، نعمتى‏ديگر است و شكرى ديگر مى‏خواهد.و همچنين الى غير النهايه.

و ممكن نيست كه: سلسله شكر در حالى به جايى رسد كه ديگر شكرى نخواهد.پس‏غايت‏شكر بنده، آن است كه: بداند از اداى حق شكر الهى عاجز است.

از دست و زبان كه بر آيد كز عهده شكرش به در آيد

مروى است كه: «خداوند - سبحانه - به موسى - عليه السلام - وحى فرستاد كه: اى‏موسى! حق شكر مرا به جاى آور.عرض كرد: پروردگار! چگونه شكر كنم تو را حق‏شكر تو و حال آنكه هيچ شكرى نيست كه به آن تو را شكر كنم مگر آنكه آن نيز نعمت‏توست؟ خطاب رسيد كه: اى موسى! حال مرا شكر كردى كه دانستى اين هم از من است‏» . (22)

فصل: شناختن اشيائى كه رضاى خدا در آنهاست

دانستى كه: يكى از اركان شكر، صرف نعمت است در مصرفى كه در آن رضاى منعم است.پس بنابر اين، از براى بنده شاكر، لابد است از شناختن چيزهايى كه رضاى‏الهى در آنها و محبوب او هستند.و دانستن امورى كه مكروه و خلاف رضاى او است‏تا متمكن از اداى شكر و ترك كفران بوده باشد.

و از براى شناختن اينها دو راه است: يكى عقل.و ديگرى شرع.و ليكن عقل، اگر چه‏تواند بعضى حكمتها و مصالح را از بعضى موجودات درك كند و همان حكمتهامقصود از خلق آنها، و استعمال آنها در آن حكمتها محبوب الهى است، اما آن را راه‏شناختن حكمتهاى هر چيزى و جميع حكمتها نيست، زيرا جميع اجزاء عالم، از آسمان‏و ستارگان و حركات و اتصالات آنها و عناصر اربع، از: آتش و هوا و خاك و آب ودرياها و كوهها و باد و باران و معادن و حيوانات و نباتات، و بالجمله هر ذره از ذرات‏عالم، خالى نيست از حكمتهاى بى‏شمار و مصالح بسيار.و بعضى از حكمتهاى قليلى ازآنها ظاهر و روشن است كه هر كس اندك عقلى داشته باشد مى‏فهمد.و بعضى ديگرخفى است كه هر كس درك آن را نمى‏كند.

و ليكن ارباب علم، و اهل تفكر در خلق سماوات و ارضين مى‏توانند آنها را فهميد.

اكثر آنها امورى است كه به جز خالق آنها كسى راه به فهميدن آنها ندارد.پس راهى كه به‏آن توان جميع محبوبات الهى و مكروهات او را يافت و به واسطه آن به مرتبه شاكران‏رسيد و از كفران رهايى يافت طريقه شرع مقدس است، زيرا آنچه جميع رضاى الهى درآن يا خلاف رضاى او است‏بيان كرده.و از اولى، به واجبات و مستحبات تعبير كرده.واز دومى، به مكروهات و محرمات.پس هر كه را اطلاع بر جميع احكام شريعت در همه‏افعال خود نباشد متمكن از اداى حق شكر الهى نيست.

فصل: شكر نعمت و كفران نعمت‏به امورى كه در اختيار انسان است

مذكور شد كه: هر ذره از ذرات عالم، متضمن مصالح و حكمتهاى بسيار است كه‏بايد به مقتضاى آنها جارى باشند.پس بدان كه: هر موجودى از موجودات عالم به غير ازانسان، از مجردات و ماديات و روحانيات و جسمانيات همه بر وفق حكمت جارى، وجميع اجزا و متعلقات آنها كه بر مقتضاى مصلحتى كه مقصود از آنهاست مشتمل‏اند.

و اما انسان چون محل امانت و اختيار و خود او را در بعضى امور تصرف و تدبيرى‏داده‏اند لهذا مى‏شود امورى را كه در دست او هست‏بر وفق حكمت و مقتضاى‏مصلحتى كه خواسته‏اند مصروف دارد تا شكر آنها را به جا آورده باشد.و بسا مى‏شودكه: كفران آنها را كرده و در خلاف مصلحت و مطلوب، آنها را استعمال نمايد.

پس بر انسان لازم است كه: سعى بليغ نمايد در دانستن مصالح و حكمت امورى كه در دست اوست.

مثلا كسى كه به دست‏خود ديگرى را بزند كفران نعمت دست را نموده، زيرا غرض‏از خلقت دست، دفع اذيت از خود و برداشتن چيزهاى ضروريه است، نه اذيت رسانيدن‏به ديگران.

و هر كه نظر به نامحرم كند نعمت چشم را كفران نموده.

و هر كه طلا و نقره را حبس كند و ذخيره نمايد، كفران نعمت‏خدا را در آنها نموده،زيرا مطلوب از خلق آنها آن است كه: بندگان به آنها منتفع گردند و تعديل و مساوات درمعاوضه و معامله به واسطه آنها به عمل آيد.

پس هر كه آنها را حبس نمايد كفران نعمت‏خدا را كرده و ظلم و ستم به آنها نموده.

و مانند كسى است كه حاكم عادل مسلمين را در زندان نمايد.

و كسى كه به قدر ضرورت را در مايحتاج خود صرف، و زايد را در راه خدا ميان‏بندگان به نحو مقرر در شرع تقسيم نمايد پس آنها را بر وفق حكمت مصروف، و شكرآنها را به جا آورد.

و چون اكثر مردم از فهميدن حكمتهاى آنها غافل بودند.خداى - تعالى - خبر دادايشان را و فرمود:

«و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم‏».

يعنى: «كسانى كه طلا و نقره را جمع مى‏كنند و آنها را ذخيره مى‏سازند و در راه خداانفاق نمى‏كنند، پس بشارت ده ايشان را به عذاب دردناك‏» . (23)

و از آنچه گفتيم معلوم شد كه: هر كه ظرف طلا و نقره سازد نيز كفران اين دو نعمت‏را كرده، زيرا آنها را بر وفق حكمت و مصلحت صرف نكرده است.و همچنين هر كه باطلا و نقره، معامله ربايى كند ظلم به آنها كرده، زيرا غرض از خلق آنها آن است كه: به‏واسطه آنها تحصيل غير آنها را كنند، نه اينكه از خود آنها منتفع شوند.

و همچنين حكمت در خلق اطعمه آن است كه: غذا و قوت مردم باشد پس مقتضاى‏حكمت آنها آن است كه: هر كه از آنها بى‏نياز است‏به دست اهل احتياج برساند.و ازاين جهت در شريعت، از احتكار و حبس اطعمه، نهى وارد شده است.و همچنين در غيراينها.

و بر اينها قياس كن جميع اعمال و افعال و حركات و سكنات خود را، زيرا هر عملى‏كه از تو صادر مى‏گردد يا شكر است‏يا كفران، و واسطه‏اى ميان اين دو نيست.

مثلا: اگر با دست راست «استنجا» (24) كنى كفران نعمت دست راست را كرده‏اى، زيراخداوند - سبحانه - دو دست را خلق كرده و يكى را اقوى آفريده و آن را افضل نموده.

و موافق حكمت و عدالت آن است كه: اقوى و افضل را صرف افعال شريفه نمايى، مثل‏برداشتن قرآن و چيزى خوردن.واضعف را در امور پست، چون ازاله نجاست و امثال‏آن استعمال كنى.پس هر كه خلاف اين را كند از عدل، عدول كرده و حكمت را باطل‏نموده.

و همچنين اگر در هنگام قضاى حاجت رو به قبله نشينى نعمت‏خدا را در وسعت‏عالم و خلق جهان كفران كرده‏اى، زيرا خداى - تعالى - عالم را وسعت داده و جهان راخلق نموده و بعضى از جهات را بر بعضى شرافت داده از براى اعمال شريفه‏اى چون:

نماز و غسل و وضو و نشستن از براى ذكر، نه از جهت افعال پست، مثل: قضاى حاجت‏و آب دهان انداختن و امثال اينها.

و اگر كسى شاخه درخت را بدون حاجتى بشكند كفران نعمت‏خدا را در خلق‏درخت و خلق دست‏خود كرده، زيرا دست را از براى لغو و عبث نيافريده.و غرض ازخلق درخت آن است كه: نمو كند و به مرتبه‏اى كه بايد برسد [برسد] تا بندگان خدا از آن‏منتفع گردند.پس شكستن آن پيش از آنكه به منتهاى نمو برسد به جهت امرى كه‏موجب انقطاع باشد مخالف حكمت آن است.ولى با وجود غرض صحيح، شكستن آن‏جايز است، زيرا درخت و حيوان را خداوند - سبحانه - فداى غرض انسان كرده وفرموده:

«و سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جميعا». (25)

و مخفى نماند كه: اين افعال و اعمال كه موجب كفران نعمت هستند بعضى باعث‏نقصان قرب به خدا و پستى منزلت مى‏شوند.و بعضى ديگر بالمره آدمى را از حدودقرب الهى مى‏رانند و به عالم بعد مى‏كشانند و داخل افق شياطين مى‏نمايند.و از ين‏جهت‏بعضى را در زبان شرع، مكروه و بعضى را حرام شمرده‏اند.و حقيقت امر آن است‏كه: همه آنها كفران نعمت و مخالف مصلحت و عدول از عدالت‏اند.و ليكن چون‏خطاب تكليف، شامل عوام نيز هست، كه درجه ايشان نزديك به درجه چهار پايان‏است.و ظلماتى بالاتر از ظلمت‏بسيارى از اين اعمال كه ظلمت ميل به دنيا و ركون به آن‏و جهل و نادانى باشد ايشان را فرو گرفته.لهذا ظلمت‏بعضى از اين اعمال در انسان‏چندان ظهورى نمى‏كند، به اين جهت آن را مكروه شمرده‏اند، زيرا معاصى و كفران نعمتهاى الهى ظلمتهايى هستند كه بعضى در جنب بعضى ديگر مضمحل است.

آيا نمى‏بينى كه هرگاه بنده‏اى شمشير آقاى خود را بى‏اذن او از غلاف كشيده و ازخانه بيرون آورد گاه است او را عتاب مى‏كند.بلكه او را مى‏زند به جهت اين عمل.اماهرگاه به آن شمشير يكى از فرزندان عزيز آقاى خود را بكشد ديگر به جهت‏بيرون‏كشيدن شمشير از غلاف بدون اذن، اثرى و حكمتى باقى نمى‏ماند كه به آن جهت‏عتاب كند.

و از اين جهت است كه: اهل بصيرت و معرفت جميع مكروهات را بر خود حرام مى‏دانند.و در جزئى چيزى از آداب كه انبيا و اوليا ملاحظه مى‏نموده‏اند مسامحه‏نمى‏كنند.

حتى اينكه نقل شده است كه: «يكى از نيكان را ديدند كه گندمى تحصيل نموده و آن‏را تصدق مى‏كند از سبب آن پرسيدند.گفت: يك دفعه كفش پا مى‏كردم سهوا ابتدا پاى‏چپ را داخل كفش كردم خواستم تلافى آن را به تصدق كنم‏» .

فصل: شناختن نعمتهاى الهى

چون شكر نعمت موقوف است‏بر شناختن آن، در اينجا فى الجمله اشاره به بعضى‏نعم الهيه مى‏شود تا صاحب بصيرت را تفكر در ساير نعمتها آسان شود.پس مى‏گوييم‏بدان كه: «نعمت‏» ، عبارت است از: هر خير و لذت و سعادتى، بلكه هر مطلوبى.و آن بردو نوع است:

اول آنكه: آنچه لذاته مطلوب است، نه به جهت تحصيل چيز ديگر، يعنى: غرض ازآن، وصول به مطلوبى ديگر نيست.و اين نوع، مخصوص به لذات عالم آخرت است.

يعنى: لذت مشاهده جمال الهى و سعادت لقاى او و ساير لذات بهشت از: بقايى كه فناندارد.و شادى اى كه غم با آن نيست.و علمى كه جهل پيرامون آن نمى‏گردد.و غنايى‏كه فقر از پى ندارد.و غير اينها از آنچه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به‏هيچ خاطرى خطور نكرده.و اين نوع، نعمت‏حقيقى و لذت واقعى است.

و از اين جهت‏حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود كه: «عيشى نيست مگر عيش آخرت‏» . (26)

دوم آنكه: وسيله خير و لذتى ديگر مى‏شود، خواه به خودى خود هم مطلوب باشديا نه.و آن بر چهار قسم است:

قسم اول: اخلاق فاضله و صفات حسنه، - كه در اين كتاب مذكورند - و جامع همه‏چهار صفت، علم و عفت و شجاعت و عدالت است. - چنانكه در اوايل كتاب‏مذكور شد - .و آنها با وجود اينكه خود، موجب لذت و بهجت‏اند وسيله رسيدن به‏لذات حقيقيه اخرويه نيز هستند.و خود اين اخلاق و صفات، لذيذاند در دنيا و آخرت.

و نافع‏اند در هر دو عالم.و باعث راحت‏اند در هر دو سراى.و مستحسن‏انددر جميع احوال.

و ضد آنها كه صفات بد باشد مضر و موجب المند در هر دو نشاة.و اين قسم ازنعمت، نعمت است در دنيا و آخرت.و ادراك آن مخصوص به انسان است، به خلاف‏ساير اقسام، كه در بعضى از آنها غير انسان نيز با انسان شريك است.مثل لذت غلبه واستيلا، كه در بعضى حيوانات ديگر نيز يافت مى‏شود.و مثل لذت شكم و فرج، كه‏پست‏ترين لذات است كه همه حيوانات در آن شريك‏اند، حتى كرم و حشرات.

قسم دوم: فضايلى كه متعلق به بدن انسان است.و آن چهار چيز است: صحت وقوت و طول عمر و جمال.يعنى: خالى بودن از نقص و زيادتى و عيب و استقامت‏قامت و تناسب اعضا.

قسم سوم: نعمتهاى دنيويه خارجه از بدن است، كه عبارت از: مال و جاه و اهل وقبيله است.

قسم چهارم: اسبابى كه فى الجمله مناسبتى با اخلاق حسنه و فضايل ربانيه دارد، كه‏هدايت از جانب خدا و رشد او و تسديد و تاييد از او باشد.و جمله اين چهار قسم‏از نعمت، بعضى به بعضى ديگر موقوف است.تا منتهى شود به سعادت حقيقيه كه لذت‏آخرت باشد.

و نوع اول كه نعمتهاى عالم آخرت باشد كه مطلوب حقيقى هستند تفصيل و اسباب‏آنها چيزى است كه عقول ما از ادراك اندكى از آنها قاصر، و قوه بشريه از شرح و بيان‏آن عاجز است.

و اما آن چهار قسم ديگر - همچنان كه بيان شد - هر يك از آنها به چهار قسم منقسم‏مى‏شود كه مجموع شانزده قسم بوده باشد.

پس هر يك از آن شانزده قسم، موقوف است‏بر اسباب بسيار، و از براى آن اسباب‏نيز اسباب بى‏شمار است تا منتهى شود به حضرت مسبب الاسباب.و كسى كه اندك تفكرنمايد مى‏داند كه: هر يك از اين اسباب موقوف است‏بر اسباب و نعمتهاى به هم پيوسته‏كه از شماره بيرون و از حد شرح و بيان افزون است.

مثلا: يكى از نعمتهايى كه در مراتب اخيره واقع است نعمت صحت است، و تحقق آن موقوف است‏بر نعمتها و سببهاى بى‏نهايت، كه يكى از آنها چيزى خوردن است.وآن موقوف است‏بر نعمتهاى بسيار، كه شرح آن در قوه بشر نيست.و ليكن در اينجابعضى از نعمتهايى را كه اكل بر آنها منوط است‏بر سبيل اجمال ذكر مى‏كنيم تا متامل،تتمه را بر آن قياس نمايد.

پس مى‏گوييم: نعمت چيزى خوردن، محتاج است‏به فهميدن غذا، و ميل و رغبت‏به‏آن، و اراده و عزم بر خوردن و بر تحصيل آن، و بر يافت‏شدن غذايى كه توان خورد، وبه اصلاح آن و به اسبابى كه آن را به هر شخصى برساند، و بر قوت خائيدن و فرو بردن وهضم نمودن و دفع كردن، و به ساير اعمالى كه از قواى باطنيه صادر مى‏شود تا جزء بدن‏گردد.و به ملائكه چند كه موكل‏اند بر هر يك از اين افعال مذكوره.و ما فى الجمله‏تفصيل اين افعال را در چند فصل بيان مى‏نماييم.

فصل: فهميدن و درك غذا قبل از خوردن

امورى كه چيز خوردن بر آن موقوف است فهميدن غذاى خوردنى است، به اينكه:

آن را بار ديگر خود ببيند و بچشد و ببويد و لمس نمايد، يا تميز بعضى از اوصاف آن‏را كه محتاج بر اين امور است‏بكند.و موافق طبع را از مخالف، امتياز دهد.پس «نعمت اكل‏» ، محتاج است‏به: قوه باصره و ذائقه و شامه و لامسه.

پس خداوند - سبحانه - اين قوا را آفريده.و اسبابى كه خلق اين حواس موقوف است‏بر آنها بى‏حد و نهايت است.و متعرض بيان آنها شدن مقدور ما نيست.

و بعد از آنكه غذا را فهميد و نيك و بد آن را تميز داد محتاج است‏به قوه ديگر كه‏اوصاف غذايى را كه فهميده در خاطر خود ضبط كند كه چون دوباره آن غذا حاضرشود بداند كه: اين همان غذايى است كه موافق طبع يا مخالف آن است كه سابق آن رافهميده.كه قوه حس مشترك است كه خلق آن نيز به اسباب بى‏نهايتى موقوف، كه شرح‏آنها در اين مقام غير مقدور است.

و اگر فهميدن انسان منحصر بودى به حواس ظاهريه و حس مشترك، مانند سايرحيوانات فهم او ناقص بودى.و ادراك او منحصر در چيز حاضر بودى.و راهى به‏ادراك عواقب امور نداشتى، مانند بهايم.و از اين جهت است كه آنها هر چيزى كه لذت‏حالى بخشد مى‏خورند اگر چه كشنده آنها باشد.پس تميز صلاح و عافيت و فساد آن‏موقوف به قوه ديگر بود.

پس حق - سبحانه و تعالى - از براى انسان قوه عاقله را آفريد كه: به واسطه آن مضرت‏و عافيت و منفعت آنها را درك نمايد.و همچنين با آن، درك كند كيفيت تركيب اطعمه و پختن آنها و مهيا كردن اسباب آنها را.پس عاقل منتفع مى‏شود از چيزى خوردن كه‏سبب صحت است.و اين پست‏ترين فايده‏هاى آفريدن عقل است.و اسبابى كه خلق عقل‏بر آنها موقوف است، ادراك آنها در قوه بشر نيست.و اين بيان قليلى از نعمتهايى است‏كه در ادراك غذا، آدمى را احتياج به آنهاست.

فصل: رغبت آدمى به غذا

چون نعمتهايى را كه ادراك غذا بر آنها توقف دارد مجملا دانستى بدان كه: ادراك‏غذا و فهميدن آن مطلقا فايده نمى‏بخشد مادامى كه خواهش به آن نباشد.و آدمى شوق‏و رغبت‏به آن نداشته باشد.همچنان كه بيمار طعام را مى‏بيند و مى‏داند كه آن بهترين‏چيزهاست از براى او و ليكن چون رغبت او ساقط شده است از آن كناره مى‏كند.

پس چيزى خوردن بعد از فهميدن غذا، به رغبت آن موقوف است.لهذا خداى - تعالى - گرسنگى را خلق كرده و بر انسان مسلط ساخت، مثل طلبكارى كه او رامضطرب سازد.و اگر اين رغبت، بعد از خوردن قدر ضرورت، زايل نشدى هر آينه‏آدمى خوردى تا هلاك شدى.پس سيرى و كراهت طبع از طعام را آفريد تا بعد ازخوردن قدر حاجت، چيزى خوردن را ترك نمايد.

و آدمى را مانند زرع قرار نداد كه هرگاه آب در بيخ آن جارى باشد به خودمى‏كشد تا فاسد گردد.و از اين جهت محتاج به شخصى است كه گاهى آن را آب دهدو زمانى سد كند.

و چون محض رغبت و خواهش، بدون عزم و اراده برداشتن طعام، و خوردن، ثمره‏نداشت‏حق - جل و على - در آدمى اراده را آفريد.

و بسا باشد كه محتاج به قوه غضبيه باشد تا كسى را كه خواهد غذاى او را بگيرد ازخود مندفع سازد.پس قوه غضب را در او خلق كرد.و هر يك از اين گرسنگى و سيرى‏و اراده و غضب، بر اسباب بى‏نهايت محتاج است.و چون مجرد فهميدن غذا و گرسنگى‏و اراده غذا خوردن فايده ندارد مادامى كه قدرت بر تحصيل غذا و بر داشتن آن نداشته‏باشد پس اكل غذا موقوف است‏بر آلات و اعضايى كه آدمى آن را طلب كند.و برجوارحى كه آن را بردارد.

پس به اين جهت پروردگار حكيم اعضايى از براى حيوانات آفريد كه تو ظاهر آنهارا مى‏بينى و از اسرار و حكمتهاى آن غافل و بى‏خبرى.

بعضى از آنها را به جهت طلب غذا خلق فرمود، چون: دو پا از براى انسان، وبال و پر از براى مرغان و چهار دست و پا از براى چهار پايان. و بعضى ديگر را به جهت دفع كسى كه مانع از تحصيل غذا باشد آفريد.پس بعضى‏حيوانات را شاخ داد.و برخى را دندان عطا فرموده.و پاره‏اى را چنگال ارزانى داشت.وبعضى ديگر را نيش كرامت كرد.و از براى انسان، اسلحه آفريد.

و بعضى ديگر از اعضا را به جهت‏بر گرفتن غذا مقرر فرمود، چون: دست از براى‏انسان.و منقار از جهت مرغان.و دهان از براى ساير حيوانات، - فسبحانه سبحانه جل‏شانه - .و از براى هر يك از اين اعضا، اسباب بى‏نهايت و حكمتهاى بى‏غايت است كه‏بيان آنها در قوه احدى نيست.